استفاده از افکار عمومی جامعه جاهلیت جهت فشار بر دستگاه حاکمه (۸۶)

 

بر گرفته از کتاب روابط متقابل اسلام و دین سکولاریسم

مؤلف: ابوحمزه المهاجر هورامی

چنانچه می دانیم دسته ای از کفار سکولار قریش دور هم گرد آمدند و جهت نقض پیمان محاصره به تلاش پرداختند. اولین فرد نیکوکاری که در این امر مهم گام برداشت، هشام بن عمرو بود، که با زهیر بن امیه- که فرزند عاتکه دختر عبدالمطلب بود- ملاقات کرد و احساسات او را نسبت به رنج و محنت دائی هایش تحریک کرد و زهیر هم به خواسته و پیشنهاد او جواب مثبت داد.

سپس هشام نزد مطعم بن عدی رفت و به او گفت : آیا قبول داری دو نسل از اولاد عبد مناف در میان این محاصره ی غیر انسانی و وحشتناک هلاک شوند و آیا رحم و شفقت به ما اجازه می دهد که نسبت به این محاصره سکوت کنیم؟ مطعم نیز به صف آنها پیوست. سپس هشام به سوی بختری بن هشام رهسپار شد و آنچه را به مطعم گفته بود به او نیز گفت و نزد زمعه بن اسود رفت و مسأله ی خویشاوندی و حقوق انسانی را با او در میان نهاد و احساسات او را نیز در این باره تحریک کرد. زمعه گفت:آیا کس دیگری را سراغ داری که ما را در این امر مهم یاری کند؟ هشام گفت: آری و نام تک تک آنها را ذکر کرد.

قرار گذاشتند شب به «حطم الحجون» در ارتفاعات مکه بروند. به آنجا رفتند و قرار گذاشتند این پیمان را نقض کنند. زهیر گفت: ابتدا من مسأله را در جریان می گذارم و سخن می گویم. فردای آن روز به محل گرد همایی خود رفتند. زهیر در حالی که جامه ی زیبایی بر تن داشت، هفت بار کعبه را طواف کرد. سپس مردم را موردخطاب قرار داد گفت:  «ای مردم چگونه می پسندید در منزل خود غذا بخورید و لباس بپوشید در حالی که بنی هاشم و فرزندان عبدالمطلب در محاصره از گرسنگی و برهنگی جان دهند؟! نه چیزی به آنها فروخته شود و نه چیزی از ایشان خریده گردد!! قسم به خدا تا این قرار داد ظالمانه را پاره نکنید آرام نخواهم نشست.

ابوجهل در حالی که در گوشه مسجد نشسته بود، گفت: بی خود کردی به خدا پاره نمی شود، زمعه گفت: به خدا تو بی خود کردی و دروغ گفتی و تو بانی تمام این ظلم و ستم ها هستی و زمانی که این قرارداد ننگین را نوشتی، هیچ کس از ما آن را قبول نداشت! ابوالبختری هم به سخن آمد و گفت: به خدا زمعه راست می گوید ما در اصل هم چنین پیمانی را قبول نداشتیم و همه ی این کارها زیر سر توست. مطعم بن عدی هم گفت: شما راست  می گویید و هر کس خلاف آن را بگوید دروغ گفته است. به خدا قسم آن را پاره و مفادش را باطل اعلام می کنیم. هشام بن عمرو نیز آنها را تأیید کرد. ابوجهل گفت:این تصمیم را در شب و در جایی دیگر گرفته اید؟! ابو طالب هم در گوشه ای از مسجد نشسته بود چرا که ماه حرام و زمان حج بود. مطعم برخاست که ورقه را پاره کند، دید موریانه جز جمله ی «باسمک اللهم» تمام آن را خورده است .[۱]

ایستادگی اسلامی و پشتیبانی قبیله ای تأثیری بسزاتر از جنگ مسلحانه و پیروزی در پایگاه جهل و شرک بر جای گذاشت و همین مقاومت برای برانگیختن احساسات و موضع گیری مناسب سکولاریستهای اهل مکه کافی بود و عملاً تمام احساس های خیر نهفته در اهل مکه را به حرکت در آورد، عاطفه های خویشاوندی به جنبش افتاد و دوستان و خویشاوندان بنی هاشم و عبدالمطلب با تمام توان کوشیدند که ابر سیاه این حصار را از آسمان خویشاوندان خود بزدایند و کار از موضعگیری منفی و لفظی و ابراز احساسات تجاوز کرد تا حدی که خود را در معرض خطر قرار دادند و با تمام سعی خود در مقابل آرای عموم ایستادند و دراین راه جان خود را بر کف نهادند. این گروه با وحدت کلمه و آماده شدن جهت جانفدایی توانستند شرایط را تغییر دهند. زنجیرهای محاصره را گسستند و قید و بند های اجتماعی را از میان برداشتند و حقوق غصب شده را به صاحبانش برگرداندند و ظلم و ستم حاکم بر مسلمانان را محو کردند.

جنبش اسلامی در خط مشی و مسیر پر فراز و نشیب خود نیازمند هنر برخورد با نظام جاهلی است. باید در کالبد اجتماع، نیروهای یاری دهنده ی خود را بیرون کشد و هر کسی را که می تواند حمایت و حفظ آزادی آن را تأمین کند، مورد استفاده قرار دهد و از اختلاف های موجود بین صف های مختلف و تنوع نگرش ها نهایت استفاده را ببرد و این روش با خصوصیات ویژه ی حرکت و عنصر تفاوت و فاصله بین آن و حکومت کفر هیچگونه تضادی ندارد؛ بلکه در اینجا لازم می دانیم «فاصله ها» به خصوص فاصله ی اجتماعی برداشته شود که وجود آن همیشه به مصلحت دعوت و حرکت نیست. با آمیخته شدن فاصله های اجتماعی تبار بنی هاشم توانستند به دفاع از حرکت اسلامی نوپا و پاره کردن قرارداد ظالمانه اقدام کنند. و دل مسلمانان را با شادمانی بی نظیری مواجه سازند که تا آن لحظه به خود ندیده بودند و مذاکره ی رئیس بنی هاشم پیرامون لغو این پیمان دلیل بر پیشرفت این گونه فرهنگ است و در روایتی که زهری از موسی بن عقبه نقل کرده است، به این بیداری پی می بریم:

خداوند زودتر پیامبر را در جریان خورده شدن این ورقه قرار داده بود و پیامبر آن را با ابوطالب در میان نهاد. ابوطالب نیز با دسته ای از خاندان عبدالمطلب به سوی کعبه به راه افتاد، دید کعبه از مردم قریش پر است. قریشیان خیال کردند ابوطالب و همراهانش از فرط گرسنگی آمده اند که محمد صلی الله علیه وسلم  را تسلیم کنند. ابوطالب گفت : پدیده ای روی داده که ممکن است سبب گردد با هم صلح کنیم؛ سند پیمان را بیاورید، می ترسید قبل از آوردن آن و نشان دادنش به عموم مردم آن را بنگرند و از آوردن آن خودداری کنند، به عجله سند پیمان را آوردند و شکی نداشتند که  محمد به دست آنها تسلیم می گردد و گفتند : اکنون وقت آن فرا رسیده که بر سر خانه و کاشانه ی خود بازگردید و تنها کسی که باعث شد که شما را در محاصره قرار دهیم محمد بود. ابوطالب گفت : من پیشنهاد منصفانه ای داردم، بردرزده ام سخن شگفتی گفته است و دورغ را به او ندیده ام، خداوند از مفاد این قرارداد برائت جسته و تمام نام های خود را در آن خاموش کرده و پیمان غدر و محاصره ی شما را باقی گذاشته است .  اگر برادرزاده ام راست گوید قسم به خدا تا حد مرگ از حمایت او دست برنمی دارم و اگر دروغ گوید او را به شما تسلیم می کنم،آنگاه اگر خواستید او را می کشید یا زنده نگه می دارید. گفتند : قبول داریم ورقه ی پیمان را گشودند، دیدند همانطور است که محمد صلی الله علیه وسلم  خبر داده است. گفتند : این نیز سحر دوست شماست. سرافکنده باز هم با شکست مواجه شدند. بعد از این، آن دسته سخن گفتند و نامه را پاره کردند .[۲]

پیامبر خاتم  صلی الله علیه وسلم  همراه مسلمانان و بنی هاشم به شهر مکه بازگشت، شهری که بهترین فرزندان خود را بیرون رانده و برخی به حبشه مهاجرت کرده بودند و برخی به ناچار عذاب و رنج مکه را تحمل کرده و برخی دیگر به سوراخ و سنگلاخ و دره های مکه پناه برده بودند. در میان آن دسته پنج نفری که به این کار انسان دوستانه اقدام کردند، هشام و زهیر بعدها ایمان آوردند و خداوند از آنها خشنود گشت و متاسفانه مطعم در مکه در حالت کفر مُرد، و ابوالبختری و زمعه در جنگ بدر کشته شدند.

[۱]ابن هشام ، السیره النبویه، ج ۲، ص ۱۶

[۲]همان ، ص ۱۸

دیدگاهتان را بنویسید