این است فرمانده ی من “اسامه بن لادن” ، هر کس امیرخود را نشانم دهد ( ۱ )

این است  فرمانده ی مناسامه بن لادن، هر کس امیرخود را نشانم دهد ( ۱ )

«سیاست او همانطور که به پیروانش آموخته بود این بود:سر افعی -آمریکا-باید قطع شود تا سایر نیروهایش به دنبال آن سرنگون شوند»

 

به قلم:اسدالجهاد۲

ارائه دهنده :  ع . خسروی هورامی[دانشجوی فیزیک]

الحمدلله رب العالمین والصلاة و السلام علی المبعوث رحمة للعالمین و علی آله و صحبه و من تبع هداه إلی یومالدین.

تصفحنا کتبالمعاجم…….فوجدنا الأسد معناه أسامة

و تصفحنا سیرة الرسول  ….  فوجدنا من أحب الناس إلیه أسامة

و تصفحنا صفحاتحاضرنا…….فوجدنا البطل فینا أسامة

کتابهای لغت را ورق زدیم ودیدیم که معنای شیر؛اسامه است

و سیرت پیامبر را ورق زدیمو دیدیم که محبوبترین شخص نزد او؛اسامه بود

و صفحات تاریخ معصرمان راورق زدیم و دیدیم که قهرمان آن؛اسامه است.

با صدایی بلند ورسا میگویمش و شما نیز با من تکرار کنید: این شیخ ما است…هر کسی شیخ خودش را به ما نشاندهد!

بله…او  امام مجدّد،قهرمان دلیر،رهبر کبیر،شیخ ابو عبدالله اسامه بن محمد بن عوض بن لادن حفظه الله است،الله تعالی او را حفظ کرده و دوستان صالحی به او عطا کند تا یار و یاور اودر امور خیر باشند[۱].

کودکان در مهد کودک ها ومدارس و حتی بزرگترها در دانشگاه ها و مؤسسات زندگی نامه آن نکره های دزد و مترسکهای حکام و نماینده ای آمریکا در کشورهای مسلمان را می خوانند و آموزش می بینند اماما سیرت برگزیدگان نجیب و متقی را می آموزیم و به خانواده و فرزندان و دوستان مان تعلیم می دهیم.

شیخ با وقار،ثابت قدم چون کوه،و هراس افکن در دلهای ظالمان و مجرمین و دزدان؛کسی که وقتی سخن می گوید دنیاساکت شده و به او گوش فرا می دهد و هنگامی که وعده ای می دهد آن را عملی می کند وهنگامی که می زند به درد می آورد، و هنگامی که انگشت سبابه اش را بلند می کندظالمان از ترس و لرز خشکشان می زند و همه تحلیل گران و ساحران را گرد می آورند تابفهمند که مقصودش از…..بلند کردن سبابه اش چه بوده است،آن بشاش با حیا و آن مهربان با مؤمنان….

الله اکبر الله اکبر الله اکبر

لا اله الاالله

من الله تعالی را سپاس وستایش می گویم که مرا زنده نگاه داشت تا عزت امت اسلام را که در چشمان شیخ امام اسامه بن لادن حفظه الله متجلی گشته  ببینم،تا مردی را ببینم که با یک امت برابریمی کند،دشمنان او که دشمنان اسلام هستند هر آن چیزی را که به او مرتبط باشد را موردبررسی و تحقیق قرار داده اند؛آنچه می خورد و آنچه می پوشد و طول و وزن و علاقه اشرا به فلان و بهمان چیز،و اینکه آیا فلان مریضی را دارد،و چه چیزی او را شاد و چهچیزی او را غمگین میکند،در فلان بیمارستان قبل از بلاغ شدنش چه کرد، و رفقای او درمدرسه چه کسانی بودند و چرا و با چه چیز ریشش را رنگ کرده،ووووووو….”و این مقالهآخرین چیزی نیست که آن را درباره ایشان بررسی خواهند کرد”[۲]،مقاله ساده ای که جلویشماست….بمیرند به خشمشان،البته ما در تعلیم و تعلم سیرت ایشان و استفاده از ایشانو نقل ان برای دوستانمان کوتاهی کرده ایم،خداوند مرا فدای اسامه بن لادنگرداند.

در این مقاله برخی از برخیاز برخی ازصفات و اقوال و موضع گیری های امام مجدد شیخمان اسامه بن لادن حفظه الله وسدده،را به خدمت شما تقدیم می کنیم،مواردی که به گمان من تا حال منتشر نشده و یااینکه به اندازه کافی بررسی نشده است و مواردی را ذکر خواهم کرد که نشر آن مضرّ[ازنظر امنیتی و حفاظت اطلاعات] نباشد. و در هر یک از این موضع گیریها یا سخنان عبرتهای بسیاری نهفته است که آنها را در اختیار خواننده می سپارم تا در آنها تدبرکند.

با استعانت از خداوند بزرگو با عظمت می گویم:

*حکومت یمن برخی ازبرادران مجاهد را که از دوستان نزدیک شیخ اسامه بن لادن بودند را دستگیر کرد،این اتفاق قبل از ۱۱سپتامبر رخ داد،یکی از آن برادران خلّاد عتش نام داشت و این برادریکی از چهارده نفر کنونی!!! است که از الله تعالی می خواهیم ایشان و همه برادران راهر چه زودتر آزاد فرماید. بعد از حادثه دستگیری،شیخ اسامه به علی عبدالله صالح حاکمیمن و خطاب به حکومتش نامه ای نوشت بدین مضمون که فلان و فلان و فلانی را از زندانآزاد کنید- ویکی از آنها خلّا عتش بود-،این فرمانی از جانب من است و اگر انجامندادید از سوی من به شما چیزی می رسد که  خوش ندارید و مشکلات بر شما هجوم خواهدآورد!!!حاکم یمن کاری جز این نکرد که با ذلت و سرافکندگی خواسته ایشان را عملی کردو آن برادران را با احترام و عزت آزاد کرد،چون  او معنی تهدید شیخ اسامه بن لادن رامی دانست،کسی که هر گاه وعده ای دهد به وعده اش وفا می کند.سپس برادران آزاد شده بهافغانستان برگشتند! و وظایف جهادی شان را دوباره از شیخشان اسامه-درود بر اوباد-تحویل گرفتند.

این را هم بدانید کهآمریکا نزدیک بود که به خاطر این حادثه یمن را با تحریم ها و تنبیهاتی مجازات کنداما به خاطر حاثه ۱۱سپتامبر و نیاز آمریکا به یمن برای همپیمانی بر ضد اسلام ومسلمین از این کار منصرف شد.

این است شیخ من…هر کسشیخش را نشانم دهد…

*به دیدار یکی از درمانگاهها در افغانستان رفت – و ایشان زیاد به دیدار درمان گاه ها و بیمارستانها و مهمانخانه ها می رفتند تا از احوال برادران پرس و جو کرده و از سلامتی آنان اطمینان حاصلکند- وقتی وارد درمانگاه شد دو برادر(نسبی)روی تخت دراز کشیده بودند و شیخ می دانستکه آن دو  آنجا هستند و به خاطر درمان بیماری شان در درمانگاه بستری شده اند،آن دوکنار هم خوابیده بودند که احساس کردند  شخصی پاهایشان را ماساژ میدهد !!!و در اثرآن بیدار شدند.وقتی از خواب بیدار شدند دیدند که شیخ امام اسامه بن لادن-رفع الله قدره-بوده که آنها را ماساژ می داده است!!!آنها شوکه شدند و به ایشان اعتراض کردندکه شما این کار را می کنید ای شیخ!!!شما با این مقامتان نباید چنین کنیدوووو….شیخ بدانان گفت:این وظیفه ما در قبال شماست!!!

درود بر تو ایاسامه

این دو برادر از ۱۹ برادریبودند که آمریکا را در حوادث مبارک ۱۱ سپتامبر لرزاندند،الله تعالی آنها را به عنوان شهید قبول فرماید.

این شیخ من است…هر کس بیاید شیخ خود را نشان من دهد…

*قبل از شروع جنگ صلیبی برخی از پیروانش در ایران دستگیر شدند،شیخ آنان را چنین تهدید کرد:آزادشان کنید وبدانید که ما هنوز آتش تفنگ هایمان را به سوی شما نگشوده ایم!!!.این بود که آنهاچاره ای نداشتند جز اینکه همگی شان را آزاد کردند!!!

*شیخ در یکی از نوارهایتصویری خود قبل از حوادث مبارک سپتامبر ،به صحنه آمد در حالیکه اسلحه اش را پشت سرخود گذاشته بود و پشت اسلحه نقشه کشورهای جهان قرار داشت،ونوک اسلحه-از روی تصادف وتقدیر-به سمت یکی از کشورهای جنوب شرق آسیا نشانه رفته بود!!!آن کشور هیئتی را به افغانستان برای دیدار شیخ اسامه حفظه الله اعزام کرد و به او پیشنهاد داد که حاضرند هر چقدر پول می خواهد بپردازند و هر چه دستور می دهد انجام دهند!!!در مقابل اینکه به کشور آنان حمله نکند!!!

خداوندا اسلام و مسلمین راعزت بده.

این است شیخ من..هر کس شیخش را نشانم دهد

*در ابتدای جنگ (حملهامریکا به افغانستان) وقتی برادران مجاهد به کوهستان تورا بورا رفته بودند،شیخ مان اسامه بن لادن حفظه الله که چرتی کوتاه او را به خواب برده بود،در خواب دید که درخندق (سنگر زیر زمینی)او  عقربی وارد شده است!!وقتی از خواب بیدار شد به خاطر آن رؤیا،آن خندق را ترک کرد و یک یا دو روز بعد آن خندق توسط اصابت موشکی کاملاً ویرانشد!!!چون یکی از منافقین قطعه ای فرستنده در آن خندق کار گذاشته بود تا هواپیما رابرای بمباران آن مکان راهنمایی کند!!!یک برادر که آنجا خوابیده بود کشته شد و اللهتعالی بنده اش اسامه را سالم نگاه داشته و حفظش کرد…”راستگوترین شما راست ترینخوابها را می بیند”[حدیث نبوی] و ایشان صادق بود-نحسبه کذالک و لا نزکی علی اللهاحدا-. و تاریخ تکرار می شود.

*وقتی برادری از او می پرسید که:شیخنا ابا عبدالله!،اگر آمریکا ما را با بمب اتمی هدف قرار دهد،چه می شود؟؟

جواب ایشان همیشه این بود:اگر ما را با بمب اتم بزنند ما هم آنها را با بمب اتم می زنیم!!!و راستگویی ووفای به عهد ایشان برای ما کافی است- والله حسیبه-.

*یکی از دانشمندان اتمی مصری قبل از حوادث مبارک سپتامبر مأمور شده بود که بمب اتم و مستلزماتش را خریداری کند، و شیخ اسامه برنامه ای برای عملی کردن این طرح آماده کرده و اموال زیادی رابرایش خرج کرده بود. و این دانشمند مصری انفجار بمب اتمی کوچکی را تجربه کرد کهموجب ایجاد انفجار بسیار بزرگی شد!!! و این باعث خوشحالی زیاد مجاهدین شد.شیخ اسامه شخصاً این برنامه را در مراحل مختلفش دنبال می کرد.

* این را هم بدانید که چندنفر از شاگردان دانشمند اتمی عراقی” المشهدانی”- که آمریکا به دنبال او و شاگردانش بود و برای دستگیری آنها جوائزی تعیین کرده بود- با شیخ اسامه بن لادن بیعت کردند!!! و برای نصرت دین الله تعالی همراه او شروع به کار کردند و آن دانشمند مصری مذکور هم ناظر آنان بود…. وبین ما و شما روزهایی در پیش است.

این است شیخ من…هرکس شیخ خود را نشانم دهد…

*یکی از سخنان مشهورشاینست:شاید برخی از شما درباره من چنین تصور کند که من با خود می گویم:اگر اینکارها را نکرده بودم اینطور تحت تعقیب نبودم و اگر این کارها را نمی کردم بیشترآزادی داشتم ، وشاید فکر کند که من پشیمان هستم!!! من در رد این گمان ها میگویم:قسم به کسی که جانم در دست اوست که این مسئله هرگز به ذهنم خطور نکردهاست!!!!

*ویکی دیگر از سخنانش این بود:من هرگاه مردی را می دیدم که چهل ساله شده است احساس اندوه می کردم!!! و با خودمی گفتم:مردی است که چهل ساله شده اما معراج گاه رسول الله صلی الله علیه وسلم”مسجد الأقصی” را آزاد نکرده است!!!….سپس ریشش را می گرفت و با اندوه میگفت:من نیز چهل ساله شده ام!!!!……(اعمالش را اندک می شمرد).

ای شیخ محبوبمان…اگر توچنین می گویی،تو که امام مجدّد هستی….ما چه باید بگوییم که اکثرمان چهل ساله شدهایم!!!!

*برای کسی که شیخمان رانمی شناسد می گویم که او شیخی اندوهگین است…بر حال امتش و بر مصیبتهای امت میگرید،بر کشته های مسلمین و بر استشهادیون می گرید….

*و بیشترین چیزی که شیخ اسامه را اندوهگین می کندو او را می گریاند،سخن گفتن از فلسطین محبوب است…

*اخبار را هر ساعت دنبال می کند واگر در رادیو خبری از عملیاتی استشهادی در فلسطین شنید شادمان بر می خیزد واز مکان اقامتش خارج شده و تیر هوایی شلیک می کند از خوشحالی و شادی ضربات مجاهدین فلسطین به یهود.

*نقشه کشیده بود که آمریکارا با بیشتر از چهار هواپیما مورد هجوم قرار دهد و می گفت که این حمله نه باچهارحمله و نه با پنج حمله و نه با شش ونه با ده حمله تمام می شود….و تصمیم براین بود که حمله به آمریکا بعد از تاریخ حمله ۱۱ سپتامبر انجام گیرد اما به دو علتبرای عملیات عجله کرد:وقتی که فهمید آمریکا تصمیم دارد به افغانستان حمله کند،خواستکه او را غافلگیرکرده و پوزه اش را به خاک بمالد،و نیز به خاطر اندوه شدیدش برایفلسطین و دردهای فلسطینی ها…این بود که عملیات را زدوتر از موعد مقرر انجام داد ومصلحت را در این دید که فقط به چهار ضربه اکتفاء کند و بقیه را نگه داشت تا روزیکه الله تعالی سرنوشت را رقم زند.

*وقتی به او خبر رسید کهزنان فلسطینی عکسش را درتظاهرات به دست گرفته و گفته اند:وعده ات کجاست ایاسامه!!!به شدت اندوهگین شد و تا سه روز از شدت ناراحتی با هیچکس سخن نمی گفت(الله تعالی مرا فدایش کند).

بعداز مدتی کوتاهی از این ماجرا حادثه مبارک ۱۱سپتامبر رخ داد و شیخ بعد از آن، سوگند تاریخی اش را که مشهورترین سوگند در قرون اخیر می باشد را برای یاری فلسطیم محبوب یادکرد.

این است شیخ من…هر کس نشانم دهد که شیخش کیست

أَطَرْتَ عنا غُبار الذلمُذ بَدَأَت ***** أحداث سبتمبر إذ ضجَّت الأممُ

من ضربة من سديد الرأيصوّبها ***** صرح الطغاة فما زلَّت به قدمُ

لله دَرُّك منأُسد تُغير فدىً ***** على العدو فتسطوا ثم تنتقمُ

رمى بِكِ اللهُ ( برجيها ) فهدَّمها ***** ولو رمى بِكِ كُلُّ الخلق ما هدموا

هذا (أُسامَةُ ) زءَّآرٌ بساحتهم ***** فهل تُنازل ليثَ الغابة الرَّخَمُ ؟؟؟

أمريكا ) بِرُمَّتِها ***** فأيقَنَت أنها حقَّاً سَتَنعَدِمُ ) زئيرههَزَّ

 

حوادث سپتامبر از وقتیشروع شدو فریاد امتها برخواست غبار ذلت را از ما پراکندهکرد.

کاخ طواغیت را هدف قرارداد،ضربه ای که از نظری ژرف و ثاقب بود.

درود بر شیری که بر دشمنحمله ور شده و به رویش می پرد و سپس انتقام میگیرد.

الله تعالی بود  که تو رابرانگیخت و آن دو برج را درهم کوبید و اگر تمام خلق تو را بر می انگیختند ویران نمیشدند.

این اسامه است که درحریمشان می غرد،آیا کرکس می تواند با شیر جنگل مبارزهکند؟؟؟؟

غرّشی که آمریکا را چنان سخت لرزاند،که یقین کرد که حتماً معدوم خواهد شد.

 

*شیخ امام اسامه بن لادن حفظه الله آخرین کسی بود که زیر بمباران در ابتدای جنگ صلیبی،از کوه های تورابوراپایین آمد،بعد از آنکه مطمئن شد که تمام برادران پایین آمده اند،واین بدان خاطر بودکه این رهبر شدیداً پیروانش را دوست داشت.

دورد خدا بر تو باد ایاسامه

*این هم یک لطیفه:برادری حجازی- که به شوخ طبعی معروف بود- در روزهای بمباران وارد یکی از خندق ها شد درحالیکه نمی دانست که این خندق برای کیست اما او وارد شد و مجموعه ای از افراد رادید که نشسته اند و پشت سرشان چراغی است و از شدت تاریکی آن مکان( و خندق از بسبزرگ و عمیق بود نور وارد آن نمی شد به خاطر همین حتی در روز نیز شدیداً تاریک بود) نمی توانست چهره هایشان را ببیند و فقط همین را می دید که اشخاصی نشسته اند، این بود که با صدای بلند گفت: السلام علیکم ای جوانان!!! چه خبر از اوضاع و احوال!!!چه می کنید؟!!!.از سخن او  یکی از برادران در خندق خندید. او دوباره با صدای بلند گفت: خودتان را معرفی کنید ای جوانان، صاحبان این چهره های پاک را نمی شناسیم!!! و سپسبه یکی از افراد مجلس اشاره کرد و گفت: برادر اسم تو چیه؟ در جواب گفت: من برادرشما ایمن الظواهری هستم!!! او به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت…بله!!!(وبرادران از این وضع خنده شان گرفته بود)، رو کرد به یکی دیگر و گفت: تو، تو کی هستی؟جواب داد: من برادر تو اسامه بن لادن هستم!!! او گفت: بخشید شیخ، اجازه دهیدسرتان را ببوسم، شما و شیخ ایمن الظواهری لطفا سرتان را به من بدهید تاببوسمشان……و برادران می خندیدند. به او گفتند: و تو کیستی؟ گفت من فلانی هستم…شیخ اسامه به او گفت: خوش آمدی…حالت چطور است، مشکلی که نداری، به چیزی نیاز دارید؟…..و او می گفت: من اشتباهاً وارد اینجا شدم، ببخشید ببخشید….

خدا تورا حفظ کند ای شیخ اسامه و رفیقان صالح عطایت نماید.

*یکی از برادران که امیریکی از مجموعه ها بود – ودر سخن گفتن و کارهایش بسیار احتیاط می کرد و امنیت رارعایت می نمود-به تورا بورا آمد.او چهار ساعت از پایین کوه به سمت بالا راه رفته بود تا اینکه به قله های تورا بورا رسیده بود،وقتی به برادران رسید وارد یکی ازخندق ها شد و دید که عده ای از برادران نشسته اند و از شدت سرما یک بخاری راکنارشان قرار داده اند،او که از راه رفتن خسته و کلافه شده بود به نشستن آنهااعتراض کرد، بر آنان سلام کرد و  کیسه خوابش را روی زمین گذاشت، به او خوشامد گفته وگفتند:خوش آمدی بفرما استراحت کن،به اعتراض بدانان جواب داد که:ما کارهای زیادیداریم و بیکار نیستیم که بنشینیم!!!بیرون رفت و وقتی برگشت دید که کیسه خوابش بازشده و مورد جستجو قرار گرفته است!!!(از ترس وجود تراشه فرستنده آن را بررسی کرده بودند چون چهره اش را ندیده  و شک کرده بودند)،نگاهی به آنها کرد و گفت:حسبی الله ونعم الوکیل و در حالی که وسائلش را جمع می کرد تا خندق خود را عوض کند!!،آن ذکر راتکرار می کرد.او اسم آنها را نپرسید-چون با احتیاط بود و زیاد سخن گفتن را دوستنداشت-،و بعد از اینکه بیرون رفت متوجه شد که دو شیخ در آن خندق بوده اند،پشیمان شدکه چرا چنین واکنشی داشته و با آنان ننشسته است  چرا که بهترین خیرو فائده  در آنمجلس بوده است!!!!

این است شیخ من…هر کس بگوید که شیخش کیست…

*واز اقوال مشهورش یکی ایناست که وقتی شخصی به نزد آنان آمد-که قبلاً در جهاد شرکت نکرده بود و هیچ جنگی راتجربه نکرده بود- وبه شیخ گفت:اگر چنین و چنان بکنید خوب است و اگر چنین و چنان نکنید بهتر است،شیخ اسامه به او سخن بزرگی را گفت که باید با آب طلا نوشته شود،گفت:جهاد قله بلند اسلام است[طبق حدیث] و کسی که در قله چیزی باشد می تواندهرچیز پایینتر را به وضوح ببیند بر خلاف کسی که در پایین است!!!

الله اکبر الله اکبر و لله الحمد

*اگر ازتواضع شیخ سؤال کنیدر یافتن پاسخ به سختی نمی افتی.

* همیشه آرزو داشت که درجبهه های قتال باقی بماند، اما برادران بودن او را در اردوگاه ها و مهمان خانه هابرای استقبال از مهمانان و هیئت های نمایندگی ترجیح می دانند و این بدان خاطر بودکه این گونه افراد و هیئات به کثرت بسیار زیادی می آمدند و در طول سال علماء-که برخی از آنان این را اعلان کرده وبرخی پنهان گذاشته اند- و مجاهدین و روزنامه نگاران و تجار و مهمانان با نیتهای گوناگون می آمدند و ایشان هیچ گاه مهمانانش رابدون استقبال و خوشامدگویی نمی گذاشتند.

*همه کس را از هر جانبی که بودند با آغوش باز استقبال می کرد بدون اینکه در این باره ترس و واهمه ای داشته باشد.

حتی برخی از آنان که برای اولین بار به دیدارش آمده بودند،و برای به آغوش گرفتن ایشان به ایشان نزدیک می شدند،وقتی محافظانش می خواستند او را بازرسی کنند شیخ به آنان دستور می داد که راهرا برای آنان باز کنند!!!محافظان از مهمانان جدید برای شیخ بسیار نگران بودند،برخیاز مهمانان مستقیماً برای بوسیدن سرشان یا در آغوش گرفتن ایشان می آمدند و هرگاه محافظان می خواستند جلوی آنها را بگیرند شیخ آنها را منع می کرد تا با گرمی بیشتراز گرمی خود آنان،آنها را استقبال کند،این بود که عرب و عجم برای آغوش گرفتن ایشانو بوسیدنشان هجوم می آوردند و ایشان نیز از دیدن آنها خوشحال می شد و بسیار آنها رااکرام می نمود..

*همیشه در جبهات وبیمارستانها و درمانگاه ها و مهمان خانه ها از احوال برادران جویا می شد،به طوری کهبه نظر می رسید زندگی ایشان همیشه در احوالپرسی از برادران و این سو آن سو رفتنبرای جویا شدن از آنان،می گذرد.

*هر یک از برادران احساس می کرد که محبوبترین فرد برای شیخ اسامه حفظه الله است!!!

و هر کس با ایشان می نشست در اولین نگاه دوستدار ایشان می شد.

*در هر مکانی در مجلس برای غذا خوردن با برادران می نشست و مکان معینی برای خود نداشت،و از آنچه که بقیه می خوردند او نیز می خورد انگار که یکی از آنان است نه اینکه امیرشان است یا رهبرمجاهدین و مسلمین است،و هر کس که نزدیکش می نشست  با دست خودش گوشت و قاطق جلویش میگذاشت!!!!!

*وا حسرتا بر کسی که با اوهمنشین نشده و با ایشان معاشرت نداشته است….

*گاهی با برادران شوخی میکرد و سرگرمشان می کرد و یکی از خاطره ها این است که :یکی از برادران با خشم نزدایشان آمد و گفت:من نمی خواهم در افغانستان بمانم!!من زینتهای  زندگی دنیا را نمیخواهم!!!می خواهم برای جنگ به چچن بروم!!!

و شیخ در اقامتگاه ساده اش نشسته بود، شیخ اسامه مشتی خاک از نزدیک خود!!!برداشت و نگاهی به خاک کرد و با شوخی در حالی که به خاک نگاه می کرد گفت:آیا اینست”زینتهای زندگی دنیا”!!!

*یکی از برادران- که حضرمی و از متمسکین به عادات قبائل بود-به بیماری بواسیر مبتلا شد،شیخ اسامه او را به خوردن عسل و دیگر درمانها توصیه می نمود اما آن برادر نتوانست اذیت را تحمل کند وزیر عمل جراحی رفت وبعد از مدتی شیخ را ملاقات کرد و شیخ از احوال او و از وضعیت بیماری اش پرسید.او در جواب گفت که عملی جراحی برای از بین بردن بواسیر انجام داده است.شیخ در حالی که چند تا مو از ریشش را به دست گرفته بود با شوخی به او گفت:ای وای!!!ای وای!!!

چون آن برادر از متمسکین به عادات قبائل بود[که از روشهای درمانی مدرن خوششان نمی آمد] و منظور شیخ به شوخی این بود که چگونه به این کار راضی شده ای و تن به عمل جراحی داده ای!!آن برادر درجواب گفت:اف بر من اف بر من!ای وای! ای کاش زودتر به من می گفتی شیخ…

این است شیخ من…هر کس شیخ خود را نشانم دهد

 

 

 

 

 

2 دیدگاه دربارهٔ «این است فرمانده ی من “اسامه بن لادن” ، هر کس امیرخود را نشانم دهد ( ۱ )»

  1. حقيقاتان از زيبا ترين متن هايي بود كه در مورد شيخ اسامه رحمة الله خوندم .
    اگر ادامه داره بازم بزاریدش و اگر هم بگید اینرو کی نوشته یا از کدوم کتاب هستش بسیار نیکو هستش .
    وجزاکم الله خیرا جزا .

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید