يوسف بن تاشفين  نمونه ای از ایمان ، وسعت نظر ، عدالت ،  وحدت بخش مسلمین و منهدم کننده ی کفار اشغالگر خارجی

يوسف بن تاشفين  نمونه ای از ایمان ، وسعت نظر ، عدالت ،  وحدت بخش مسلمین و منهدم کننده ی کفار اشغالگر خارجی

( تاریخ و تمدن مغرب )

تالیف :دکتر حسین مونس

 

در تاريخ اسلام قهرماناني وجود داشته اند كه با جهاد و مبارزه خود نقشي اساسي در نجات اسلام ايفا كرده اند. يكي از اين قهرمانان يوسف بن تاشفين است كه از سرزمين مغرب (مراكش) برخاست تا پس از يكپارچه نمودن شمال آفريقا به ياري مردم اندلس (اسپانيا) بشتابد. در زمان او كاخ هاي پرشكوه مردان بزرگ آندلس دچار سقوط و تباهي شده بود و جاي مبارزان بزرگ اندلس را فرمانروايان كوچك و ضعيفي گرفته بودند كه با غرق شدن در فساد و ظلم راه پيشروي مسيحيان و صليبيون و سقوط اندلس را فراهم نموده بودند. در آن زمان آخرين بقاياي تمدن اسلامي در اندلس در حال نابودي بود و شهرهاي اسلامي اسپانيا يكي پس از ديگري به دست مسيحيان سقوط می کرد و مساجد جاي خود را به كليساها مي داد و تمدن با شکوه اسلامی در اسپانیا در حال لگد مال شدن زیر پای سربازان متعصب مسیحی بود که نابودی اسلام را رسالت تاریخی خود می پنداشتند. در اين شرايط نابسامان بود که يوسف بن تاشفين براي نجات اندلس قيام كرد.

یوسف بن تاشفین و تاسیس حکومت مرابطان در مغرب و اندلس

یوسف بن تاشفین از بزرگترین شخصیت هایی به شمار می آید که مغرب اسلامی به جهان تقدیم کرد و ژرف ترین و ماندگارترین تاثیر را در هدایت تاریخ این سرزمین داشت. یوسف در تاریخ خود مغرب و سپس در عربی کردن مغرب جنوبی و شرقی و تعمیق ریشه های اسلام در آن جا و نیز در تاریخ اندلس (اسپانیا) نقش اساسی ایفا کرد. چه، او فرصت یافت تا اسلام را در اندلس از خطری که در نیمه دوم سده ی پنجم هجری/یازدهم میلادی، تهدیدش می کرد نجات دهد.

یوسف بن تاشفین همان ویژگی های بنیادینی را داشت که بسیاری از بنیانگذاران دولت اسلامی و شخصیت های برجسته آن که در هنگام بحران های دشوار داشته اند. نخستين اين ويژگي ها ايمان عميق به اسلام است، سپس نگاه فراگير به جهان اسلام به عنوان جهان واحد و يكپارچه اي كه اگر گوشه اي از آن با خطر مواجه شود ديري نمي گذرد كه اين خطر بقيه جوانب آن را نيز فرا مي گيرد. سومين ويژگي عدالت است كه زيباترين و زيبنده ترين جامعه اي است كه فرمانروايان بزرگ جامعه اسلامي در مي پوشند، چهارمین ویژگی تصفیه ی عوام فاسد درونی و متحد نمودن جماعت مسلمین به شیوه ای سیستماتیک و بدور از ایجاد فتنه  و بالاخره فعاليت گسترده و اشتياق به توسعه قلمرو اسلام.

يوسف بن تاشفين موسس مغرب يكپارچه و بنيانگذار وحدت كشور مغرب در شمال آفریقا به شمار مي آيد. يوسف بن تاشفين اين كشور پهناور را كه از الجزيره تا اقيانوس و از طنجه تا سجلماسه امتداد داشت، به خوبي سامان بخشيد. او در كنار اين كارها مي كوشيد تا مذهب اهل سنت را از طريق شيوخ و فقهايي كه به زيستگاه هاي قبايل مي فرستاد ترويج كند و آن ها را به ساختن مساجد و اهتمام به حفظ قرآن توسط مردم و آموختن زبان عربي دستور مي داد. مي توان گفت مرابطي گري – يعني روحيه جهاد در راه دين و زهد و پايبندي به قوانين دين – شاهرگ اين حكومت را تشكيل مي داد و يوسف بن تاشفين، خود پيشگام در اين ميدان بوده است؛ چرا كه او مردي بود با ايماني راسخ، اخلاقي والا و همواره آماده ياري رساندن به اسلام.

 

رفتن مرابطان به اندلس براي نجات اسلام از خطرهاي تهديد كننده

در حدود سال ۴۷۵ هجري (۱۰۸۲ ميلادي)  يوسف بن تاشفين به اوج قدرت خود و گسترش سلطه اش در مغرب و شمال آفریقا رسيد. او در طي دوازده سال تلاش بي وقفه و جنگ هاي متوالي توانست بزرگترين و نيرومندترين دولت اسلامي را كه تا آن زمان در مغرب روي كار آمده بود، ايجاد كند. حكومت او يك حكومت مغربي محض بود كه بر پایه مرداني از خاندان هاي اصيل مغربي بر پا شد و به دنبال آن در سرتا سر جهان اسلام آن روزگار، آوازه يوسف بن تاشفين به عنوان يك سلطان مسلمان عادل و مجاهدي مخلص پيچيد. با اين وصف، عجيب نيست اگر مي بينيم كه امام غزالي از يوسف بن تاشفين بسيار ستايش مي كند و حتي گفته مي شود كه وي به اين فكر افتاد تا براي زندگي در سايه اين امير بزرگ به مغرب رود. البته دليل و شاهدي براي اثبات قطعي اين سخن وجود ندارد، اما به هر حال گوياي آن است كه آوازه بلند يوسف بن تاشفين تا به كجا رسيده بوده و در مرکز و شرق جهان اسلام همه او را می شناختند.

در آن زمان، اسلام در اندلس به درجه اي از اضمحلال رسيده بود كه سرنوشت آن را تهديد مي كرد؛ چون امراي طوايف كه، بعد از نابودي خلافت در سال ۴۲۶ هجري، سرزمين اندلس را ميان خود تقسيم كردند، پيوسته با يكديگر مي جنگيدند تا جايي كه قواي آن ها  به كلي تحليل رفت و كار به جايي رسيد كه در نيمه قرن پنجم هجري به سلاطين مسيحي همسايه خود جزيه مي پرداختند. از بخت بد آنان، در آن زمان بر قشتاله (كاستيل) و لئون پادشاه جاه طلب و مقتدري چون آلفونسوي ششم حكومت مي كرد. او كه در منابع ما به نام اذفونش خوانده مي شود، عمري دراز كرد و دامنه قدرتش وسعت يافت. ضعف و پراكندگي مسلمانان آلفونسو را جدي تر كرد و سرزمين هاي مسلمانان در قبضه او در آمد. بيشتر امراي مسلمان در اسپانیا به او جزيه مي دادند كه مهمترين شان عبارت بودند از: بني عباد كه بر اشبيليه (سيويليا) فرمان مي راندند و حاكميت خود را تا قرطبه (كوردوبا) نيز كشانده بودند، بني افطس فرمانروايان بطليوس، بني هود فرمانروايان سرقسطه (ساراگوزا) و ثغر اعلي، بني ذوالنون فرمانروايان طليطله (تولدو)، بني صمادح فرمانروايان المريه، و بني زيري بن زاوي فرمانروايان غرناطه (گرانادا).

همه اين حكومت ها از ضعف سياسي و نظامي شديدي رنج مي بردند. انسان تعجب مي كند از اين كه مي بيند خانداني چون بني عباد چنان وانمود مي كردند كه گويي پادشاهاني بزرگ و مقتدر هستند در حالي كه قدرت نظامي آن ها از چند صد سواره فراتر نمي رفت كه آن هم عمدتا از سربازان مزدوري بودند كه نه به ديني ايمان داشتند و نه به وطني!

از همه اين حكومت ها ضعيف تر دولت بني ذوالنون، فرمانروايان طليطله (۴۲۹-۴۶۷ هجري / ۱۰۳۷- ۱۰۷۵ ميلادي) بود. طليطله در آن زمان اميرنشين مستقلي بود كه، به روزگار خلافت، در منطقه طليطه بر پا شده بود و از حيث وسعت، بزرگترين اميرنشين هاي اين طوايف به شمار مي رفت. از سال ۱۰۴۳ ميلادي زمام امارت اين اميرنشين را شخص كم ذكاوتي به نام يحيي بن اسماعيل بن ذي النون، ملقب به مامون به دست گرفت. او فردي سالخورده و به چند بيماري مبتلا بود و به خودخواهي و كوته نظري و كامراني – با وجود بيماري و ضعف مزاج – شهرت داشت. كوته بيني و عدم اهتمام او به امور جامعه اسلامي تا بدان حد بود كه برقراري روابط دوستانه با سلاطين مسيحي اسپانيا را بر همكاري با امراي طوايف مسلمان همجوار خود ترجيح مي داد؛ چون خيال مي كرد كه مسيحيان براي او خطرساز نيستند.

اين رويدادهاي مهم اوضاع را در اندلس به كلي دگرگون ساخت. پادشاهي قشتاله و لئون ناگهان توسعه يافت و به حدود وادي الكبير (گواد الكوئيوير) رسيد و شاه نشين بلنسيه تحت الحمايه او قرار گرفت و همه ي اميرنشين هاي طوايف اندلس را تهديد به نابودي كرد. در همين حال يكي از شواليه هاي مهم اسپانيا، السيد كامپئادور شمار زيادي دزد و غداره بند را دور خود جمع كرد و دست به ايجاد رعب و هرج و مرج در شرق اندلس زد و بلنسيه را، پس از محاصره اي طولاني، در سال ۴۸۹ هجري / ۱۰۹۶ ميلادي تصرف كرد و خود را امير آن جا خواند.

اين جا بود كه ملوك الطوايف ها از خواب غفلت بيدار شدند و درصدد جبران مافات برآمدند اما ديگر دير شده بود و نتوانستند با خطر مسيحيت مقابله كنند، به ويژه آن كه ضعف مسلمانان و ناتواني آنان در حفظ و حمايت سرزمين هايشان كشور پادشاهي ارغون (آراگون) و اميرنشين پرتغال را تشجيع كرد به طوري كه هر يك از آن دو در حد توان خود بخشي از سرزمين مسلمانان را قبضه كرد. ضعف و ترس اين ها تا بدانجا رسيد كه دولت هاي آنان هر گونه توانايي يا نشاطي را از دست داد چندان كه معتمد بن عباد، فرمانرواي اشبيليه، كه متون او را پادشاهي بزرگ براي ما به تصوير مي كشند وحشت زده و سراسيمه جزيه كلاني پرداخت و تابع پادشاه قشتاله و لئون گرديد. اين شرايط و همچنين فشار ملت هاي ملوك الطوايف بر فرمانروايان خود براي كمك گرفتن از يوسف بن تاشفين آنان را ناچار ساخت كه دست كمك به سوي آن سوی آب ها در شمال آفریقا و يوسف دراز كنند. هياتي از فقهاي اندلس نزد يوسف رفتند و از او خواهش كردند تا براي نجات اسلام در اندلس كه در معرض نابودي قرار گرفته بود اقدام كند.

يوسف از اين فرصت استقبال كرد؛ چرا كه او در اقدام به هر كاري كه براي اسلام يا بسط قدرتش سودمند بود درنگ نمي كرد. يوسف با آن كه مي دانست كار مخاطره آميزي است، آماده رفتن به اندلس شد. او در اواسط سال ۴۷۸ هجري / ۱۰۸۵ ميلادي با لشكري جرار از مرابطين و با کشتی از تنگه جبل الطادق گذشت و قدم به خاک اسپانیا گذاشت. او در تابستان همان سال براي مقابله با دشمن كه نيروهاي اندكي از اشبيليه و برخي امراي طوايف همراهي اش مي كردند، رهسپار شد. مرابطين و نيروهاي آلفونسوي ششم در جايي به نام زلاقه (sacrajas) در جنوب غربي بطليوس (باداخوز)، روياروي شدند. در این جنگ سرنوشت ساز که میان قوای متحد اسلام و اسپانیا و مسیحیان رخ داد. مرابطين شجاعتها از خود نشان دادند و شكست كوبنده اي بر نيروهاي آلفونسوي ششم وارد آوردند، و اين پادشاه كه سرزمين هاي اسلامي را آماج غارت و ويرانگري هاي خود قرار داده بود با گروه اندكي از شهسوارانش رو به فرار نهاده خود را به طليطله رساند و در آن جا سنگر گرفت.

اين پيروزي بزرگ در سراسر اندلس به شدت طنين انداز شد و بازتاب آن تا اروپاي مسيحي رفت. مسلمانان اندلس آرامش يافتند و ترس و دلهره آنان فرو نشست و انسجام خود را بازيافتند. جبهه اسلام، پس از مدت ها عقب نشيني و شكاف، استوار گرديد و پيشروي مسيحيت متوقف شد و ترس شديدي از يوسف بن تاشفين و مرابطين و كلا مسلمانان بر سراسر سرزمين هاي مسيحي اسپانيا حاكم شد. اين ترس به تمامي كشورهاي اروپا نيز سرايت كرد. پاپ همه ي مسيحيان را به يك جنگ صليبي عليه مسلمانان فرا خواند. مجمع ديني كه به سال ۱۱۲۳ ميلادي، يعني سي و هشت سال پس از نبرد زلاقه، در لاتران منعقد گرديد، فرماني پاپي (bula pontifical) در اين باره صادر كرد. اما پيش از آن، حملاتي واقعا صليبي بر اندلس آغاز شده بود كه نخستين آن ها حمله صليبي سال ۱۰۶۴ ميلادي به بربشتر (بارباسترو) بود. در اين حمله، صليبيان اين شهرك اسلامي را كه از توابع شهر وشقه (اوئسكا)، از شهرهاي ثغر اعلي بود ويران كردند.

متاسفانه يوسف نتوانست از پيروزي خود در نبرد زلاقه بهره كامل ببرد؛ زيرا مجبور بود براي تكميل كار بزرگي كه كرده بود، هر چه زودتر راهي طليطله شود. اما در شرايطي كه او به سر مي برد اين امر نيز برايش امكانپذير نبود؛ چرا كه به سبب وجود دشمنان و رقباي فراوان، نمي توانست براي مدت زيادي از قلمرو پهناور خود در مغرب دور بماند. پس چاره اي نداشت جز اين كه به مغرب بازگردد. وانگهي، او بهترين جنگجويان و فرماندهانش را با خود به اندلس آورده بود و اين ها ناچارا بايد به مغرب مراجعت مي كردند. از طرف ديگر، يوسف بن تاشفين در ميان روساي اندلس كساني را كه واقعا پشتيبان او و در امر جهاد اخلاص داشته باشند، نيافت. بلكه به محض آن كه سپاهيان مرابطين اين پيروزي را تحقق بخشيدند برخي از امراي طوايف شروع به توطئه عليه يوسف و سپاهش كردند.

يوسف بن تاشفين پس از نبرد زلاقه به مغرب بازگشت . او متوجه شده بود كه اين پيروزي هر گز اندلس را نجات نخواهد داد مگر زماني كه او و سپاهيانش جايگاهي قانوني در اين كشور بيابند كه بر اساس آن دست كم بتواند پايگاهي نظامي در آن ايجاد كند تا از آن جا نبرد را ادامه دهد. پيروزي زلاقه هر اندازه هم اهميت داشت چيزي جز يك آغاز نبود و لازم بود پيروزيهاي ديگري به دست آيد و نبرد با قواي مسيحي به گونه اي فعال و مستمر ادامه يابد تا نهايتا پيروزي قاطع نصيب اسلام شود. شكي نيست كه او در هنگام بازگشت به مغرب به اين موضوع مي انديشيده است.

دو سال بعد، يوسف به اندلس بازگشت تا به وجود گروهي از شواليه هاي مسيحي كه در قلعه مستحكم اليدو (aledo)، يا به تعبير عرب ها: لييط – واقع در نزديك مرسيه در شرق اندلس – تجمع كرده بودند پايان دهد. اين بار يوسف احساس كرد كه امراي طوايف عليه او با مسيحيان توطئه مي كنند. لذا نتوانست اين قلعه كوچك را تصرف كند و به مغرب مراجعت كرد.

اندلس مسئوليت سنگيني بر دوش مرابطان نهاد؛ زيرا آن ها بايد براي دفاع از اسلام به جنگ و جهاد در اين كشور ادامه دهند؛ چرا كه اندلس دار جهاد بود و مرابطان هم به عنوان مجاهد وارد آن شده بودند و وظيفه داشتند كه اين نبرد را دنبال كنند.

مرابطان در اندلس نبردهاي بزرگي را بردند كه نخستين آن ها نبرد زلاقه در سال ۴۷۸ هجری /۱۰۸۶ میلادی بود. پس از آن، مرابطان شماري از شهرهاي شرق اندلس را، مانند مرببطر، المناره، السهله و غيره، دوباره تصرف كردند. همچنين نيروهاي آن ها در تعداد ديگري از جنگدها در قنسوجره، قونكه، كوئنكا و ملجون بر قواي آلفونسوي ششم پيروز شدند و بسیاری از مسلمانان را از اسارت مسیحیان نجات دادند.

در اثناي اين پيكار طولاني با مسيحيت در اندلس، يوسف بن تاشفين پس از يك حكومت سي و هفت ساله آكنده از كار و جهاد و سازندگي، در سال ۵۰۰ هجری / ۱۱۰۷ میلادی از دنيا رفت. اين مرد، چه در مغرب و چه در اندلس، دست به كار بزرگي زد كه جايگاه برجسته اي در ميان شخصيت هاي سرشناس مسلمان به او مي بخشيد. با دستان توانمند او مغرب دور يكپارچه و متحد گشت و به حدود و ثغوري رسيد كه بعدا به عنوان يك كشور اصيل اسلامي با مرزهايي ثابت و روشن درآمد كه ملتي نيرومند و مسلمان با روحيه اي اسلامی و ويژگي هايي نمايان در آن به سر مي برد. اگر او در اسپانیا  دخالت نمي كرد و مسيحيان را در نبرد زلاقه و ديگر نبردها شكست نمي داد بيگمان كار اندلس اسلامي در اواخر سده ي پنجم هجري / يازدهم ميلادي تمام شده بود. اما بر اثر دخالت مرابطين، عمر اندلس چهار قرن ديگر ادامه يافت كه در اين مدت، اين سرزمين شاهد فراز و نشيبها و افزايش و كاهشها و جنگ و صلحها و پيروزي و شكستهاي فراواني بود.

 

يوسف بن تاشفين و جايگاه تاريخي او

بيگمان يوسف بن تاشفين يكي از بزرگترين رهبران اسلامي در همه اعصار به شمار مي آيد. او مردي خردمند، باهوش، ملايم و عميقا معتقد به اسلام بود. او با صفات و فضايلي كه داشت توانست اين حكومت را برپا كند و آثار زندقه و انحراف را از مغرب دور بزدايد و آن گاه بيدرنگ به دعوت جهاد در اندلس پاسخ دهد. ايمان به اسلام كليد اين شخصيت در نوع خود يگانه بود. او براي اسلام قيام كرد و سراسر عمر خود را در راه اسلام سپري ساخت. كافي است بگوييم كه وي چهار مرتبه به اندلس لشكر كشيد تا دلاورانه با دشمنان اسلام نبرد كند. اين مرد از اندلس مال و منالي به چنگ نياورد؛ چرا كه نه اهل غارتگري و خيانت در اموال بود و نه اصولا در آن زمان فرصت چنين كاري وجود داشت؛ بلكه بر عكس، اندلس سرزميني بود كه بايد در آن با جان و مال فداكاري كرد، همين و بس. اندلسيان در برابر او سركشي ها و با او بدرفتاري ها كردند، و به مرابطان تهمت ها زدند. حتي شاعران آن ها – با آن اشعار تنك مايه شان – از مرابطان آن گونه سخن مي گفتند كه گويي از نظر فرهنگي و مدنيت در سطحي پايين تر از آنان قرار دارند. يوسف بن تاشفين اين دشنام ها و ناسزاگويي ها را با گوش هاي خود مي شنيد و از اين ناسپاسی ها و یاوه گویی ها درد ها می کشید، با اين حال حتي يك بار هم خم به ابرو نياورد و احدي را به واسطه ياوهگويي هايش مجازات نكرد.

نقشي كه يوسف بن تاشفين در تاريخ غرب اروپا ايفا كرد نقشي بزرگ و ديرپا بود. اروپا و مسيحيت، هر دو، وجود او را احساس كردند؛ چه، يوسف موج پيشروي صليبي را به شدت درهم شكست، و پس از او فرزندش علي و مردانش شكاف ديگري د ر جبهه صليبي ايجاد كردند و آرزوهاي طمع ورزان در خاك اندلس را براي قرن ها بر باد دادند، و البته افتخار اين همه به يوسف بن تاشفين بر مي گردد كه جبهه اسلام و اندلس را ثبات و پايداري بخشيد، و جلو تجاوز اسپانياي مسيحي را بر آن گرفت، و بيش از چهار قرن تاريخ و تمدن در اختيارش نهاد. در نيمه دوم سده يازده ميلادي، يوسف بن تاشفين دستگاه پاپ و اهالي غرب اروپا را به خود مشغول ساخته بود.

يوسف بن تاشفين داراي رنگي تيره و قامتي بلند بود. او، بدون شك، نخستين شخصيت از افريقاي مداري سياه است كه به رياست و حكومت بر يك كشور بزرگ مي رسد و نقش عظيمي در تاريخ جهان ايفا مي كند، و اين همه به بركت اسلام بود كه به اين نواحي قدم نهاد و دروازه هاي آن را به روي ايمان به خدا و رسول او گشود و اين سرزمين و اقوام ساكن و ساير اقوام آفريقاي مداري را به ميدان تاريخ درآورد.

يوسف بن تاشفين مردي فروتن و ساده زيست بود. زماني كه وارد اندلس شد مردان حقيري را ديد كه هر يك از آن ها براي خود كاخي و درباري تشكيل داده است و خويشتن را اميري مي پندارد و در ناز و نعمتي وصف ناشدني مي زيد و در حق مردم و كشور اندلس جناياتي نفرت انگيز مرتكب مي شود. اما اين مرد نه به چيزي از اين فسادها دامن آلاييد و نه حتي تمايلي به آن زرق و برق هاي بي ارزش نشان داد. زماني كه ملوك اندلس را معزول ساخت اين كار را محترمانه و بدون آن كه توهيني روا دارد انجام داد – امير عبدالله زيري فرمانرواي غرناطه در خاطرات خود به اين مطلب اشاره كرده است – تنها يك نفر از اين ملوك، يعني فرمانرواي بطليوس ملقب به متوكل كه نسبت به حقوق مردم خود و دينش سخت گستاخ بود، به قتل رسيد، اما در همين مورد هم دليل و مدركي در دست نيست كه وي به فرمان يوسف بن تاشفين كشته شده باشد.

در تاریخ اسلام تقریباً هیچ حکومتی را نمی یابیم که به اندازه مرابطان در راه اسلام فداکاری کرده باشد. درست است که روی هم رفته مرابطان توفیق نسبتاً اندکی به دست آوردند اما برای همین توفیق اندک بهای سنگینی پرداختند. آن ها در حساسترین شرایط تاریخی برای مسلمانان اسپانیا قیام کردند و با درک این شرایط حساس جلوی سقوط این سرزمین را گرفتند. اما شرایط برای مرابطان در جنگ با نصرانی های  اسپانیا برابر نبود. این امر به عوامل بسیاری برمی گردد که مهمترین آن ها پیشرفت فوق العاده سلاح های جنگی در کشورهای مسیحی بود و انواع جدید و مخربی از شمشیر و تیر و کمان در اروپا ساخته می شد. صنعت زره سازی پیشرفت کرده بود به طوری که وقتی که یک جنگجوی مسیحی وارد میدان نبرد می شد، خود او و اسبش گویی یک دژ کوچک بودند. این در حالی بود که مسلمانان هنوز با شمشیر و سپرهای چرمی می جنگیدند و بیشتر قوای آن ها را نیروهای پیاده تشکیل می دادند در صورتی که بیشترین نیروی مسیحی سواره بودند، از این ها گذشته حکام آندلس از کمک به مرابطان شانه خالی می کردند و در بسیاری از مواقع با مسیحیان اسپانیا پنهانی رابطه داشتند که همه این مشکلات موجب شد مرابطان مبارزه خود را برای حفظ اسلام در اسپانیا در بدترین شرایط دنبال نمایند و در حالیکه در حال جهاد در اسپانیا بودند، با تهاجم موحدین در مغرب، اواخر دوران خود را با جنگ های داخلی سپری نمایند.

 

 

دیدگاه‌تان را بنویسید: