موضع ابوبکر در برابر حکومتهای عرفی مرتدین (۱۹۹)

موضع ابوبکر  در برابر حکومتهای عرفی مرتدین (۱۹۹)

بر گرفته از کتاب روابط متقابل اسلام و دین سکولاریسم

مؤلف: ابوحمزه المهاجر هورامی

مورخين وسيره‌نويسان نوشته‌اند كه: ابوبكر صديق همراه با رسول‌الله صلی الله عليه وآله وسلم  در غزوه‌ي بدر و تمام غزوات شركت نموده وهيچ يك از آنها را از دست نداده است، روز احد زماني كه همه پراكند شده بودند وي در كنار پيامبر صلی الله عليه وآله وسلم  باقي ماند و رسو‌‌ل‌الله صلی الله عليه وآله وسلم پرچم  روز تبوك را كه سياه رنگ بود، به ابوبكر سپرد.[۱] ابن الاثیر گويد: تمام سيره نويسان و مورخين متفقند كه ابوبكر در تمام غزوات رسول الله صلی الله عليه وآله وسلم  را همراهي نموده است.[۲]

با رحلت پيامبر خاتم صلی الله علیه وسلم  شورش ها فزونى يافت؛ به گونه اى كه مردم مدينه را نگران نمود. منافقان نيز، كه تا آن زمان خود را پنهان ساخته بودند، نفاق خود را آشكار ساختند و يهود و نصارا هم به سرزنش مسلمانان پرداختند.  [۳] قبايلى مانند اسد، غطفان، عبس و ذبيان در شمال، شمال شرقى و شرق مدينه نيز با اعزام نمايندگانى به مدينه، از خليفه تقاضاى معافيت از پرداخت  زكات نمودند و با مخالفت ابوبكر و جواب ردّ او روبه رو شدند.[۴]

با ظهور ارتداد و مرتد شدن برخي از قبايل عرب، ابوبكر صديق ميان مردم برخاست و وضعيت حاد جامعه ي اسلامي و خطري كه دامنگير اسلام شده است را براي مردم بازگو كرد ضرورت و نياز به حركت فراگير و سريع و مقتدرا نه را براي مردم روشن ساخت و خطري كه اسلام را تهديد مي كرد براي مردم شرح دادند ابوبكر و با اشاره به آيه : “محمد، تنها پيامبر است و پيش از او پيامبراني آمده اند و رفته اند؛ پس آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، به عقب برميگرديد (و اسلام را رها مي كنيد)؟ و هر كس، به عقب بازگردد (وكافر شود،) كوچكترين زياني به خداوند نمي رساند؛ و خداوند به سپاسگزاران پاداش خواهد داد.”

افزود: “برخي از عربهاي پيرامون شما از دادن زكات گوسفندان و شترهايشان امتناع كرده اند؛ آنان كه اينك به دين گذشته ي خود برگشته اند، در گذشته هم با آنكه مسلمان شدند، به دين آبا و اجدادشان تمايل بيشتري داشتند. امروز كه شما از بركت پيامبرتان، محروم شده ايد، چون گذشته بر دين اسلام، محكم و پايبند هستيد؛ رسول خدا صلى الله عليه وسلم از ميان شما رفتند و شما را به خدايي سپردند كه از هر لحاظ براي شما كافي است؛ همان خدايي كه پيامبر را هدايت كرد و فقرش را به توانگري تبديل فرمود؛ همان خدا كه شما را از لبه ي پرتگاه دوزخ رهانيد. به خدا سوگند، لحظهاي جهاد در راه خدا را فرونمي گذارم تا اينكه خداي متعال، وعده اش را تحقق بخشد و به عهدي كه در حق ما كرده، وفا نمايد.

هر كس كه كشته شود، بهشتي مي گردد و هر كه زنده بماند، خليفه و وارث خدا در روي زمين مي شود؛ حكم الهي، هميشه حق است و خداوند، هرگز خلاف وعده نمي كند:  “خداوند، به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند، وعده مي دهد كه آنان را در زمين خليفه سازد؛ همان گونه كه پيشينيان (نيكوكار و دادگر) ايشان را جايگزين (ستمگران) پيش از آنها كرد. خداي متعال، حتماً ديني را كه براي ايشان مي پسندد، برايشان پابرجا و قدرتمند مي كند و خوف و هراسشان را به امنيت و آرامش تبديل مي فرمايد (تا بدون ترس و دلهره) مرا پرستش كنند و كسي را با من شريك ندانند؛ كساني كه بعد از اين وعده ي راستين كافر شوند، فاسق(و مرتد) هستند (و از دايره ي اسلام خارج مي باشند.)  [۵]

برخي از صحابه و از جمله عمر فاروق از ابوبكر خواستند تا كاري با مانعين زكات نداشته باشد و از آنها دلجويي كند و صبر نمايد تا ايمان، در دلهايشان جاي بگيرد و خودشان، زكات بدهند. اما ابوبكر صديق  اين پيشنهاد را رد كرد و نپذيرفت .[۶]  عمر فاروق  علاوه بر اين فرموده است: “به خدا سوگند كه ايمان ابوبكر بر ايمان تمام اين امت در جنگ با مرتدان، برتري يافت.[۷]جملات كوتاهي كه ابوبكر  به هنگام امتناع برخي از قبايل عرب از پرداخت زكات به بيت المال بر زبان آورد، با كتابي پرحجم و خطابهاي بليغ و طولاني برابري مي كند؛ وي فرمود: “دين، كامل شد و نزول وحي از آسمان منقطع گرديد؛ پس آيا در دين كاستي بيايد و من زنده باشم؟!”[۸]

اين فرموده ي ابوبكر صديق بدين معنا است كه هرگز اجازه نمي دهم در حيات من در دين كاستي بيايد؛ بلكه براي پاسداري از دين تا آخرين رمق مي جنگم. ابوبكر  ديدگاههاي صحابه را درباره ي جهاد با مرتدان، مورد ارزيابي قرار داد و پس از گوش سپاري به نظرات صحابه   بر آن شد كه با مرتدان بجنگد. ابوبكر صديق  شخصيتي بود كه همواره درست و به موقع تصميم مي گرفت و در آن موقعيت بحراني نيز تصميم بجايي گرفت و لحظه اي هم متردد و دودل نشد. بايد دانست كه ترديد و دودلي هيچگاه دامنگير ابوبكر نشد و اين، از ويژگيهاي بارز وي، در تمام مدت زندگانيش بود كه در تصميم گيريها شك و دودلي به خود راه نمي داد. ساير مسلمانان نيز نظر ابوبكر را براي جهاد با مرتدان پذيرفتند و آن را درست و بجا دانستند. دورانديشي ابوبكر صديق – رضي الله عنه – از همه ي صحابه – رضي الله عنهم – بيشتر بود؛ وي، مسايل را بيش از ديگران درك مي كرد و به همين سبب نيز در مورد جهاد با مرتدان، دلاور و استوار بود.

موضع ابوبكر صديق   در قبال جهاد با مرتدان، چيزي بود كه از سوي خداي متعال در دلش افتاد و به خواست خدا، موفقيت و پيروزي چشمگيري نيز به دنبال داشت. ابوبكر  از موضعش در قبال جهاد با مرتدان عقب ننشست و بدين سان سبب شد تا به خواست و توفيق خداي متعال، دين اسلام از گزند كاستي و دگرگوني در میان مردم در امان بماند و ناب و خالص، ماندگار گردد. همگان، اذعان دارند و تاريخ نيز گواه است كه ابوبكر   در رويارويي با مرتدان، از پيامبران الگو گرفت و همانند آنان اجازه نداد كه در دين خدا كاستي و نقصي راه بيابد. على  مانند سایر صحابه در جنگ با مرتدين مشارکت نمود و کنيزى از افراد اسير شده بنى‌حنيفه بهره او شد که بعدها على از او صاحب فرزندى به نام محمد حنفيه گرديد. از اين برمى‌آيد که از ديدگاه على، جنگ با این جبهه ی مرتدین درست بوده است و اگر درست نمى‌بود، على مشارکت با او را در اين امر نمى‌پسنديد.

اقدامات ابوبکر صديق براي دفاع از مدينه:

برخي از قبايل عرب، نمايندگاني را به مدينه فرستادند تا ابوبكر  را قانع كنند كه از آنها زكات نگيرد. اما ابوبكر صديق ذره اي از موضعش كه همان حكم اسلام بود، عقب ننشست. نمايندگان قبايل كه ديدند ابوبكر  عزم و اراده ي آن دارد كه به هر قيمتي از آنان زكات بگيرد، مدينه را ترك كردند و به ميان قبايل خود رفتند. ابوبكر صديق جايي براي چانه زني درباره ي عدم اجرای یکی از قوانین الله  نگذاشت؛ چراكه حكم اسلام، درباره ي زكات روشن و واضح بود. بدينسان نمايندگان قبايل نيز دانستند كه ابوبكر بر گرفتن زكات مصمم است و اندكي هم از اين موضع عقب نمي نشيند. البته نمايندگان قبايل، مسلمانان را در مدينه اندك و كم تعداد ديدند و به همين خاطر گمان كردند كه بهترين فرصت است تا با حمله اي همه جانبه به مدينه، كار اسلام و احكامش را يكسره كنند و به گمان خود از بار قوانين اسلامي خلاص شوند ابوبكر صديق براي رويارويي با حملات احتمالي مرتدان به مدينه ، اقدامات زير را انجام داد:

  • به مردم مدينه دستور داد كه تمام وقت در مسجد باشند تا نيروي دفاعي و بازدارنده ي مسلمانان در كمال آمادگي قرار بگيرد و همه، جمع و يكپارچه باشند.
  • عده اي را به گشتزني و پاسباني در راههاي ورودي مدينه گماشت تا با هر حمله ي احتمالي مقابله كنند.
  • اميراني بر گاردهاي حفاظتي و دسته هاي گشتزني گماشت كه عبارتند از: علي بن ابيطالب، زبير بن عوام، طلحه بن عبيدالله، سعد بن ابي وقاص، عبدالرحمن بن عوف وعبدالله بن مسعود
  • ابوبكر صديق پيك هايي به نزد آن دسته از قبايل (اسلم، غفار، مزينه، اشجع، جهينه و كعب) فرستاد كه بر اسلام پايبند مانده بودند و به آنها دستور داد تا براي جهاد با مرتدان آماده باشند؛ ايشان نيز فرمان ابوبكر را پاسخ گفتند و مدينه، از مجاهدان آن قبايل پرشد. مرداني از قبايل مسلمان با اسبها و شترهاي زيادي رهسپار مدينه شدند تا تحت فرمان ابوبكر صديق  با از دين برگشتگان بجنگند. به طور مثال فقط چهارصد نفر از قبيله ي جهينه به همراه اسب و ستوران باركش به مدينه رفتند يا عمرو بن مره ي جهني يكصد شتر را به لشكر اسلام تقديم كرد كه ابوبكر صديق آنها را درميان مجاهدان تقسيم نمود.[۹]
  • ابوبكرصديق براي مقابله با آن دسته از مرتداني كه از مدينه دور بودند، نامه هايي به واليان مسلمان نوشت و به آنان دستور داد تا با مرتدان بجنگند. ابوبكر در نامه هايش، عموم مردم را به جنگ با مرتدان فراخواند. به طور مثال به اهل يمن نامه نوشت كه با سپاهيان اسود عنسي كه در يمن سر برآورده بود، بجنگند. نامه ي ابوبكر پيامد مثبتي به دنبال داشت و مسلمانان ايراني مهاجر دريمن(ابناء) به فرماندهي فيروز، برادران عرب و مسلمانشان را در برابر شورشيان از دين برگشته ياري رساندند كه در نتيجه، يمن به تدريج به آغوش اسلام بازگشت.
  • ابوبكر صديق براي مبارزه با مرتديني از قبيل بني عبس و ذبيان كه در نزديكي مدينه بودند، درنگ نكرد. مدينه، در آن هنگام شرايط بحراني و سختي داشت؛ به همين خاطر ابوبكر صديق  زنان و كودكان را به دژها و مناطق امن انتقال داد تا از حمله ي مرتدان در امان باشند[۱۰]و خودش به همراه ديگر مسلمانان، آماده ي جنگ با اين دسته از مرتدان شد.

شکست و ناكامي مرتدان، در لشکركشي به مدينه :

سه روز پس از بازگشت نمايندگان مرتدان، به قبايل خودشان حمله به مدينه را شروع كردند ابوبكر دسته هاي حفاظتي مدينه را دستور آ ماده باش داد و خودش با دسته اي از مجاهدين براي حمله حركت كردند و بعد از چند روز در گيري پراكنده سپاه اسامه به مدينه بر گشت . ابوبكر او را به جانشيني خود در مدينه گمارد و خودش بامجاهدين براي حمله آماده شد افرادي چون علی بن ابی طالب و صحابه ي بزرگوار ديگر با شركت خود خليفه در جنگ مخالفت كردند ولي ابوبكر مصرانه آماده ي رفتن به جنگ شد در جنگهايي كه اتفاق افتاد قبايل اسد، غطفان، عبس، ذبيان، بكر و اهل ذي قصه شكست خوردند و سپاه اسلام با پيروزي و گرفتن زكات از آنها به مدينه باز گشتند ابزار و راههاي رويارويي با مرتدان، گوناگون بود. كساني كه بر اسلامشان استقامت ورزيدند، در مقابل نزديكان و اقوام از دين برگشته ي خود، از درِ سخن و نصيحت وارد شدند. گام نخست براي رويارويي با مرتدان، گفتماني بود كه از سوي مسلمانان، براي از دين برگشته ها مطرح شد و آنان را از عواقب راهي كه در پيش گرفته بودند، برحذر داشت.

درميان قبايلي كه مرتد شده بودند، افرادي وجود داشتند كه بر اسلامشان ثبات ورزيدند و در هر فرصتي، اقوام خود را به فرجام بدي كه در انتظارشان بود، هشدار دادند تا بلكه دوباره به آغوش اسلام بازگردند. بسياري از دعوتگران مسلمان، مورد تحقير و استهزاي اقوام خود قرار گرفتند و برخي هم از قوم و قبيله ي خود رانده شدند؛ حتي بعضي به شهادت رسيدند. البته دعوت عده اي چون عدي بن حاتم و جارود، مؤثر واقع شد كه درمباحث بعدي بررسي خواهيم كرد. آن دسته از مسلماناني كه در دعوت اقوامشان ناكام شدند، به ساير برادران مسلمانشان پيوستند تا راهكاري مناسب براي رويارويي با مرتدان، انتخاب كنند. دعوت و هشدار مسلمانان به مرتدان در چارچوب گفتمان به نتيجه رسيد و باعث شد تا بسياري از قبايل، به دو دسته ي مسلمان و مرتد تقسيم شوند؛ در اين ميان مي توان به آنچه در بني سليم روي داد، اشاره كرد كه در پي دعوت مسلمانان، بني سليم دو دسته شدند:

  • كساني كه پايبند اسلام ماندند
  • كساني كه همچنان بر كفر و ارتداد، سرسختي كردند.

به هر حال طوري شد كه مسلمانان و مرتدان قبايل، روياروي هم قرارگرفتند و بر ضد هم شمشير كشيدند. ابناء در يمن، در پي قتل اسود عنسي برآمدند مسعود يا مسروق قيسي، با اشعث بن قيس از در نصيحت وارد شد و او را از ارتداد برحذر داشت كه بحث و گفتگويي طولاني درميان آنها جريان يافت.موضع مسلمانان براي ارشاد اقوام مرتدشان، سبب شد تا بسياري از مرتدها بار ديگر به اسلام بازگردند و بار سنگيني كه بر دوش مجاهدان براي رويارويي با مرتدان بود، سبكتر شود. ابوبكر صديق  براي فروخواباندن فتنه ي ارتداد، با توكل بر خداي متعال، استراتژي خود را بر اين مبنا قرار داد كه قبايل مسلماني را كه در مناطق مختلف شبه جزيره ي عرب پراكنده بودند، به ميدان دعوت مرتدان يا معركه ي جهاد با آنان بكشاند. اين سياست ابوبكر صديق  سبب شد تا افراد و قبايلي كه بر اسلام پايداري كرده بودند، نقشي مهم و اساسي در ريشه كن كردن فتنه ي مرتدان داشته باشند …[۱۱]

چگونگي رويارويي دولت اسلامي با جريان ارتداد:

پيش از اين گفتيم كه گام نخست براي مبارزه با جريان ارتداد، نفوذ به قبايل از دين برگشته از طريق مسلمانان همان قبايل بود. رسول خدا صلى الله عليه وسلم در نخستين اقدام براي رويارويي با جريان ارتداد كه آغازش در زمان خود ايشان بود، نامه ها و پيك هايي به آندسته از قبايل فرستادند كه مدعيان دروغين نبوت در آنها ظهور كرده بودند تا كساني را كه بر اسلام ثبات ورزيده اند، گرد هم آورند و آنها را براي مبارزه با جريان ارتداد، آماده كنند.

ابوبكر صديق نيز براي ريشه كن كردن جريان ارتداد، همين شيوه را در پيش گرفت و كوشيد تا با آگاهي دادن به مردم و روشن كردن هويت اين جريان، عموم مسلمانان را بر ضد مرتدان بسيج كند؛ وي موفق شد با مسلماناني كه بر اسلام ايستادگي كردند، ارتباط برقرار كند و از طريق آنان، مقدمه ي لشكركشي به سوي مرتدان را فراهم نمايد. ابوبكر صديق در راستاي همين استراتژي با سركردگان مرتدان و همچنين سرآمدان مسلمان، نامه نگاري كرد تا از خلال مكاتبات و وقت كشي، برخي از اهداف از قبيل فراهم شدن وقت مورد نياز، براي بازگشت لشكر اسامه، تحقق يابد.

وي، همانند رسول خدا صلى الله عليه وسلم نامه هايي به اهل يمن و ديگران فرستاد و از آنان خواست تا تمام تلاش خود را براي رويارويي با مرتدان بكارگيرند. ابوبكر براي مسلمانان، مناطقي را تعيين كرد و به آنان دستور داد در محلهاي تعيين شده، گرد هم آيند تا فرمان نهايي او براي رويارويي با مرتدان به آنان برسد. اين كار، مقدمه ي گسيل لشكرهاي ساماندهي شده و منظم بود . در اين ميان، همراهي مسلمانان ثابت قدم بر توفيق حكومت براي مبارزه با مرتدان افزود. برخي از مسلمانان ثابت قدم مانند عدي بن حاتم طائي و زبرقان بن بدرتميمي، زكات قبايل خود را به مدينه آوردند.

نامه نگاري ابوبكر و نفوذ به قبايل مرتد، پيامدهاي زير را دربرداشت:

۱ـ ابوبكر صديق – رضي الله عنه – توانست از اين طريق، استراتژيش را در فراخوان عمومي بر ضد مرتدان و تقويت بنيه ي دفاعي و تهاجمي لشكر اسلام تحقق بخشد و وقت مورد نياز براي اين منظور را به دستآورد تا با امكانات و توانايي بيشتري به جنگ با مرتدها برود و به جيوش اسلامي، نظم و سامان كافي ببخشد.

۲ـ ابوبكر صديق  از طريق نامه نگاري، به بازپروري ايماني مسلمانان ثابتقدم پرداخت و آنان را براي رويارويي با مرتدها به گونهاي آماده كرد كه برخي از ايشان (مانند عدي بن حاتم  در فتح عراق) در مقام فرماندهي فتوحات اسلامي قرار گرفتند.

۳ـ ابوبكر صديق  از طريق ارتباط با مسلمانان ثابت قدم درميان قبايل مرتد، موفق شد در برخي از مناطق، لشكرگاه هايي از نيروهاي مسلمان ايجاد كند كه با رسيدن سپاهيان اسلام، به آنجا مايه ي قوت لشكر اسلام شدند. گام بعدي براي مبارزه با مرتدها، گسيل لشكرهاي منظم به مناطق از دين برگشته بود.

لشكر اسامه پس از چهل روز يا دو ماه از جهاد بازگشت و پس از رسيدن اين لشكر، ابوبكر صديق  براي رويارويي با مرتدان، رو به ذيقصه نهاد. صحابه به ابوبكر صديق پيشنهاد كردند كه فرد ديگري را به فرماندهي لشكر بگمارد و خودش به مدينه بازگردد و به اداره ي امور مسلمانان بپردازد. عايشه ي صديقه مي گويد: ابوبكر شمشير به دست گرفت و سوار بر اسب، روي به ذي قصه نهاد. علي بن ابي طالب افسار اسب ابوبكر را گرفت و گفت: “اي خليفه ي رسول خدا! هيچ معلوم است كجا ميروي؟ اينك همان چيزي را به تو ميگويم كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم روز احد فرمودند:  شمشيرت را در غلاف كن وما را در غم و مصيبت از دست دادنت، منشان و به مدينه بازگرد كه به خدا سوگند اگر تورا از دست بدهيم، هرگز براي اسلام، نظام و ساماني نخواهد ماند.” و اين چنين ابوبكر به پيشنهاد علي  به مدينه بازگشت  [۱۲]منظور علي – رضي الله عنه –   فرموده ي رسول خدا صلى الله عليه وسلم به ابوبكر  در جنگ احد است كه مي خواست با پسرش عبدالرحمن كه در آن جنگ در صف مشركان بود، بجنگد؛ اما رسول خدا صلى الله عليه وسلم به ابوبكر – رضي الله عنه – دستور دادند تا شمشير در غلاف كند و به جاي خود بازگردد.

ابوبكر صديق يازده پرچم براي قشون اسلامي بست و براي هر لشكري، يك فرمانده تعيين كرد.[۱۳] وي به فرماندهان لشكرها دستور داد تا در مسير حركت خود، ديگر مسلمانان را نيز به خروج در راه خدا فرا خوانند. اين لشكرها عبارتند از:

  • لشكر خالد بن وليد كه به سوي بني اسد، بني تميم و سپس به يمامه اعزام شد
  • لشكر عكرمه پسر ابوجهل، به سوي مسيلمه ي كذاب (بني حنيفه) و پس از آن عمان، مهره، حضرموت و يمن گسيل شد
  • لشكر شرحبيل بن حسنه به دنبال عكرمه به يمامه گسيل شد و مأموريت يافت تا به حضرموت نيز  برود
  • لشكر طريفه بن حاجزبه سوي بني سليم از هوازن فرستاده شد.
  • لشكر عمرو بن عاص به قضاعه گسيل شد.
  • جيش خالد بن سعيد بن عاص به اطراف شام اعزام شد.
  • لشكر علاء بن حضرمي رهسپار بحرين شد.
  • لشكر حذيفه بن محصن غلفاني به سوي عمان گسيل شد.
  • لشكر عرفجه بن هرثمه به مهره اعزام شد.
  • لشكر مهاجر بن ابياميه به يمن (صنعاء و سپس حضرموت) فرستاده شد.
  • لشكر سويد بن مقرن به تهامه ي يمن اعزام شد.

روستاي ذي قصه، پايگاه گسيل لشكرها به سوي مناطق عملياتي قرار گرفت. چگونگي برنامه ريزي

ابوبكر در دسته بندي و گسيل لشكرها، بيانگر دانش جغرافيايي و خبرگي دقيق و بي نظير وي مي باشد.  بازنگاهي به عملكرد ابوبكر صديق در جريان گسيل لشكرها، اين نكته را روشن ميكند كه ابوبكر  شناخت جغرافيايي زيادي به شبه جزيره ي عرب داشته و پستي و بلنديها، پراكندگي جمعيت و راههاي ارتباطي آن را خوب مي شناخته است. ابوبكر صديق همواره از طريق پيكهاي نظامي، از اوضاع و احوال جبهه ها باخبر بود. برخي از افرادي كه به عنوان پيك نظامي، درميان لشكرها و مقر فرماندهي در آمد وشد بودند، عبارتند از: ابوخيثمه ي نجاري انصاري، سلمه بن سلامه، ابوبرزه ي اسلمي وسلمه بن وقش  .[۱۴]

جنگاوري و توان بالاي سربازان اسلام در ميدان نبرد و جهاد، پيامد حضورشان درجنگها و غزوه هاي زمان رسول خدا صلى الله عليه وسلم بود كه در مناطق مختلف شبه جزيره روي داد.خالد بن وليد – رضي الله عنه – كه توانايي و خبرگي جنگي بالايي داشت، در جنگ با مرتدها و در فتوحات اسلامي سرآمدترين فرماندهي لشكريان اسلام بود.

دسته بندي و تقسيم لشكر اسلام، استراتژي نظامي مهمي بود كه بلافاصله پس از ظهور جريان ارتداد و به سبب پراكندگي مناطق از دين برگشته، انجام شد تا هرگونه فرصتي را از قبايل مرتد بگيرد و مانع از آن شود كه مرتدها با هم متحد و يكجا شوند. به همين خاطرهم، جريان ارتداد در مدت زمان اندكي (چيزي حدود سه ماه) سركوب شد.

ابوبكر صديق  در حملاتي پياپي، مرتدها را غافلگير كرد تا هيچ فرصتي براي يكپارچگي واتحاد با هم، بر ضد مسلمانان نيابند. ابوبكر صديق  براي سركوب مرتدها درنگ نكرد تا آنها، گرد هم نيايند و فتنه و آشوبشان بر ضد مسلمانان، خطرناك و دشوار نگردد؛ ابوبكر هرگونه فرصتي را از مرتدها سلب كرد تا نتوانند سر بر آورند و گزندي به كيان اسلامي برسانند.

ابوبكر صديق  حجم جريان ارتداد و بزرگي ابعاد پرخطرش را دريافت و دانست كه اندكي درنگ در رويارويي با مرتدها، به زبانه كشيدن آتش زير خاكستر مي انجامد و هر تر و خشكي را مي سوزاند و كيان اسلامي را نابود مي كند. بدون ترديد ابوبكر صديق سياستمدار خبره و نظامي كارآزموده اي بود كه توانست از عهده ي امور برآيد و با برنامه ريزي درست و شايسته اش، مشكلاتي آنچناني را حل و فصل كند.[۱۵]

نامه ي ابوبكر صديق  به مرتين  قبايل بر دو محور استوار بود:

۱ـ دعوت و فراخوان مرتدان به رجوع دوباره به اسلام.

۲ـ بيان عاقبت ارتداد و فرجام كساني كه بر آن سرسختي كنند.

ابوبكر صديق  در نامه هاي يكساني كه به تمام امرا و فرماندهان نوشت، آنان را در جنگ با مرتدان به رعايت پارهاي از امور فرمان داد و صريح و بدون هيچ ابهامي دستور داد تا پيش از پيكار، مرتدها را به اسلام دعوت دهند و از جنگ با آنان كه دعوت حق را مي پذيرند، خودداري كنند و بر اصلاح بندگان از دين برگشته، حرص و اشتياق وافر داشته باشند. ابوبكر صديق فرماندهان لشكري را دستور داد تا پس از پذيرش دعوت حق از سوي مرتدها، با رويكرد ديگري غير از جنگ با آنان برخورد كنند و به جاي پيكار با آنها، آموزه هاي ديني را به آنان آموزش دهند و حقوق و وظايف دينيشان را براي آنها روشن كنند.

البته فرمان ابوبكر درباره ي عدم درنگ مجاهدان صريح بود و به آنان دستور داد تا در پيكار با مرتدها تأخير نكنند و پيش از پيروزي و غلبه بر آنان، دست از جنگ نكشند. ابوبكر صديق به سپاهيان اسلام دستور داد تا دعوت را سرلوحه ي جهاد و پيكار خود قرار دهند و به محض پذيرش دعوت از سوي دشمن، دست از پيكار بكشند؛ چراكه هدف نهايي از جنگ با مرتدان، فراخوان آنها به ديني است كه از آن بيرون شده اند. ابوبكر صديق اين فرمان را براي اميران لشكري صادر كرد و از لشكريان خواست تا اساس پيكارشان را بر مبناي دعوتي قرار دهند كه هدفي واحد و يكسان با جهاد دارد كه همان دفاع و پشتيباني از اسلام مي باشد .[۱۶]

استراتژي عمومي ابوبكر صديق  براي فرماندهي لشكرها در موارد زير خلاصه مي شود:

۱ـ همكاري و رابطه ي تنگاتنگ لشكرهاي مختلف به گونه اي بود كه با وجود استقلال فرماندهي لشكرها و دوري مناطق عملياتي هر يك از لشكرها از يكديگر، فعاليت تمام آنها تحت يك فرماندهي كل قرار گرفته بود و خليفه در مدينه، جريان پيكار و نبرد مسلمانان را فرماندهي مي كرد؛ علاوه بر اين، چگونگي ارتباط و پيوست لشكرها با هم و يا جدايي و پراكندگي آنها از هم به عنوان يك استراتژي نظامي و عملياتي، بيانگر پيوستگي و رابطه ي تنگاتنگ لشكرها با يكديگر مي باشد.

۲ـ ابوبكر صديق براي حفظ مدينه ي منوره ـ مركز خلافت ـ نيروي ويژه اي را بكار گرفت و در اين باره با بزرگان صحابه نيز مشورت و رايزني كرد و از آنان خواست تا او را در سياستهاي راهبردي خليفه در جريان جنگ و اداره ي امور راهنمايي كنند.بزرگاني چون عمربن خطاب ، علي بن ابي طالب، عثمان، طلحه، زبير، ابوعبيده وسعدبن ابي وقاص لحظه اي در اين ورطه ي حساس خليفه را تنها نگذاشتند.

۳ـ ابوبكر صديق مسلماناني كه درميان قبايل مرتد بودند را به  كار گرفت. او،  براي بكارگيري مسلمانان تمام قبايل در رويارويي با جريان ارتداد از يك سو به فرماندهان لشكري دستور داد تا در مسير حركتشان به سوي مناطق عملياتي، مسلمانان قبايل مختلف را همراه خود كنند و از ديگر سو فرمان داد كه برخي از اين مسلمانان، به عنوان نيروهاي پشتيباني، در مناطق خود بمانند و از مناطق تحت كنترل خود، در برابر حملات احتمالي مرتدها، دفاع كنند.

۴ـ ابوبكر صديق براي عملياتي كردن برنامه هاي جهادي خود بر ضد مرتدها، حيله هاي جنگي و غافلگيرانه اي در پيش گرفت؛ ابوبكر صديق در گسيل لشكرها با حفظ اسرار و برنامه هاي نظامي خود به گونه اي هشيارانه و محتاط عمل ميكرد كه مقصد لشكرها، همواره پوشيده بود و سبب ميشد تا دشمن غافلگير شود . چگونگي فرماندهي ابوبكر صديق در جريان جنگهاي ارتداد، بيانگر دانش و پختگي سياسي ابوبكر و تجربه ي عملي و كارآزمودگي آن بزرگوار مي باشد كه نصرت و ياري خداوند متعال را به همراه داشت.

عده ايي از مورخين و مفسرين متا خر تاريخ اسلام سعي داشته اند چهره ي ابوبكر صديق را در جنگ با جريان ارتداد بسيار خشن نشان دهند و حتي عده ايي علت ارتداد را در بعضي از نقاط نپذيرفتن خلافت ابوبكر از سوي قبايل دانسته اند در صورتي كه شروع جريان ارتداد از اواخر حيات رسول الله صلى الله عليه وسلم بوده است ايمان سطحي و وابستگي هاي جاهليت و همچنين عدم تمكين از يك حكومت مركزي و …باعث شد كه رو بسوي ارتداد و عدم پذيرش دستورات حكومت اسلامي آورند آنها همچون مهاجرين و انصار از صافي تحمل مشقت براي دين عبور نكرده بودند و به دنبال بهانه ايي بودند كه به گذشته ي خود باز گردند و مطمئنا هر كس غير از ابوبكر خليفه مي شد با اين جريان روبرو مي شد و همان طور كه قبلا ذكر شد ارتداد اوليه از زمان خود آ ن حضرت صلى الله عليه وسلم شروع شد با ظهور افرادي چون مسيلمه و اسود عنسي.

ماجراي اسود عنسي و فرجام كار او:

نام اسود عنسي، عبهله بن كعب بن غوث است و كنيه اش، ذي خمار. [۱۷]اسود عنسي، كاهن بود و مدعي دانستن غيب؛ وي در سخنوري نيز توان زيادي داشت و همين، باعث شده بود تا كاهني حيله گر و تردست گردد و با حقه گري و شعبده بازي، مردم را بفريبد وقلوب شان را دربند و شكار كند. او براي اثرگذاري در مردم از مال و ثروت نيز به عنوان ابزار فريب دهنده، استفاده مي كرد. اسود عنسي همزمان با بازگشت رسول خدا صلى الله عليه وسلم از سفرحج و انتشار خبر بيماري پیامبر صلى الله عليه وسلم مرتد و مدعي پيامبري شد. او، مانند مسيلمه ي كذاب كه خودش را (رحمان يمامه) ناميده بود، نام (رحمان يمن) را بر خود نهاد.[۱۸]

اسود، پيش از آنكه ادعاي پيامبري كند، كساني را كه مناسب پذيرش چنين ادعايي ميدانست، دور و برش جمع كرد تا پس از زمينه سازي، ناگهاني و آشكارا در ميان مردم مدعي پيغمبري شود. نخستين كساني كه از اسود عنسي پيروي كردند، افراد طايفه اش (عنس) بودند .

فروه، ماجراي اسود عنسي را براي رسول خدا صلى الله عليه وسلم مكاتبه كرد. رسول خدا صلى الله عليه وسلم نامه اي به مسلمانان ثابت قدم نوشتند و آنان را به فروخواباندن فتنه ي اسود فراخواندند و به آنان دستور دادند تا از طريق جنگ يا ترور اسود، كارش را يكسره كنند.اندكي بعد آن ، پیامبر صلى الله عليه وسلم رحلت نمودند.

بدين سان نيروهاي اسلامي در يمن براي از بين بردن اسود عنسي، قوت گرفتند؛ البته از مجموع روايات چنين معلوم ميشود كه مسلمانان به اين نتيجه رسيدند كه براي از بين بردن اين جريان، بهترين راه، آن است كه شخص اسود را بكشند؛ زيرا آنها، مي دانستند كه با كشته شدن اسود، نظم و سيستم پيروانش از هم مي پاشد و غلبه بر آنان آسان مي شود. به همين سبب نيز مسلمانان توافق كردند تا بنا بر پيشنهاد ایرانی های ثابت قدم  هيچ اقدامي نكنند و بگذارند تا خود ایرانی ها از درون، دست به كار شوند و زمينه ي نابودي اسود را فراهم آورند.

فيروز و داذويه ایرانی ، توانستند قيس بن مكشوح مرادي را كه از فرماندهان لشكري اسود عنسي بود، با خود همراه كنند تا كار اسود را يكسره نمايند . انها با همكاري آزاد همسر اسود كه مسلمان ومعتقد بود توانستند اسود را بقتل برسانند[۱۹]

ابوبكر صديق نيز همانند رسول خدا صلى الله عليه وسلم با بزرگان و سرآمدان قبايل مختلف مكاتبه كرد و در نامه هايش به صراحت، اعراب را به ياري ابناء فراخواند. ابوبكر صديق دو هدف اساسي را در اين شيوه ي رويارويي با مرتدها دنبال كرد:

۱ـ اين، شيوه ي ابوبكر در براندازي جريان ارتداد و آشوب يمن، استراتژي جنگي شايسته اي بود؛ لشكر اسامه  براي انجام مأموريتش به شام گسيل شده و خليفه منتظر بود تا اين لشكر بازگردد و در جبهه ي سخت و سنگيني كه در اثر ارتداد در يمامه، بحرين، عمان و تميم شكل گرفته بود، وارد عمل شود. ابوبكر خوب مي دانست كه نبايد لشكر اسلام را در جبهه ي مبارزه با مرتدان يمن بكار گيرد؛ چراكه موج ارتداد در يمن خيلي ضعيفتر بود و اين، امكان براي خليفه وجود داشت كه بتواند از طريق پيك و نامه، جريان ارتداد يمن را با بكارگيري نيروهاي مسلمان و بومي آنجا كنترل و نابود نمايد.

۲ـ هدف ديگر ابوبكر از

اينكه لشكر اسلام را در يمن وارد عمل نكرد، اين بود كه مسلمانان ثابتقدم را در عرصه ي عمل وارد كند و صدق و راستي ايمانشان را محك بزند و بدينسان آنان را در برابر اين مسؤوليت قرار دهد كه بدانند بايد براي حفظ و ماندگاري اسلام و گسترش آن در سرزمين خود، عهده دار جهاد و جنبش باشند .[۱]

لشکر عکرمه   :

عكرمه  پس از مشاركت در سركوبي مرتدهاي عمان، به فرمان ابوبكر صديق  به همراه هفتصد سواركار رو به (مهره) نهاد و البته تعدادي از قبايل عمان را پيرامون خود جمع كرده بود. زماني كه به منطقه ي مهره رسيد، ديد كه منطقه ي مهره، ميان دو تن از سران آنجا پس از جنگ و درگيري شديدي تقسيم شده است؛ يكي از آنها كه شخريت نام داشت، شنزار ساحلي منطقه را به دست گرفته بود و از توان و تعداد كمتري نسبت به بخش ديگر از قلمرو حكومتي مهره برخوردار بود. سركرده ي ديگر به نام مصبح، بر ارتفاعات منطقه سيطره يافته بود و قدرت و تعداد بيشتري داشت.

عكرمه  آن دو را به اسلام فراخواند و تنها حكمران بخش ساحلي، دعوت عكرمه  را پذيرفت. ديگري كه به تعداد و قدرت نيروهايش فريفته گشت، از پذيرش اسلام سرتافت كه در پي آن با جنگ و پيكار عكرمه  به همكاري شخريت ـ حكمران بخش ديگر مهره ـ روبرو شد. مصبح و تعداد زيادي از سپاهيانش  كشته شدند. عكرمه  براي سرو سامان دادن به امور در آنجا ماند كه در پي آن تمام اهل مهره، اسلام را پذيرفتند و امنيت و آرامش در مهره برقرار شد[۲]

لشکر مهاجر بن ابي امیه  :

آخرين لشكري كه براي سركوب مرتدها از مدينه بيرون شد، لشكر مهاجر بود كه تعدادي از مهاجرين و انصار را با خود به همراه داشت؛ و در مسير حركت عده اي نيز در مكه و نجران به او پيوستند.

مهاجر در نجران، لشكرش را دو دسته كرد: گروهي به فرماندهي شخص مهاجر آهنگ آن كردند كه بازماندگان لشكر اسود عنسي را كه درميان نجران و صنعاء پراكنده بودند، سركوب نمايند. گروه ديگر كه تحت فرمان برادر مهاجر (عبدالله) قرار گرفتند، مأموريت يافتند تا تهامه ي يمن را از مانده ي مرتدها پاكسازي كنند. مهاجر پس از آنكه در صنعاء مستقر شد، با كمك لشكر عكرمه وزياد بن لبيد مرتدان به سوي حضرالموت رفت وكنده را محاصره كرد.. زياد  يك گذرگاه را بست و مهاجر نيز گذرگاه ديگري را؛ گذرگاه سوم در تصرف كنده باقي ماند تا اينكه عكرمه   از راه رسيد و بدينسان كنده، از هر سو در محاصره قرار گرفتند[۳]

لشكر زياد و لشكر مهاجر در مجموع بيش از پنج هزار نفر بودند كه در ميانشان برخي از مهاجرين و انصار  نيز حضور داشتند. دو لشكر، به قدري محاصره ي قلعه را ادامه دادند كه عدهاي از افراد محاصره شده در دژ، دهان به شكوه و اعتراض بر رؤساي خود گشودند و از گرسنگي به قدري بيتاب شدند كه مرگ را بر آن ترجيح دادند. بنابراين بزرگانشان توافق كردند تا اشعث بن قيس را به نزد مسلمانان بفرستند و از آنان امان بگيرند. البته اشعث نتوانست از مسلمانان براي قومش امان بگيرد و آنگونه كه از مجموع روايات برمي آيد، اين است كه اشعث براي تمام افرادي كه در دژ بودند، امان نخواست و يا براي امان دادن به تمام افراد، پافشاري نكرد. بلكه بنا بر روايات، تنها براي هفت تا ده نفر امان خواست. يكي از شرايط پذيرش امان خواهي، اين بود كه دروازهاي قلعه ي نجير باز شود. در جريان فتح قلعه ي نجير، هفتصد نفر از كنده كشته شدند و به فرجامي چون يهود بني قريظه گرفتار گشتند[۴]

مرتدان كنده، سركوب شدند و عكرمه  به همراه خمس غنايم و اسيران و از جمله اشعث بن قيس به مدينه رفت. ” ابوبكر صديق  تمام اسيران را آزاد كرد و سپس غنايم را تقسيم فرمود.[۵]

ـ نقش دعوتگران در فروخواباندن فتنه ي ارتداد در يمن قابل توجه بود افرادي چون: مران بن ذي عمير همداني و عبدالله بن مالك ارحبي با سخنان ودعوت خود نقش بسزايي در خاموش كردن فتنه ي ارتداد داشتند.[۶]

عفو و گذشت ابوبکر صديق  :

ابوبكر صديق دورانديش بود و همواره عاقبت امور را مد نظر داشت و به همين خاطر نيز همواره تصميم هاي درست و بجايي مي گرفت و درست و به موقع، عفو و گذشت پيشه مي كرد. وي، خيلي مشتاق بود تا تمام افراد و قبايل، زير پرچم اسلام جمع شوند و از اينرو از روي حكمت و فرزانگي، از جرم رؤسا و سركردگان قبايلي كه دوباره حق را پذيرفتند، درگذشت. ابوبكر صديق پس از آنكه قبايل از دين برگشته ي عرب را با عزم و اراده اي تسليم ناپذير، سركوب كرد و توان و قدرت حكومت اسلامي را به رخ آنها كشيد، سزاوار دانست تا برخوردي نرم و آرام با رييسان و سركردگان آشوبگر و از دين برگشته داشته باشد تا از نفوذشان درميان قبايل براي مصلحت اسلام و مسلمانان استفاده كند و به همين خاطر نيز مجازاتهاي سنگيني درباره ي آنها اِعمال نكرد .[۷]

و بلكه از اشتباهاتشان درگذشت و برخورد نيكي با آنان نمود. از آن جمله مي توان اشاره كرد به قيس بن يغوث مرادي و عمرو بن معد يكرب كه هر دو از بزرگان و سران عرب بودند و در شجاعت و سواركاري زبانزد و نام آور. بر ابوبكر صديق   سخت و دشوار بود كه به آنها آسيبي برساند و يا آنها را از بين ببرد؛ چراكه  ایشان خيلي مشتاق بود كه آنان، اسلام بياورند و به بركت اسلام، از تباهي و نابودي رها شوند و از شك و دودلي در انتخاب اسلام و يا ارتداد، نجات يابند.. گذشت ابوبكر صديق از اين دو پهلوان نامدار يمن، پيامدهاي نيكي به دنبال داشت كه از آن جمله تسخير دلهاي اقوام و نزديكانشان بود كه منجر به بازگشت دوباره ي آنان به اسلام شد. ابوبكر صديق اشعث بن قيس را نيز بخشيد.[۸]و اينچنين توانست دلها را شكار كند و آنها را به تصرف خويش درآورد. پيامد گذشت ابوبكر صديق اين شد كه همين افراد، بعدها ياريگر اسلام و مسلمانان شوند و در پهنه ي قدرت اسلام و مسلمانان، تأثير بسياري داشته باشند.[۹]

سفارش ابوبکر صديق  به عکرمه  :

ابوبكر صديق  عكرمه بن ابوجهل را براي جنگ با مسيلمه اعزام كرد و در پي او شرحبيل بن حسنه را نيز گسيل فرمود. عكرمه  شتاب كرد و نتيجه اش، اين شد كه از بني حنيفه شكست بخورد. عكرمه نامه اي به ابوبكر صديق  فرستاد و او را از ماجرا باخبر كرد. ابوبكر در پاسخ عكرمه  چنين نوشت: “اي پسر مادر عكرمه! نه من، تو را بر اين حال ببينم و نه تو مرا اين چنين ببيني. اينك نيز برنگرد كه مردم را سست و خوار مي كني؛ بلكه به راهت ادامه بده تا به قبايل (حذيفه) و (عرفجه) برسي و با اهل عمان و مهره بجنگي و چون به آنها پرداختي، همراه لشكرت به راه خود ادامه بده و به هر قبيله اي كه گذشتيد، آن را (به جنگ يا اندرز) سرو سامان دهيد تا شما و مهاجر بن ابي اميه در يمن و حضرموت به هم بپيونديد.”[۱۰]

آنچه در اينجا قابل لحاظ است، اينكه ابوبكر صديق براي نبرد با مسيلمه ي كذاب، دو لشكر را اعزام كرد؛ يكي به فرماندهي عكرمه و ديگري به فرماندهي شرحبيل بن حسنه كه اين، بيانگر خبرگي جنگي ابوبكر صديق و شناخت وي از ميزان قدرت جنگي دشمن مي باشد. هنگامي كه ابوبكر صديق   از شتابزدگي عكرمه باخبر شد، او را از بازگشت، منع كرد كه مبادا مسلمانان، به سستي و هراس دچار شوند و اين نيز نشاندهنده ي دانش و توان جنگي ابوبكر صديق  است.

طلیحه ي اسدي و فرجام كارش:

طليحه ي اسدي، سومين شخصي بود كه در اواخر زندگاني رسول خدا صلى الله عليه وسلم ادعاي پيغمبري كرد. طليحه بن خويلد بن نوفل بن نضله ي اسدي، يكي از ده نفري بود كه از قبيله ي اسد در عام الوفود در سال نهم هجري به حضور رسول خدا صلى الله عليه وسلم رفتند و پس از سلام بر ایشان صلى الله عليه وسلم با منت گفتند: “ما به حضور تو آمده ايم كه گواهي دهيم خدايي جز خداي يگانه نيست و تو، بنده و فرستاده ي او هستي. تو كسي را به جانب ما نفرستادي و خود ما آمديم تا اسلام بياوريم و از جانب قوم خود اظهار مسلماني كنيم.” خداي متعال، درباره ي سخنان منت بار نمايندگان قبيله ي اسد كه طليحه نيز در زمره ي آنان بود، آيه فروفرستاد كه: “آنان، بر تو منت مي گذارند كه مسلمان شده اند! بگو: با مسلمان شدن خود، بر من منت مگذاريد؛ بلكه خدا، بر شما منت ميگذارد كه شما را به سوي ايمان آوردن، رهنمود گرديده است، اگر (در ادعاي ايمان) راست و درست هستيد.”  ( حجرات / ۱۳  )

پس از آنكه نمايندگان اسد از مدينه بازگشتند، طليحه مرتد شد و ادعاي پيغمبري كرد[۱۱]در مكاني به نام (سميراء) لشكري گرد آورد و عده ي زيادي از توده ي مردم، از او پيروي كردند و كارش بالا گرفت. نخستين عاملي كه سبب شد مردم به او فريفته شوند، اين بود كه او به همراه عده اي در بيابان بود؛ آنها بي آب و تشنه شدند. طليحه، در قالب كلماتي مسجع به آنان سخناني گفت كه معنايش، از اين قرار است: “سوار بر اسب شويد و مقداري كه جلوتر برويد، آب مي يابيد.” همراهانش چنين كردند و اتفاقاً آب هم ديدند و همين، سبب شد اعراب در فتنه بيفتند و چنين بپندارند كه طليحه، غيب مي داند[۱۲] يكي ديگر از ياوه كاريهايش، اين بود كه سجده را از نماز برداشت و مدعي شد كه از آسمان بر او وحي مي شود. طليحه، به خود فريفته گشت و كارش نيز بالا گرفت. رسول خدا صلى الله عليه وسلم با شنيدن خبر طليحه، ضرار بن ازور اسدي  را به جنگ با طليحه ي اسدي فرستاد. اما از آنجا كه قبايل اسد و غطفان به طليحه پيوسته بودند، ضرار نتوانست با طليحه روبرو شود[۱۳]

رسول خدا صلى الله عليه وسلم پيش از آنكه غايله ي طليحه را از بين ببرند، وفات نمودند. ابوبكر صديق به خلافت رسيد و پس از بستن درفشها و پرچم هاي جنگي و تعيين فرماندهان، لشكري را به فرماندهي خالد بن وليد  براي سركوبي طليحه اعزام نمود. هنگام حركت خالد از ذي قصه به سوي مقصدش، ابوبكر صديق  ضمن خداحافظي با او، براي ايجاد ترس و دلهره درميان اعراب، چنان وانمود كرد كه آهنگ خيبر دارد و به او خواهد پيوست. ابوبكر صديق  به خالد دستور داد تا ابتدا به سراغ طليحه برود و سپس به سوي بني تميم روان شود.

طليحه در ميان بني اسد و غطفان بود و بني عبس و ذبيان نيز به آنان پيوستند. وي، كساني را به پيش جديله و غوث كه دو طايفه از طي بودند، فرستاد و از آنها خواست تا به او بپيوندند. آنان دعوت طليحه را پذيرفتند و عده اي از اين دو طايفه، شتابان به طليحه پيوستند. ابوبكر صديق پيش از آنكه خالد  را اعزام كند، به عدي بن حاتم طائي فرمود: “سريع خودت را به قبيله ات برسان و آنان را از پيوستن به طليحه برحذر دار كه پيوستن به طليحه، سبب نابودي و هلاكتشان خواهد بود.عدي در اينكار موفق شد.

جنگ بزاخه و پايان كار طلیحه ي اسدي:

خالد  لشكرش را در (اجأ) و (سلمي) براي نبرد، بسيج كرد و در (بزاخه) با طليحه و همراهانش برخورد نمود. بسياري از طوايف و قبايل عرب بي طرف ماندند تا ببينند نتيجه ي جنگ چه مي شود.[۱۴]خالد با تمام قدرت حمله كرد ودر همان اثناي جنگ ، طليحه فرار كرد سپاهيانش منهزم شدند.

ماجراي فجائه  و سوزانده شدن وی توسط ابوبکر :

فجائه نام أياس بن عبدالله بن عبدياليل بن خفاف از قبيله بني سليم بود، مردم او را به خاطر كثرت دزدي و راهزني و اينكه ناگهان خون كسي را مي ريخت، فجائه لقب داده بودند . در آن زمان كه افراد قبيله بني سليم مرتد شدند، او نيز به تبعيت از ايشان مرتد شد .

فجائه پس از شكست در جنگ به همراه عده‌اي ديگر از مرتدان فرار كرد و به مدينه آمد و نزد ابوبكر رفت و به دروغ ادعاي مسلماني كرد و با فريب دادن ابوبكر به بهانه سركوبي و از بين بردن مرتدان، وسايل جنگي و اسب و آذوقه و چند نفر از مسلمانان را براي جنگ، از او گرفت، ولي در ميان راه دوستان خود را خبر كرد، تا به او بپيوندند و مسلماناني را كه همراه او بودند، شهيد كرده و با تجهيزاتي كه گرفته بودند به غارت و قتل پرداختند و قبائل عرب را محل تاخت وتاز خود قرار دادند . چون خبر اين جريان به ابوبكر رسيد ، او نامه اي به خالدبن وليد نوشت، ‌كه فجائه را هر چه زودتر دستگير و با حالت اسارت به مدينه بفرستد. خالد هم شخصي به نام طريفه برادر مَعن بن واثله را مأمور كرد تا فرمان ابوبكر را اجرا نمايد .

ميان طريفه و فجائه جنگ سختي در گرفت و بسياري از مسلمانان در اين جنگ به شهادت رسيدند، ناگهان عده‌اي از مرتدان به مسلمانان پيوستند و اين سبب شد كه قواي فجائه و مرتدان شكست بخورند و در نتيجه فجائه دستگير شد و به مدينه فرستاده شد. پس از ورود به مدينه او را نزد ابوبكر بردند و ابوبكر بدون اين‌كه با او سخني بگويد به طريفه دستور داد، تا در بقيع آتش بزرگي برافروزد و فجائه را در حالي كه دستانش به پشتش بسته است در آتش بياندازد.

ابن اسحاق درباره اش مي گويد: ابوبكر صديق فجائه را در بقيع مدينه سوزانيد. سببش، اين بود كه فجاءه ،  نزد ابوبكر  رفت و وانمود كرد كه مسلمان شده است؛ او از ابوبكر لشكري درخواست كرد تا به جنگ مرتدها برود. چنين شد و به هر مسلمان و مرتدي كه گذرش مي افتاد، او را مي كشت و مالش را براي خود برمي داشت. ابوبكر صديق لشكري به تعقيبش فرستاد تا او را دستگير كنند. ابوبكر پس از دستگيري فجاءه، دستور داد دستانش را با ريسمان به پشتش ببندند و او را در آتش بيندازند. بنابراين او را دست و پا بسته در آتش سوزاندند .[۱۵] كسي كه فجاءه را در آتش انداخت، طريفه بن حاجز بود و اين، نشان دهنده ي نقش مسلمانان سليم در جنگ با كساني است كه در زمين فساد به پا كردند و يا از دين برگشتند.[۱۶]

داستان بني تمیم، سجاح و كشته شدن مالك بن نويره :

قبيله ي بني تميم در زمان ظهور ارتداد، چند دسته شدند؛ برخي از آنان از دين برگشتند و از دادن زكات امتناع نمودند. بعضي، زكات اموالشان را به مدينه فرستادند. برخي هم درنگ كردند تا ببينند كه عاقبت چه مي شود؟ در همان حال زني نصرانی به نام سجاح بنت حارث بن سويد بن عقفان از قبيله ي بني تغلب، ادعاي پيغمبري كرد و به همراه پيروانش به قصد جنگ با ابوبكر صديق حركت كرد. گذر سجاح بر سرزمين بني تميم افتاد و آنان را به سوي خود فراخواند. عموم بني تميم دعوتش را پذيرفتند. مالك بن نويره ي تميمي، عطارد بن حاجب و برخي از اشراف و سران بني تميم به سجاح پيوستند و ديگران، با سجاح پيمان صلح بستند.

اما مالك بن نويره، سجاح را به جنگ تحريك كرد و هنگامي كه به مشورت و رايزني پرداختند كه جنگ را از كدامين قبيله آغازكنند، سجاح با كلماتي آهنگين گفت: “اسبهاي جنگي و پرشتاب را آماده كنيد و براي غارت مهيا شويد و بر طايفه ي رباب [۱۷] شبيخون بزنيد كه مانعي، در برابر تاخت و تاز اسبها نيست.” بني تميم، موفق شدند سجاح را قانع كنند كه راهي يمامه شود و آنجا را از دست مسيلمه بن حبيب كذاب درآورند. سجاح، آهنگ يمامه كرد. اطرافيانش گفتند: اينك، كار مسيلمه بالا گرفته و قدرت و شوكت يافته است. سجاح گفت: “بر شما است كه چون كبوتر به سوي يمامه پرواز كنيد و بدانيد كه آنجا جنگ شديدي روي مي دهد و پس از آن هرگز ملامت و سرزنشي نمي يابيد.” به هر حال سجاح و پيروانش تصميم گرفتند با مسيلمه بجنگند. هنگامي كه مسيلمه از قصد سجاح اطلاع يافت، بر خود و از دست دادن سرزمينش ترسيد؛ چراكه در آن زمان با ثمامه بن اثال كه از سوي لشكرمسلمانان به فرماندهي عكرمه  پشتيباني مي شد، درگير بود. لشكر عكرمه  در آن موقع منتظر لشكر خالد  بود.

مسيلمه ي كذاب در آن شرايط كسي را به نزد سجاح فرستاد تا برايش امان بگيرد و از سوي مسيلمه به سجاح وعده دهد كه نيمي از زمين را به او مي دهد. مسيلمه گفته بود: “نيمي از زمين از ما است و اگر قريش، عادل بودند، نيم ديگر از آنان بود؛ اما خدا، تو را گرامي داشت و آن نيمه را به تو ارزاني كرد”.

سجاح در پاسخ مسيلمه درخواست نشست مشتركي با او را نمود و در پي آن، در خيمهاي به تنهايي گفتگو كردند. مسيلمه پس از بگومگوهايي كه ميان او و سجاح رد و بدل شد، به سجاح گفت: “آيا دوست داري تو را به همسري بگيرم و به كمك قوم خود و قوم تو، بر عرب غالب شوم؟” سجاح پذيرفت و سه روز پيش مسيلمه ماند و سپس به نزد قومش بازگشت. سجاح، به آنان گفت كه زن

مسيلمه شدم . قومش پرسيدند: “چه چيزي مهريه ات كرد؟” گفت: هيچ. خويشانش گفتند: “براي زني چون تو خيلي زشت است كه بدون مهريه، به ازدواج كسي درآيد.” سجاح از مسيلمه درخواست مهريه كرد. مسيلمه گفت: “مؤذنت را به نزد من بفرست.” سجاح، جارچي اش شبث بن ربعي رياحي ـ را پيش مسيلمه فرستاد. مسيلمه ي كذاب به جارچي (اذان گوي) سجاح گفت: “درميان يارانت بانگ برآور كه رسول خدا!  مسيلمه بن حبيب، دو نماز از نمازهايي را كه محمد بر شما مقرر كرده، برداشت. يكي نماز صبح و ديگري نماز عشاء.” خدا، لعنتشان كند كه چنين چيزي را مهريه قرار دادند. سجاح، نيمي از ماليات يمامه را گرفت و به ميان قوم خود بازگشت و آن، زماني بود كه به او خبر رسيد خالد  به سرزمين يمامه نزديك شده است. وي، درميان قبيله اش بني تغلب ماند تا اينكه در زمان معاويه به همراه بني تغلب به جاي ديگري كوچ داده شد.[۱۸]

مالك بن نويره كه قبلاً با سجاح همامنگي كرده بود، با بازگشت سجاح به جزيره، به خود آمد و از كارش پشيمان شد. مالك در منطقه اي به نام بطاح بود. خالد  آهنگ بطاح كرد وانصار از همراهي با او امتناع كردند و گفتند: “ما همان كاري را ميكنيم كه ابوبكر صديق  به ما فرمان داده است.” خالد  در پاسخ آنان فرمود: “چاره اي جز رفتن به بطاح نيست و نبايد اين فرصت را از دست داد؛ هنوز فرمان ابوبكر  – به من نرسيده و من، از اوضاع و احوال، بهتر خبر دارم. اينك قصد بطاح دارم و شما را به آمدن مجبور نمي كنم.” به هر حال خالد  به سوي بطاح حركت كرد و پس از دو روز انصار تصميم گرفتند كه به خالد  بپيوندند؛ لذا كسي را پيش خالد  فرستادند كه صبر كند تا به او برسند.

زماني كه خالد  به بطاح رسيد، دسته هايي را به آنجا فرستاد تا مردم را به اسلام فرا بخوانند. سرآمدان بني تميم، فرمان و خواسته هاي خالد  را پذيرفتند و زكات اموالشان را پرداختند. مالك بن نويره در آن زمان از ميان مردم كنار رفته و سرگشته و متردد بود. فرستادگان خالد دستگيرش كردند و او را با عدهاي از همراهانش به نزد خالد  بردند. افرادي كه به سراغ مالك و همراهانش رفته بودند، با هم اختلاف پيدا كردند؛ ابوقتاده و حارث بن ربعي انصاري ـ گواهي داد كه آنها اذان گفتند ونماز خواندند و عده ي ديگري شهادت دادند كه آنها نه اذان گفتند و نه نماز خواندند. خالد  دستور داد مالك بن نويره و همراهانش را ببندند. آن شب، بسيار سرد بود. خالد  دستور داد اسيران را گرم كنند. مردم گمان كردند كه خالد  دستور داده كه اسيران را بكشند. به همين خاطر نيز اسيران را كشتند و مالك بن نويره به دست ضرار بن ازور كشته شد.

خالد با شنيدن سرو صدا از خيمه اش بيرون رفت و چون ديد كه سربازانش، كار اسيران را ساخته اند، فرمود: “وقتي خداي متعال، اراده ي كاري كند، آن را به انجام مي رساند.” خالد  همسر مالك را كه ام تميم بنت منهال بود و زيبا، پس از پاكي به زني گرفت. در روايتي ديگر گفته شده كه خالد  مالك بن نويره را سرزنش كرد كه “چرا سجاح را پيروي كردي و زكات را ترك نمودي؟ مگر نميداني كه زكات نيز همانند نماز فرض است؟” مالك گفت: “پيامبر شما، چنان مي پنداشت كه بايد زكات داد!” خالد  فرمود: “مگر او، فقط پيامبر ما بود و نه پيامبر شما؟! اي ضرار! گردنش را بزن.” و اين چنين مالك كشته شد.

به دنبال گردن زدن مالك، ميان خالد و ابوقتاده  بگومگو درگرفت و ابوقتاده، براي عرض شكايت به نزد ابوبكر صديق  رفت. عمر  نيز دربارهي خالد  با ابوقتاده، هم نظر شد و به ابوبكر  گفت: “خالد را از فرماندهي لشكر عزل كن كه در شمشيرش، تيزي و شتاب است و او، سريع و نادرست، مردم را از دم شمشير مي گذراند.” ابوبكر صديق  فرمود: “شمشيري را كه خدا بر كافران كشيده، در نيام نمي كنم.” در همين گير و دار متمم بن نويره ـ برادر مالك ـ براي شكايت از خالد  به نزد ابوبكر رفت. ابوبكر صديق خونبهاي مالك را خودشان دادند[۱۹]

مرتد شدن عمانیها: خليفه مسلمين در پي مرتد شدن عمانيها دو فرمانده به نامهاي حذيفه بن محسن وعرفجه را به سوي آنها فرستادند و بعد از آنها عكرمه نيز رهسپار آن منطقه كردند كه پس از جنگ سختي كه ميانشان در گرفت مسلمانان پيروز شدند.

مرتد شدن مردم بحرين:

بحريني ها نيز بعد از وفات رسول الله و بعد از وفات منذر بن ساوي كه فرستاده ي رسول الله در آن منطقه بود مرتد شدند ولي مسلمانان بومي بحرين آناني كه بر اسلام پايدار بودند نقش زيادي در خاموش كردن فتنه ي ارتداد داشتند به خصوص شخصي به نام جارود بن معلي تاثير زيادي در برگشتن بحريني ها به سوي دين اسلام و اطاعت از حكومت اسلامي ايفا نمود و در مناطقي ديگر لشكر اسلام به فرماندهي علا ء و همكاري مثني بن حارثه بر مرتدين حمله كردند و فتنه ي آنان را خاموش نمودند .

مسیلمه ي كذاب (مدعي دروغین نبوت) و قبیله ي بني حنیفه :

او، مسيلمه بن ثمامه بن كبير بن حبيب حنفي با كنيه ي ابوشامه است كه ادعاي پيغمبري كرد. او به اندازه اي به دروغگويي زبانزد شده كه هرگاه بخواهند دروغگويي كسي را مثال بزنند، مي گويند: دروغگوتر از مسيلمه! مسيلمه، در سرزمين يمامه و روستايي كه امروز جبيله ناميده مي شود و در نزديكي عيينه در وادي حنيفه ي نجد قرار دارد، زاده شد و در همانجا نيز پرورش يافت. او در دوران جاهليت، رحمن ناميده مي شد و به رحمان يمامه مشهور شد.[۲۰]

مسيلمه، به مناطق مختلف عربي و غيرعربي مسافرت كرد تا شيوه هاي مختلف عوامفريبي را بياموزد و بتواند از طريق آموخته هايش (پيشگويي، فالگيري و جادوگري) مردم را پيرامونش جمع كند. در سال نهم هجري كه اسلام، تمام شبه جزيره ي عرب را فراگرفت، نمايندگاني از قبيله ي بني حنيفه به مدينه آمدند و اظهار مسلماني كردند كه مسيلمه نيز در ميانشان بود. ابن اسحاق مي گويد: مسيلمه، همراه نمايندگان بني حنيفه بود كه به حضور رسول خدا صلى الله عليه وسلم رفتند. مسيلمه، آن هنگام كه به همراه ديگر نمايندگان بني حنيفه روبروي رسول خدا صلى الله عليه وسلم قرار گرفت، لباسي به خود پيچيده بود و خودش را نمايان نمي كرد. در آن هنگام شاخه اي از درخت خرما به دست رسول اكرم صلى الله عليه وسلم بود؛ پیامبر خاتم صلى الله عليه وسلم به مسيلمه فرمودند: “اگر اين شاخه را هم از من بخواهي، آن را به تو نمي دهم.  [۲۱]

پس از آنكه نمايندگان بني حنيفه به يمامه بازگشتند، مسيلمه ادعاي پيغمبري كرد و مدعي شد كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم او را در امر نبوت با خود شريك كرده است.البته در اين ميان نامه اي ميان پيامبر خدا ومسيلمه كذاب رد و بدل شد كه طي آن مسيلمه پيك رسول خدا را به شهادت رساند. حبيب ابن زيد انصاري جوان نوزده ساله اي بود كه به بدترين شكل توسط مسيلمه شهيد شد[۲۲].

خالد  بنا به دستور خليفه ي رسول الله صلى الله عليه وسلم به همراه مسلمانان، عازم جنگ با مرتدهاي يمامه شد. ثابت بن قيس بن شماس  سركرده ي آن دسته از انصار بود كه در اين لشكر حضور داشتند. خالد  با مرتدها به گونه اي برخورد مي كرد كه مايه ي عبرت ديگران شوند. ابوبكر صديق  براي پشتيباني لشكر خالد ، لشكر انبوه ديگري را نيز اعزام كرد تا مبادا لشكر خالد  توسط مرتدها از پشت سر غافلگير شود. خالد  در راه يمامه با برخي از طوايف مرتد جنگيد و آنان را زير سيطره ي اسلام درآورد. علاوه بر اين خالد با دنباله ي لشكر سجاح نيز درگير شد و آن را نابود كرد و سپس به راهش به سوي يمامه ادامه داد.

زماني كه خبر نزديك شدن خالد  به مسيلمه ي كذاب رسيد، در ناحيه اي از يمامه به نام عقرباء لشكرش را گرد آورد و اردو زد و از پيروانش خواست كه براي جنگ با خالد  به لشكرگاهش بپيوندند. خالد و عكرمه و شرحبيل  يكجا شدند. خالد  شرحبيل بن حسنه  را جلودار لشكر كرد و زيد بن خطاب و ابوحذيفه بن عتبه بن ربيعه  را بر دوطرف لشكر گماشت.[۲۳]خالد  استراتژي جنگي خود را بر اين مبنا قرار داد كه پيش از برپايي معركه و درگيري مستقيم با دشمن، جنگي رواني به راه اندازد تا روح و روان دشمن را از هم بپاشد.

جنگ سرنوشت ساز با مسيلمه با فراز و نشيب زيادي شروع شد در ابتدا پيروزي موقتي از آن ياران مسيلمه بود . خالد در يك حركت بي نظير مهاجرين و انصار را از هم جدا كرد و ضمن تشويق آنها فرمود اكنون مشخص خواهد شد كه سستي و كوتاهي از جانب كدام طرف است نصرت خداوند مسلمانان را به پيروزي رسانيد و مسيلمه شكست خورد و به باغي پناه بردند كه با دلاوري براء ابن مالك كه به درون با غ رفت و در را باز كرد مسلمانان به پيروزي نهايي رسيدند و مسيلمه توسط وحشي (قاتل حمزه عموي پيامبر) و ابو دجانه به هلاكت رسيد در اين جنگ افرادي چون براء ابن مالك ، وحشي ، عبدالله بن سهيل بن عمر و ، ابو دجانه ،عباد بن بشر،زيد بن خطاب ،معن بن عدي ، ثابت بن قيس شماس،؛ نسيبه بنت كعب ،عبد الرحمن بن عبدالله بلوي و طفيل بن عمرو دوسي با رشادت زيادي جنگيدند و بيشترشان به شهادت رسيدند نكته ي قابل توجه در اين جنگ از خود گذشتگي انصار بود و مسلمانان حدود هزار و دويست شهيد دادند كه ابوبكر صديق از شنيدن اين خبر و همچنين رشادت انصار بسيار گريست .

جنگ يمامه در سال يازدهم هجري روي داده است. واقدي، اين رخداد را در سال دوازدهم دانسته كه با روايت نخست، قابل جمع است؛ بدين ترتيب كه جنگ يمامه در اواخر سال يازدهم آغاز شد و پس از گذشت چند روز از سال دوازدهم پايان يافت.

در مباحث گذشته كاملاً روشن شد كه ابوبكر صديق  براي رويارويي با كفار و مرتدها، توان نظامي لشكر اسلام را به شكلي همه جانبه مادي و معنوي افزايش داد و با آمادگي بالا و كاملي روياروي ازدين برگشته ها ايستاد.. او براي تقويت خلافت اسلامي، با نوآوريها و بدعتگريها و با جهالت و هواپرستي مبارزه كرد و با اتحاد و يكپارچگي و وحدت كلمه، مطابق شريعت اسلام حكم راند و با تعهد كاري و مسؤوليت شناسي، شايسته سالاري و كارآزمودگي را ملاك تعيين فرماندهان لشكري قرار داد و بر اساس شايستگي ها و توانايي هاي افراد، مسؤوليتها و وظايف را تقسيم نمود كه از آن جمله مي توان به مأموريت زيد بن ثابت براي جمع آوري قرآن به اشاره كرد. ابوبكر در عرصه ي آمادگي براي رويارويي با دشمنان اسلام از مسايل امنيتي و تبليغاتي نيز غفلت نكرد.

به فضل خداي متعال و جهاد صحابه و همياري و همكاري آنان با ابوبكر صديق شبه جزيره ي عرب به طور كامل و يكپارچه زير پرچم اسلام درآمد و خلافت و قدرتي مركزي و البته اسلامي به مركزيت مدينه، تمام شبه جزيره را در برگرفت تا همه ي مردم، تحت فرماندهي و رهبري يك نفر قرار بگيرند كه بر اساس اسلام حكم مي راند.

پيروزي مسلمانان در جنگ با مرتدها، پيروزي اسلام بود و باعث مي شد تا وحدت و يكپارچگي ديني و اسلامي، بر تعصبهاي قومي و تفرقه افكن، غالب گردد و دليلي بر اين شود كه حكومت اسلامي به رهبري ابوبكر صديق مي تواند بر سخت ترين و شديدترين بحرانها فائق گردد[۲۴].

[۱]همان

[۲]سلیمان بن موسی كلاعی ، تاريخ الردة  ، بیروت ، دار الكتاب الإسلامي, ۱۹۶۱م ، ص ۱۹۹

[۳]همان ۱۱۰

[۴]همان ص ۱۱۹

[۵] العتوم ، حركة الردة،  ص ۱۴۳

[۶] ابن حجر العسقلانی ، الإصابة في تمييز الصحابة  ج ۹ ص ۶۰۰

[۷]جميل
بنعبد الله المصرى ، تاريخ الدعوة الاسلاميةفىزمن الرسولصلى الله عليهو سلم و الخلفاء الراشدين، السعودية ،  مكتبة الدارالمدينة المنورة ۱۴۰۷ق ، ص ۹۹

[۸]عبدالرحمن شرقاوي ،الصديق أول الخلفاء، ،بیروت، دارالکتاب العربی۱۴۱۰ق ، ص ۲۱۸

[۹]وحيد الدين خان ، تاريخ الدعوة إلى الإسلام. بیروت ، المكتبة العلمية ۲۰۱۰ م ، ص ۱۰۴۳

[۱۰]ابن کثیر ، البداية و النهاية  ج ۹ ص ۱۹۰

[۱۱]ابن الاثیر ، اسد الغابه ، ج ۹ ، ص ۳۹

[۱۲] محمد احمد باشميل ، حروب الردة ، بیروت ، دار الفكر، ۱۳۹۹هـ ، ص ۳۳

[۱۳]همان

[۱۴]ابن کثیر ، البداية و النهاية ف ج ۹ ،ص  ۹۰

[۱۵] محمد بن صامل سلمي ، ترتيب و تهذيب البداية و النهاية (خلافة ابي بكر الصديق )، رياض ،دار الوطن ،۱۴۱۸هـ/ ص  ۱۳۳

[۱۶] مهدی رزق الله احمد ، الثابتون علي الإسلام،ص۱۰۱۳

[۱۷]بطاح، آبي است از بني اسد در نجد.

[۱۸] ابن کثیر ، البداية و النهاية ، ج ۲ ص ۲۵۱

[۱۹] ابن کثیر  ، همان

[۲۰] احمد سعيد بن سالم ،حروب الردة و بناء الدولة الإسلامية،ص۱۹۹

[۲۱]ابن هشام ، السيرة النبوية  ص ۹۳۹

 [۲۲]  ابن الاثیر ، أسد الغابة،  ص ۴۰۳/ اينك بنگريد كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم چگونه به قراردادهاي آن روز که مخالفتی با شریعت نداشتند احترام مي گذارند و به تعبيري پايبند معاهدات بين المللي بودند كه نبايد پيكها را كشت. ایشان صلى الله عليه وسلم فرستاده هاي دشمن را با وجودي كه آشكارا كفر مي ورزيدند، نكشتند و به قرارداد عدم كشتن پيكها و رعايت حقوق ديپلماتها پايبند شدند. از ديگر سو به مسيلمه ي كذاب بنگريد كه حقوق نمايندگان سياسي را پايمال مي كند و نماينده (پيك) رسول خدا صلى الله عليه وسلم را به بدترين شكل ممكن مي كشد! حال ميان اسلام و جاهليت مقايسه كنيد و ببينيد كه اسلام، چه قدر به حقوق عمومی مورد تائید شریعت انساني بها مي دهد و قراردادهاي بين المللي مورد تائید شریعت را محترم مي شمارد.

[۲۳] باشمیل ، حروب الردة،   ص۱۰

[۲۴] المصری ،  تاريخ الدعوة الإسلامية،  ،ص۱۰۴۳

[۱]ابن سعد، الطبقات الكبري،  ۱/۱۲۴ و صفوة الصفوة ۱/۲۴۳

[۲] ابن الاثیر ، اسد الغابه، ۳/۳۱۸

[۳]واقدى،پیشین ، ص ۲۸۲۹

[۴] خورشيد احمد فاروق ، تاريخ الردّه، الطبعه الثانية، قاهره، دارالكتاب الاسلامى ، بی تا ، ص ۵

[۵]ابن کثیر ، البداية والنهايه  ج ۹ ص ۹۱۹

[۶] مسلم، شماره ي۰۴؛ ابن کثیر ، همان

[۷]
أحمد سعيدسالم ، حروب الردةوبناء الدولة الاسلامية ،مصر ،دار المنار۱۴۱۵ هـ ،ص ۱۹۳

[۸]الخطيب التبريزي، مشكاة المصابيح، المحقق: محمد ناصر الدين الألباني،بیروت ،  المكتب الإسلامي۱۳۹۹ ق، كتاب المناقب، شماره ي -۹۴۹۰

[۹] ، مهدي رزق الله احمد ، الثابتون علي الاسلام أيام فتنة الردة في عهد الخليفةأبي بكر الصديق ، المدینه ، دار طيبة،۱۹۹۶م  ،ص ۱۱۳

[۱۰] العتوم ، حركة الردة،  ص ۱۳۵

[۱۱]احمد ،  الثابتون علي الإسلام أيام فتنة الردة،  ص ۱۲۳

[۱۲]ابن کثیر ،  البداية و النهاية ، ج ۹ ص ۹۱۳

[۱۳] محمود شاكر ،التاريخ الاسلامي، الخلفاء الراشدون: بیروت ، المكتب الاسلامي، چاپ پنجم ۱۴۲۱ق، ص ۱۱۰

[۱۴]شوقي ابوخليل ،في التاريخ الإسلامي ، بيروت ، دار الفكر ، ۱۹۹۴م ، ص ۱۰۳۳

[۱۵] ابوخلیل ، التاريخ الإسلامي  ج۳ ص ۹۱

[۱۶]سيد عمر ،الدور السياسي للصفوة في صدر الإسلام: القاهرة. دار السلام للطباعة والنشر والتوزيع والترجمة ،الطبعه الأولى-
۲۰۱۰ م ، ص ۱۳۱

[۱۷]– خمار، به معناي روپوش است و اسود را از آن جهت ذي خمار ناميده اند كه هميشه صورتش را می پوشاند.

[۱۸]الشجاع ، اليمن في صدر الإسلام، ص ۹۹۰

[۱۹]همان ، ص ۳۹۰

دیدگاهتان را بنویسید