این است فرمانده ی من “اسامه بن لادن” ، هر کس امیرخود را نشانم دهد ( ۲)

این است  فرمانده ی مناسامه بن لادن، هر کس امیرخود را نشانم دهد ( ۲)

«سیاست او همانطور که به پیروانش آموخته بود این بود:سر افعی -آمریکا-باید قطع شود تا سایر نیروهایش به دنبال آن سرنگون شوند»

به قلم:اسدالجهاد۲

ارائه دهنده :  ع . خسروی هورامی[دانشجوی فیزیک]

*برادران بارها از اوتقاضا می کردند که برایشان سخنرانی کند اما شیخ اسامه این کار را زیاد دوست نداشتبلکه غالباً از سخنرانی در میان برادران اجتناب می نمود مگر برای مصلحت ضروری.

*یک بار یکی از برادران به مسجد برای نماز جمعه می رود و می بیند که شیخ اسامه-قبل از نماز و آمدن خطیب- دو زانو نشسته است.آن برادر با خود می گوید که امروز من تا قبل از خطبه هیچ کاری نمیکنم جز اینکه مراقب شیخ اسامه باشم-از شدت محبتشان با او- و در کارهایش دقت کنم.شیخ اسامه قرآن کوچکی از جیبش در آورده و با دستش می گیرد و مشغول  خواندن می شود ودرحالیکه قرآن می خوانده ناگهان به آسمان چشم می دوزد و با آرامش خاصی به فکر فرو میرود…و مدت زمان بسیار زیادی حدود یک ساعت در همین حال می ماند.. و آن برادر نیزاو را از دور می پاییده است. نمازگذاران گروه گروه وارد مسجد می شدند تا اینکه پرشده بود اما شیخ اسامه همچنان به آسمان چشم دوخته بود.. و نمی دانیم به چه چیز فکرمی کرده و کدام آیه بوده که او را به تأمل واداشته است..و زمانی نه چندان اندک اوبر همین حال می ماند تا اینکه خطیب روی منبر می رود و به نمازگذاران سلام میکند،شیخ اسامه متوجه می شود و از تدبرش بیرون می آید و قرآن را می بندد و به خطبهگوش می دهد..نمی دانیم که چه چیزی او را مشغول کرده بود و در این مدت طولانی در رمزو راز کدام آیه غرق شده بود.

*شیخ اسامه همیشه به عدم عجله برای رسیدن به پیروزی و تأنی و شکیبایی توصیه می کرد و یکی از مقاوله های مأثورش که دائما تکرار می نمود این بود که: پیروزی صبر یک ساعت است[طبق حدیث]و ما می خواهیم که دو ساعت دیگر علاوه بر این یک ساعت صبر کنیم.

*یکی دیگر از اقوال مأثورش که زیاد تکرارش می کرد-حتی وقتی که بمب ها و موشک ها زمین اطرافش را می کوبیدند-این بود که:برای اینکه گشایش ببینی باید در تنگنا قرار بگیری.

*ویکی دیگر از اقوالش اینست که:در جنگ چریکی هر روز که می گذرد برای مجاهدی که می جنگد پیروزی به شمار میآید چون هر روز که می گذرد دشمن ضعیفتر می شود.

*و یکی از سخنان مهمش که برای تشویق به عملیات استشهادی می گفت این بود که: زنبور وقتی ۹بار سر چیزی را نیش می زند، موجب مرگ آن چیز می شود!!!

و مجاهدین باید در این سخن تدبر کنند.

*ایشان برادران متأهل رابیشتر از برادران مجرد به خود نزدیک می نمود حتی ایشان در برخی مواقع وقتی بدیشان گفته می شد فلان کس از فلانی مهمتر است می گفت: متأهلین از اینان عاقلتر و در هجرتقویتر هستند! و هنگامی که کسی از او می پرسید:آیا ازدواج کنم یا اینکه ازدواج مانع جهاد یا مزاحم جهاد یا مزاحم برخی از کارهای جهادی می شود؟می گفت:حتی اگر کسی ازشما میان دو فکّ شیر باشد،این وضعیت هم نباید مانع ازواج اوشود!!!

راست گفتی ای شیخ وتو زخم را لمس کرده بودی؛برادران مجرد در اینباره باید تفکر کنند.

*و یکی از گفته هایش اینبود که:اگر من مردم یا کشته شدم محبت شما با من موجب نشود که این راه را ترک کند بلکه از کسی که امیر شما تعیین می گردد سمع و طاعت داشته باشید(خدا او را حفظ کند ودر عمرش برکت قرار دهد).

این است شیخ من…دیگرانشیخشان را نشانم دهند…

*”تاریخ تکرار می شود”،شیخ اسامه طالبان را در جنگشان با مرتدین-قبل از حمله صلیبی-توصیه کرد که نگهبانانی راروی کوه “صابر”قراردهند،با اینکه این کوه از او تا دشمن ۱۵ کیلومتر دور بود اما درسر تنها راهی قرار داشت که بدانجا منتهی می شد.طالبان مشورت او را عملی نکردند به خاطر همین خود ایشان از جانب خود نگهبانانی را در آنجا قرار داد. در هنگامه جنگ نزدیک بود که دشمن روی این کوه مستقر شده و بر شهر کابل تسلط پیدا کند، در این هنگام شیخ خودش با سلاح ضدهوایی  شروع به تیراندازی به سوی آنان کرد تا با این کار به طالبان پیام دهد که ما با شما هستیم و از شما پشتیبانی می کنیم پس استقامت کنید.سپس به یکی از سربازانش دستور داد که به داخل تانکی شود که از ایام جنگ با شوروی باقیمانده بود و در داخل خندقی استتار شده بود! و همراه برادران جز یک موشک برای استفاده در تانک نبود!! آنها همان یک موشک را در تانک قرار دادند و آنقدر دقت کردندتا اینکه همان یک موشک را به وسط تجمع دشمن زدند!!در اثر همین حمله دشمن عقب نشینی کرد و به فضل الله تعالی توانست جلوی حمله ای را که کم مانده بود کابل در اثر آن سقوط کند، بگیرد.

” و تاریخ تکرار می شود”

*وقتی برای خرید به بازارمی رفت تا برخی از احتیاجاتش را خرید کند  از شدت حیا یک سوی عمامه یا لنگ را روی صورتش آویزان می کرد!!!

*هنگامی که در سودان بود پیرزن فرتوتی لباسش را می گیرد و از او کمک مالی درخواست می کند ، شیخ اسامه از کسیکه نمی شناخت بسیار حیا داشت و در آن هنگام پولی با خود همراه نداشت، یکی از برادران را که اموال شیخ را حمل می کرد می بیند و او را صدا کرده و پول زیادی از او می گیردو از روی ترحّم همه آن را به آن پیرزن می دهد، پیرزن شوکه شده و با ناباوری گاهی به شیخ اسامه نگاه می کند و گاهی به پول زیادی که در دستش نهاده بود،صحنه عجیبی میشود؛پیرزن به زانو می افتد و گریه کنان دستانش را به آسمان دراز می کند و شروع به دعا کردن برای اسامه می کند و با زاری و گریه و ناله خداوند را ندا داده و دعا میکند!!!

نمی دانیم که به برکت دعایاو و امثال او برای شیخ چه رخ داده است!!!

این است شیخ من…هر کس شیخش را نشانم دهد….

*زنی از اهل مکه بود که سنش از شصت سال گذشته بود که کنیه اش “ام عمر مکی”-حفظها الله- بود و پسرش قبل ازجنگ صلیبی در افغانستان جهاد می کرد،او گاه گاهی کارتن ها و یا صندوقهایی مهر و مومشده! به افغانستان می فرستاد و این کار او مشهور بود و برادران انتظار صندوقهای اورا می کشیدند و مشتاق بسته ها بودند و آنها را بسته های ام عمر مکی مینامیدند!!!.او یک بار برای دیدار پسرش به افغانستان آمد!!! و هنگامی که بدانجا رسیدقسم خورد که باید به جبهه برود!!! و جهاد کند و در راه الله تیراندازی کند!!!.شیخ اسامه او را اکرام نمود و او را به بیشاور و سپس به جلال آباد برد!!! و به او فرصت داد که با سلاح”دوشکا”تیراندازی کند!!! تا قسمش را به جایآورد…

*شیخ اسامه معروف بود به اینکه بسیار حلیم و خونسرد است و ما اینجا برخی از برخی از قصه هایی را که دراینباره آمده را نقل می کنیم:یکی از برادران مقابل شیخ نشسته و زانویش را به زانویایشان چسبانده و با خشونت و شدت او را سرزنش می کند!!!و معروف بود که این برادروقتی عصبانی می شود تمرکز خود را از دست می دهد و خودش را نمی تواند کنترل کند.اودر آن حالت انگشتش را به روی چهره شیخ بلند کرده وبا صدای بلند با او سخن می گفته است و می گفته چرا باید چنین و چنان شود و ….!!! وشیخ اسامه ساکت بوده و چیزی نمی گفته است،آن برادر به شیخ اسامه می گوید:من از تو فلان و بهمان چیز را میخواهم!!! شیخ اسامه به او می گوید:هر چه می خواهی ان شاء الله بدست می آوری…سپس این برادر از نزد شیخ اسامه بیرون می رود و وقتی که آرام می شود سرش را تکان می دهدو به شدت از کرده اش پشیمان می شود.او ساعتها می نشیند و به انگشتش می نگرد و باخود می گوید چگونه راضی شدم که صدا و انگشتم را به روی شیخ بلند کنم…و چگونه شیخ مرا از پیش خود نراند و مرا سرزنش نکرد و بلکه حتی درخواستهایم را قبول کرد….

*یکی از مدعیان سلفیت[سلفیون درباری آل سعود] در حضور مردم در یکی از مجالس جلوی شیخ اسامه ومحافظانش  آمد – وبا بی ادبی و بی احترامی-گفت که تو در فلان و بهمان مسئله خطا کرده ای!!!محافظان در انتظار اشاره شیخ اسامه بودند اما شیخ سخن او را قطع نکرد و حتی یک کلمه سخن نگفت تا اینکه  اتهاماتش را تمام کرد.سپس شیخ به یکی از محافظانش گفت که: ببینید این شخص اگر احتیاجی دارد در امور مادی اش کمکش کنید.

این است شیخ من…هر کسشیخ خود را نشانم دهد…

*یکی از مقولات ایشان این بود:الله تعالی به من خونسردی بزرگی داده است اما اگر الله تعالی مرا با شما در یکی از جبهه ها یکجا کند،از من چیز دیگری خواهد دید!!!

و این حقیقتی است که هر کس همراه شیخ حفظه الله جنگیده باشد،می داند. و این سخن به مقوله احنف بی قیس شبیه است!!!

*هر کس می خواهد که عملیات استشهادی انجام دهد کافی است که درخواست جلسه ای خصوصی با شیخ اسامه کند و با ایشانتنها بدون حضور کسی دیگر بنشیند.

*و هر کس می خواهد باایشان بیعت کند کافی است که درخواست جلسه ای خصوصی با ایشان کند و تنها با اوبنشیند.

*و هر کس می خواهد از اوسؤالات خاصی بپرسد،کافی است که درخواست دیداری خصوصی با ایشان کند و تنها با ایشان بنشیند.

حتی محافظانش بعد از اینکه احتیاطات لازم را به عمل می آوردند از جلسه ایشان دوری می کردند.

*هر کس که می خواست ودرخواست می کرد،چه کوچک و چه بزرگ،می توانست با شیخ اسامه دیداری خصوصی و انفرادیداشته باشد.

*شیخ اسامه حفظه الله معروف است به اینکه با هر کس چه کوچک و چه بزرگ همنشین می شود و طلاب علم مجاهد رااحترام زیادی می کند و بزرگان(از نظر سن وعمر) را احترام می کند و همیشه به مسلمینحسن ظن دارد.

*راضی نبود و اجازه نمیداد که برادران در مجلس ایشان جماعتهای اسلامی را به بدی یاد کنند و یا از آنهااشکال و ایراد بگیرند و اجازه نمی داد که در مجلس او اختلافات بین جماعتها مطرح شودو همیشه می گفت:ما مسئله مهمترو بزرگتری در پیش داریم و ما در حال جنگ و مبارزههستیم.

و اگر اتفاق می افتاد که کسی از جماعتی شکایتی داشت یا می خواست هشداری درباه آن بدهد می آمد و خبر را بهایشان می داد و می گفت که:آنها چنین و چنان می کنند و فلان و بهمان صفت دارند،شیخاسامه سخن ایشان را با این گفته اش قطع می نمود:الا من رحمالله…

این است شیخ من …دیگران شیخشان را نشانمان دهند

*شیخ اسامه در امور نظامی و استراتژیک استبداد رأی ندارد و درباره ایشان گفته نشده که بر نظر شخصی اش اصرارورزد و نیز در تصمیم گیرها عجول نبود و همیشه مشورت می کرد.

*به مجاهدین توصیه هاییکرد مبنی بر اینکه از افغانستان به کویت بروند-در هنگام حمله صدام حسین به کویت- واین کار انجام شد.بعد از حمله صدام به کویت در تاریخ ۲/۸/۱۹۹۰ برادران مجاهد درتاریخ۱۰/۸/۱۹۹۰ یعنی فقط در هشت روزبه انجا رسیدند!شیخ منتظر موضع گیری دولتهای عربی بود و در نظر داشت که آتش بسی با آنان برقرار کند تا با هم جلوی حمله صدامحسین را بگیرند اما بعد از اینکه یقین کرد که دولتهای عربی چیزی نیستند جز بازیچه وابزاری در دست آمریکاییها و از آنها دستور می گیرند،به برادران دستور داد که ازکویت خارج شده و به افغانستان برگردند و بقیه برادرانی را که هنوز نرسیده بودند رابه عدم سفر به کویت دستور داد چون احساس کرده بود که دولتهای عربی به او و برادرانشحقه می زنند!!!

*بسیار اهل اکرام بود وهمیشه امیران را توصیه می کرد که برادران مجاهد را با خوراک و دیگر مستلزمات اکرام کنند و آنها را از چیزی که می خواهند منع نکنند و یک بار با شوخی به امراء گفت:اگر”چیزبرگر”هم خواستند برای آنها آماده کنید…

*به هر برادری  که باخانواده اش به افغانستان هجرت می کرد،حقوق ماهانه و منزل مخصوص  به او میداد!!!

*در تورا بورا در سخت ترینروزهایی که بر مجاهدین می جنگید در ابتدای حمله صلیبی،برادری آمد و اسلحه نداشت،شیخ اسامه اسلحه پسرش را گرفته و به او داد!!!از شدت کرم و بخشش و ایثارش(نحسبه کذالک).

*بسیار سکوت و تفکر می کردبه طوریکه در هنگامی که روی کوه های افغستان مشغول جنگ با شوروی بود از او سؤال شدهبود که چه چیزی ذهنت را بیشتر مشغول می کند؟در جواب گفته بود:به جنگ با آمریکا فکرمی کنم!!!!!!!!!!!!

*سیاست او همانطور که به پیروانش آموخته بود این بود:سر افعی -آمریکا-باید قطع شود تا سایر نیروهایش به دنبال آن سرنگون شوند.

*در دهه نود برادران گروهگروه نزد او آمده و از او درخواست جنگ با طواغیت در دولتهای عربی را می کردند،او درجوابشان می گفت که باید سر افعی را قطع کرد و مواجهه با طواغیت عرب را به تأخیرانداخت چون آنها به دنبال او سرنگون می شوند و آن طواغیت کمتر از آنند که بعد ازشکست آمریکا بقای خود را حفظ کنند.

*در تمامی عملیات ها،شدیداً  پنهان کاری می کرد و در عین حال اشارتاً روحیه برادران را بالا می برد ودر این باره مثالی می زنم:به برادران در افغانستان وقتیکه برادرانشان برای حمله بهآمریکا رفته بودند می گفت:برای برادرانتان دعا کنید آنها به هدف رسیده اند! و میگفت:برادرانتان هدف را از پشت پنجره می بینند!!! و این به خاطر آن بود که برجهاییرا که مجاهدان ویران کردند بسیار مرتفع بود  و آنها می توانستند از پنجره های مکانیکه در آن ساکن بودند آنجا را ببینند! و دیگر برادان نمی دانستد که اهداف چه چیزهاییهستند!!!

*و از مقولات ایشان بعد ازحوادث مبارک آمریکا این بود که:از امروز ما بدانان حمله می کنیم و آنها به ما حملهنمی کنند.

*و به فرماندهان خود که جلویش صف بسته بودند-برای تقویت روحیه و تحریکشان-می گفت:اگر پا به پای من بایستید همراهتان تر و خشک را می سوزانم ان شاء الله تعالی!!!

*و به آنها وعده می داد کهاگر الله تعالی آنها را پیروز کرد آنها را بر چه شهرهایی امیر خواهد کرد،می گفت که ای فلانی تو را بر فلان شهر امیر می کنم و ای فلان به تو فلان شهر را می دهم تا آنرا اداره کنی و…همینطور…

*ونیز بدانان در حالی کهجلوی او بودند می گفت:سوگند به کسی که جان من در دست اوست،من پیروزی را می بینمهمانطور که شما را الآن جلوی خودم می بینم.

سخنان او تأثیر زیادی دربالارفتن روحیه آنان داشت و یک بار به آنها گفت:اسامه بن لادن چه کسی می توانست باشد و چه می توانست بکند اگر الله تعالی نمی خواست و بعد از او،شما و پایداری وجهادتان نبود.و با این سخنان روحیه برادران ۱۸۰درجه تغییر میکرد.

چه رهبر بزرگیبود.

این است شیخ من….شیخ دیگران چه کسی است

*یکی از گفته هایش بهبرادران این بود:اگر آمریکاییها”زوکیاک”را-که سلاحی ضد هوایی بود- بمباران کردندناراحت نشوید!چون ما این سلاح را از بازار فقط به ۵۰۰دولار می خریم!!! ،فکر کنید وحساب کنید که هزینه موشکی که آن را بمباران می کند چقدراست؛موشکی که آن را ازدورتین نقطه زمین آورده اند و هزینه به کار انداختن آن و استخدام آن و هزینه هواپیمای حامل آن و هزینه خلبانها و هزینه تمرین و آموزش آنها و دیگر هزینه هایی که برای بمباران زوکیاک می شود!!!چقدر برای آنها هزینه برداشته و موجب تخلیه و تضعیفآنان شده و چقدر برای ما هزینه برداشته است!!!

*اندکی قبل از جنگ صلیبی وبعد از حملات ۱۱ سپتامبر،اقدام به ساخت خانه های بسیاری نمود!!! و در مدتی بسیارکوتاه و نزدیک اردوگاه فاروق و از اموال مخصوص خودش این کار را انجام داد،در مدت کوتاهی موفق به ساخت شمار زیادی خانه شد که نه در داشت و نه پنجره!!! اما ازهواپیما خانه واقعی به چشم می آمد!!! و کارگران بسیاری را استخدام نمود تا در آنمدت کوتاه که داشتند برای جنگ آماده می شدند،این کار را عملی کنند!سپس به دو تن ازبرادران توصیه اشاره کرد که روی کوه نزدیک اردوگاه که کوه”قباء”نام داشت بنشینند وبمباران هواپیماهای آمریکایی را تا آخر زیر نظر بگیرند!!!

برادران می گفتند:آمریکاییها روی هر خانه ای از این خانه بمب یا موشکی فرستادند!!! و هیچ خانهای از این خانه های از بمبها و موشکها بی نصیب نماند!!!.شیخ اسامه اموال آمریکا رابا نقشه های عجیب و بی نظیری بر باد می داد…

*شیخ اسامه به برخیبرادران اشاره کرد که فانوسهایی بردارند و آنها روی کوهها در زمانهای مختلف و اماکن متفرق روشن کنند!!!و به آنها  دستور داد که اندکی قبل از غروب خورشد آنها را روشن کنند تا به سبب نور خورسید کسی متوجه روشن کردن آنها نشود و قبل از اینکه هوا تاریک شود از آن مکان دور شوند!!!تا اینکه وقتی آن مکان تاریک شود آن فانوسها بدرخشند به طوری که انگار مجموعه ای از مجاهدین اطراف آن وجود دارند در حالیکه برادران از ایناماکن دور شده بودند.تا آمریکاییها خشمشان را روی آن فانوسها خالی کنند!! و بمبهای هوشمند و -و احمق مثل خودشان-را روی آنها فرو ریزند و هزینه این بمبارانهای بیهوده  هزاران دولار میشد در حالی که برادران مجاهد جز یک فانوس بیشتر ضرر نکردهبودند!!!

*آمریکاییها امکانات ونیروهای زیادی را زمانی که در تورابورا بودند،آماده کرده بودند.شیخ اسامه توقع داشتکه آنها نیروهای بسیار زیادی را در آنجا پیاده کنند چرا که می دانستند شیخ اسامه وبرخی از رهبران آنجا هستند- و ای بسا شیخ اسامه خود کاری کرده بود که آنها مکانش رابدانند تا نقشه خود را پیاده کند-.شیخ اسامه طبق نقشه اش برادران مجاهد را بهمجموعه ها و خطوطی  تقسیم کرده و بر هر مجموعه ای امیری تعیین کرد و در هر مجموعهای نیز پزشکی قرار داد و دیگر اموری که وارد آن نمی شویم،سپس این مجموعه ها در کوههای تورا بورا پخش کرد و منتظر فرود امدن آمریکاییها شدند و متظر ماندند اما…موشهای آمریکایی ترسوتر از آن بودند که با مجاهدین روبرو شوند.

نقشه او به کشتار وحشتناک آمریکاییها منجر می شد و هیچ یک از آنها جان سالم بدر نمی بردند حتی یک سربازآمریکایی زنده نمی ماند اما قدرالله و ما شاء فعل. و دیگر نقشه های بسیار زیادی که پیاده می کرد.

 

شامخاً کالطودفینا……ما حنا للکفر هامه

لقّن الباغیندرساً……شاهراً فیهم حسامه

قد غدوت الیومرمزاً…..لله درّک یا اسامه

چون کوه های سربه فلککشیده در میان ما سربلند است…. و به کفر هیچ ترحمی نمیکند.

به متجاوزان درسی داد وشمشیرش را در میانشان بیرون کشید.امروز تو نمادی شده ای،درود خدا بر تو ایاسامه.

این است شیخ من…هر کسشیخش را نشانم دهد

*منزلش در قندهار بسیارساده بود،منزلش از گل بود!!!درود خدا بر آن رهبر ساده زیستباد…

*منزل او چیزی نداشت که آنرا از منزل دیگر برادران متأهل متمایز کند!!!

*یکی از برادرانش واردخانه اش شد- بعد از اینکه آمریکای ملعون در سپتامبر مورد هجوم قرار گرفت و چند روزقبل از اینکه جنگ صلیبی آغاز شود- تا وسائل شیخ را منتقل کند تا از آن مکان برونددید که این اتاقی کوچک است و غیر از سجاده چیز دیگری داخلش نیست!!!گمان کرد که ایناتاق یک انباری بوده و قبل از آمدن او آنجا را خالی کرده اند!!!اما پسر شیخ اسامهبه او گفت:نه،این اتاقی است که پدرم اسامه در آن خلوت میکرد!!!!!!

این است شیخ من…هر کسشیخش را نشانم دهد….

*منزل ایشان در روستایی بود که به آن روستای شیخ اسامه گفته می شد!!! و در آن روستایی میدانی برای والیبال بود و شیخ اسامه گاهی با آنان بازی می کرد!!! بله والیبال می کردند اما…بااستفاده از توپ فوتبال(سنگین)!!

آیا مشتاق همنشینی باشیختان-حفظه الله-شدید…

*پیاده روی را بسیار دوستدارد و دیگران را به پیاده روی طولانی توصیه می کند و تقریباً عادت همیشگی و ثابت اوست که هفته ای دوبار بعد از نماز صبح تا بعد از نماز عشاء پیاده روی کند،حداقل دوبار در هفته!!!

و توصیه های او نتیجه اشرا داد…

*همیشه برادران مجاهد رابه احتیاط توصیه می کرد و همیشه به عدم سهل انگاری در ترک سلاح و مهمات تذکر میداد!!!و حتی اگر دیگران سهل انگاری می کردند او در حمل سلاحش سهل انگاری نمیکرد.

*خونسرد و آرام ودر تصمیمگیری با حوصله و تأنی عمل می کرد.

*تبسّم را کنار نمی گذاشتو بر برادرانش خشمگین نمی شد و همیشه برای آنها عذر می تراشید حتی اگر اشتباه میکردند…

*بعد از حمله ور شدندشمنان در ابتدای جنگ صلیبی بیشترین چیزی که به برادران توصیه می کد بسیار ذکرکردن الله تعالی و زیاد گفتن این ذکر بود:حسبنا الله و نعم الوکیل

*دوست داشت از برادران شعرگوش کند مخصوصاً اینکه سراینده اش خود آن را می خواند و دوست داشت به سرود گوش کندو برخی را بر برخی دیگر ترجیح می داد و هنگامی که شیخ اسامه به سرود”شیماء تبکی”گوشکرد شروع به گریه کرد و تا آخر سرود و حتی بعد از اتمامش گریه میکرد.

*وقتی به سرود”بدأالمسیرإلی الهدف” گوش می کند تبسم می کند و می گوید:مسیر به سوی اهداف!!!شروع شده است!

*برخی از برادران از و نقلمی کنند که شیخ که همیشه-طبق عادت-از آنها دیدن می کرد در روزهای اخیر بیشتر اینکار را می کرد طوریکه روزانه ۷ یا ۸ بار متوالی به دیدارشان می رفت.یکی از برادرانبه شوخی میان خودشان گفته بود که “به نظر می رسد پای شیخ سبک شده است!!!بعد از آنشیخ دیگر به دیدارشان نرفته بود و آنها اندوهگین شده و مشتاق دیدارش شده بودند تااینکه یک ماه کامل گذشته بود و شیخ به دیدارشان نرفته بود!برادران بر آن کسی که آنحرف را زدن بود خشمگین شده و او را متهم کردند که شیخ را زخم چشم زده است و میانخود عهد کردند که دیگر کسی چنین شوخی هایی نکند..

این ماجرا را گفتم تاخواننده محترم مواظب این شوخی باشد!!!

*در نهایت…من درباره سخنان اخیر شیراسلام در آخرین نوارش به اسم “الحل” توضیح مختصری دارم، می گویم: وقتی آمریکا خواست به دیار مسلمین حمله کند، دین و ارزشهای خود را آورده و تبلیغ کرد که این برای ما بهتر است و به گمانش به انتشار دموکراسی و آزادی و برنامه خاورمیانه جدید(سخیف) و آزادی زن و معاهدات تجارت و تبلیغات فرهنگ غربی پرداخت سپس دعوت او با اقدام به جنگ با مسلمین به اوج رسید و به سختی شکست خورد.و چیزی که در پیام اخیر امام اسامه که در آن “راه حل”را به ملت آمریکا پیشنهاد داده بود، یافتم؛شروع امری بود عکس آن چیزی که آمریکا هنگام اشغال سرزمین مان بدان اقدام کرد.این نکته را برای تدبر به عهده خواننده محترم می گذارم.

سخن درباره محاسن ومناقب شیخ اسامه بن لادن حفظه الله طول می کشد و اگرما بخواهیم اقوال و مواقفش را ذکر کنیم نیاز به نوشتن کتابها داریم و بدون شک در حقش کوتاهی می کنیم.

من دوست داشتم که مطالبیرا درباره ایشان ذکر نمایم که برای تمامی رده های مختلف سودمند باشد و برای هرگروهی از جامعه مطلبی را ذکر نمودم… و دوست ندارم که احدی بدون عبرت گیری واستفاده از آنچه در این موضوع گفته شد از آن خارج شود و دوست دارم که چیزهایی را کهبرایش مفید بوده برای دیگران نقل نماید. من تلمیحاً به چیزهای بسیاری اشاره کردم واز بسیاری نیز چشم پوشیدم و اگر می دانستم که آنچه را که می نویسم برخی فقط مجردحکایاتی برای آرامش نفس خواهند دانست و فائده ای از آن نخواهند برد،آن را نمینوشتم.

و به خود و خواننده گرامییادآوری می کنم که ما امتی وسط هستیم؛نه در حق شیخ امام اسامه بن لادن کوتاهی میکنیم و نه مبالغه می کنیم،بلکه فقط این را به شما می گویم:

این است شیخمن…هر کس شیخش را نشانم دهد

بلکه این است شیخما….هر کس شیخ خود را نشانمان دهد.

به قلم: اسدالجهاد ۲ “رأس حربة المجاهدین”

الله تعالی رحمت کند کسی را که این مطلب را خوانده و در آن خیر دیده و منتشرش کند.

 

[۱] این مقاله قبل از شهادت شیخمان نوشته شده است.

[۲] نویسنده این مقاله”اسد الجهاد۲″یکی از جنجالی ترین و مرموز ترین(در نظر دشمنان) قلم به دستان القاعده می باشد،تحلیلات و پیش بینی های سیاسی دقیق و جالب او زبان زد خاص وعام است، با اینکه یکی از کسانی است که در صدر لیست سیاه!آمریکا در جنگ با القاعده قرار دارد اما تا کنون دشمنان هیچ اطلاع مفیدی از او بدست نیاورده اند جز اینکه به گفته آنان: او از نزدیکان رهبران القاعده است.

1 دیدگاه دربارهٔ «این است فرمانده ی من “اسامه بن لادن” ، هر کس امیرخود را نشانم دهد ( ۲)»

  1. نوشته ي بسيار زيبايي هستش ، تشكر از كسايي كه ترجمش كردن و كسايي كه قرار دادن.
    فقط اگر بازم از این شخص نویسنده فقه الله
    نوشته بزارید بسیار نیکو هستش .
    جزاکم الله خیرا جزا.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید