بیعت و جایگاه آن در شریعت

بیعت و جایگاه آن در شریعت  

نویسنده : ا . الکردی  

تعريف بیعت: تعریف بیعت را از جهات گوناگون ارایه خواهیم .

تعریف بیعت از دوجهت خواهد بود:

الف-در لغت.

ب-در اصطلاح.

الف.بیعت در لغت: بیعت از مصدر باع است مثلا بیعت نمودن بر چیزی که عقد شده است یا بیعت بر چیزی که بر سر آن عهد شده است یا بیعت بر کسی که قرار است به او سرپرستی امری داده شود. وقتی کسی بر چیزی یا کسی بیعت نمود بر اوست که نفسا و طاعتا خالصانه بر آن بیع خود باشد و بر اوست که بر مبایعه و اطاعاتش باشد چه در بیعتش بر عهود و چه در عقود وچه در سپردن سرپرستی امور به کسی.شیخ  محمد عميم البركتي در کتابش می فرماید: الْبيعَة عبارَة عَن المعاقدة والمعاهدة وَالتَّوْلِيَة وعقدها(قواعد الفقه۱/۲۱۶-الناشر: الصدف ببلشرز – كراتشي-الطبعة: الأولى، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۶)یعنی:بیعت عبارت است از معاقده(عقد نمودن) و معاهده(عهد بستن) و تولیه( دادن سرپرستی امور و برعهده گیری آن) و عقد آنهاست.

پس كلمه ي بيعت، آنگونه كه معلوم است از ريشه ي بيع به معناي داد وستد گرفته شده و به جهت همانندي و تشابه با دست دادن فروشنده و خريدار، بدين اسم ناميده شده است(نظام الحكم في الإسلام، ص۲۵۰).ابن خلدون در مورد فعل بیعت همین مطلب را تاکیدا می گوید: بيعة مصدر باع وصارت البيعة مصافحة بالأيدي( تاریخ ابن خلدون۱/۲۶۰)

ب: بیعت در اصطلاح:  ابن خلدون رحمه الله در تعریف اصطلاحی آن می فرماید: اعلم أنّ البيعة هي العهد على الطّاعة كأنّ المبايع يعاهد أميره على أنّه يسلّم له النّظر في أمر نفسه وأمور المسلمين لا ينازعه في شيء من ذلك ويطيعه فيما يكلّفه به من الأمر على المنشّط والمكره وكانوا إذا بايعوا الأمير وعقدوا عهده جعلوا أيديهم في يده تأكيدا للعهد فأشبه ذلك فعل البائع والمشتري ( تاریخ ابن خلدون(ديوان المبتدأ والخبر في تاريخ العرب والبربر ومن عاصرهم من ذوي الشأن الأكبر) ۱/۲۶۱- الناشر: دار الفكر، بيروت-الطبعة: الثانية، ۱۴۰۸ هـ – ۱۹۸۸ م). اما در این متن به این امر اشاره شده است: بیعت عهدی است بر فرمانبرداری مانند اینکه مبایع بر امیرش عهد می بنند که در امور خودش و امور مسلمین تسلیم او می شود و در سختی ها و تنگناها بر عهدش با امیر می ماند . كه خلاصه تعريفش اين مي باشد: بيعت، پيماني است كه بر اطاعت ولي امر و كاردار مسلمان بسته ميشود.از این تعریف ابن خلدون رحمه الله معلوم می گردد که بیعت عامه بر ولاه امر مسلمین سمعا و طاعتا لازم می گردد و وقتی بر امام و ولی الامری بیعت صورت بگیرد به مانند بیعت بین خریدار و فروشنده بایستی بر عهد خود با گوش شنوا و با فرمانبرداری با امام و خلیفه بود. در این تعریف ابن خلدون همچنین ملاحظه می شود که مسلمانان، به هنگام بيعت با امير و كاردار خود، به نشانِ بستن پيماني استوار، دست در دستش مينهند مانند همان بیعت خریدار و فروشنده.

ما می گوییم انتقادی از این تعریف داریم و آن این است که تعریف باید جامع و مانع و دارای شمولیت باشد در تعریف ابن خلدون یک حد جامع در تعریفش وجود دارد ولیکن مانع نمی باشد و شمولیت کافی را هم در نتیجه ندارد . در تعریف ابن خلدون رحمه الله بیعت عامه ذکر شده ولیکن ذکری از بیعتهای خاصه نیست و این یک خطای آشکار در تعریف بیعت است.پس تعریف ابن خلدون مانع دخول همه افرادی که شروط بیعت را دارا نیستند را ندارد و یک کلی گویی بدون شمولیت در آن نهفته است.(دوستانی که این قسمت از سخنان برایشان سخت است لطفا مقداری از علم منطق در مورد تعاریف را مطالعه نمایید تا بهتر متوجه عرایض بنده فقیر الی الله گردید.)

عده ای بیعت را : عهد و ميثاق استوار براي حفظ و اقامه ي كتاب و سنت، تعريف كرده اند(نظام الحكم في الإسلام، ص۲۴۸).

ابوالعلا مباركفوري (یا مبارکپوری) متوفی ۱۳۵۳هجری در کتاب تحفه الاحوذی  در تعریف دیگری از بیعت می گوید: والْمُبَايَعَةُ عِبَارَةٌ عَنِ الْمُعَاهَدَةِ سُمِّيَتْ بِذَلِكَ تَشْبِيهًا بِالْمُعَاوَضَةِ الْمَالِيَّةِ كَمَا فِي قَوْلِهِ تَعَالَى إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بأن لهم الجنة(تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي۴/۵۹۳- الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت).یعنی : مبایعت عبارت است از معاهده ای  شبیه به آنکه با معاوضه مالی همراه است و مثال آن : هر آئينه خداوند از مسلمانان جان و مال شان را بعوض آنکه براي شان بهشت باشد، خريده است.

این تعریف یک تعریف کلی و عام از بیعت است و فقط بر امور مالی دلالت می کند و در آن شمولیت لازم وجود ندارد چرا که در آن نمی شود معنی خاص مانند سمع و طاعت بر یک عهد و پیمان بالاتر از امری مالی را گرفت . هرچند که مبارکپوری در تعریفش با مثالی از ایه إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ را ذکر می کند ولی در تعریفش نهایت تلاش و کوشش و جهاد با نفس را ذکر نمی کند و فقط بر جنبه مالی امر بیعت از این آیه استنباط می ورزد.در این آیه بذل نفس و دادن مال  در راه الله را خدا پیش می کشد و جزایش را بهشت قرار داده است یعنی عهد خدا با مومن بر سر سمع و طاعت مالی و جانی است در راه الله است و خدا در ازای این معامله به بنده مومنش بهشت را تقدیم می کند.پس تعریف مباکپوری عام و کلی است و بر موضوع خاص مالی و شمولیت لازم را ندارد.

 شیخ الفقي در تعریف دیگری می گوید:المعاقده علی الاسلام و الامانه و الاماره و المعاهده علی کل ما یقع علیه اتفاق.يعني:معاقده بر اسلام و امانت و امنیت و امارت و معاهده و پیمان بر همه آنچه بر آن عهد اتفاق می افتد.هم چنین ابن اثیر جزری (متوفی ۶۰۶هجری) تعریفی مشابه با همین تعریف در مورد بیعت ارایه می دهد که : البيعة: المعاقَدةُ على الإسلام، والإمامة، والإمارة، والمُعاهدَةُ على كل ما يقع عليه اتفاق(جامع الأصول في أحاديث الرسول ۱/۲۵۰-الناشر : مكتبة الحلواني – مطبعة الملاح – مكتبة دار البيان-الطبعة : الأولى)یعنی: معاقده بر اسلام و امامت و امارت و معاهده بر همه آنچه که بر آن عهد اتفاق می افتد.

این حد اعلام شده در تعریف بیعت اصطلاحی شامل تر از تعریف مبارکپوری در تحفه الاحوذی است ولیکن ما می گوییم: البیعه هی المعاقده و المعاهده من معین لمعین علی معین.یعنی بیعت آن معاقده و معاهده (پیمان) است از بیعت کننده به کسی که بیعت بر او انجام می شود بر سمعا و طاعتا شدن بیعت کننده.

در این تعریف مراد از((  من معین)) اول: مبایع و بیعت کننده  یا بیعت کنندگان است که از شروط او یا آنان اسلام و بلوغ و عقل است و مبایعت می تواند فردی یا جمعی باشد. مراد از ((لمعین)): مراد مبایع له است یعنی کسی که برایش بیعت صورت می گیرد یا بیعت شونده که از شروطش اسلام،بلوغ،عقل،مذکر بودن، عدالت و حکمت و صاحب نظر بودن و..است و وقتی اگر این بیعت شونده به امارت رسید علاوه بر این شروط بایستی علم و اجتهاد داشته باشد و قریشی باشد که این قریشی بودن به حسب قدرت و اهلیتش به قریش است در صورتی که یافت گردد.(یک نکته:در مورد این شروط امام یا خلیفه اختلافاتی در بین فرقه های مختلف است که شرح آن بعدا ارایه خواهد شد). مراد از ((علی معین)): مراد آن است که بیعت کننده بر بیعت شونده سمعا و طاعتا بیعت می نماید و بیعت می نماید بر امور جزی تری مانند بیعت بر بیعت شونده تا پای مرگ یا بیعت بر او برای ترک گناهان کبیره یا بیعت بر عدم غل و غش در امور و کارها…

پس در تعریف بیعت باید سه رکن را در نظر گرفت تا هم جامع باشد و هم مانع و هم شامل:۱-مبایع(بیعت کننده)۲-مبایع له(بیعت شونده) ۳-مبایع علیه.

اهمیت بیعت در اسلام:

بیعت در اسلام از مسایل مهمی است که شارع آن را همواره تحکیم بخشیده است. رسول الله صلی الله علیه وسلم در امور مهمی صحابه را به بیعت با امیران منتخب از جانب خودش ملزم و سفارش می نمود. از جمله در لشکرهای ارسالی توسط رسول الله به جنگ و بیعت با فرماندهان و امیران آن جنگها تا پای مرگ و مبارزه،یا بیعت با امیران سریه،یا بیعت دادن به امیران اهل وفد ، یا در امور خیلی کوچک هم به آنان بیعت به یک امیر ولو موقت را هم توصیه می نمود. این امور همگی دلالت بر اهمیت بیعت نزد رسول خاتم صلی الله علیه و سلم دارد و به همین خاطر رسول الله قبل از هجرتش به مدینه آمد و از انصار بیعت گرفت و این آغازی شد برای بناء دولت توحیدی و محمدی اسلامی .پس بیعت از امور محکمات در شریعت اسلامی است و اگر کسی غیر این را بگوید پس معلوم است به تاریخ اسلامی دیدگاه علمی و منصفانه و غیر غرض ورزانه نداشته است.

مساله بیعت فقط خاص مسلمین و شریعت اسلام نبوده است و مساله به بیعت امیران و امامان را حتی قبایل و عشیره های جاهلی هم ضرورتش را می دانستند به همین خاطر به رهبر و فرمانده و امامی برای خود بیعت می دادند و سمعا و طاعتا در راستای سیاست های آن رهبر خودعمل می نمودند.این امر در بین قبایل هندی و قبایل و جوامع بابلی و سومری و مصری مشهود است . در این راستا بود که شاعر دوران جاهلی اذعان می دارد که :

لا یصلح الناس فوضی لا سراه لهم**لا سراه اذا جهالهم سادوا

پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم  فقط در امارت دادن  به  یکی از صحابه و بیعت دادن صحابه به آن شخص که بدو امارت برای فرماندهی داده شده بود  مانند لشکرهای بزرگ جهادی مسلمین ، حریص نبودند بلکه حتی در اجتماعات کوچک مانند سفر نیز ضرورت وجود یک امیر و بیعت دادن بقیه به آن امیر هم حریص بودند. آنجا که می فرماید: إِذَا کان  ثَلاَثَةٌ فِى سَفَرٍ فَلْيُؤَمِّرُوا أَحَدَهُمْ”(رواه ابوداوود۳/۳۴از ابی هریره روایت شده است) “هرگاه سه نفري در سفر بودید، بايد دو تنشان يکي را بر خود امير سازند”.و نافع می گوید: فقلنا لابی سلمه فانت امیرنا. یعنی ما به ابی سلمه گفتیم تو امیر ما هستی.

در حدیثی دیگر که از ابی سعید نقل شده است امده است: {إذَا خَرَجَ ثَلَاثَةٌ فِي سَفَرٍ فَلْيُؤَمِّرُوا أَحَدَهُمْ}:یعنی هرگاه سه نفری برای سفر بیرون رفتید، بايد دو تنشان يکي را بر خود امير سازند.

در روایتی از سید نا عمر رضی الله عنه که هرچند در سند آن ضعف است(اما سندی دیگر برای آن در کتاب  جامع بيان العلم وفضله از نمری قرطبی(۱/۲۶۳) بیان شده که درجه حسن لغیره برای روایت با این سند می توان قایل شد)  اما متن صحیحی دارد با این مضمون: يا معشر العريب! الأرضَ الأرضَ! إنه لا إسلام إلا بجماعة، ولاجماعة إلا بإمارة، ولا إمارة إلا بطاعة، فمن سوَّده قومه على الفقه كان حياة له ولهم، ومن سوَّده قومه على غير فقه كان هلاكاً له ولهم(الدارمي  شماره (۲۴۱).یعنی:قطعا اسلام وجود ندارد مگر با جماعت و جماعت وجود ندارد مگر با امارت و امارت وجود ندارد مگر با فرمانبرداری و طاعت اگر قومی بر این تفکر باشد برایش حیات وسروری است و اگر قومی بر غیر این تفکر باشد هلاک می شوند.

سخن بسیار زیبایی بود از امام عمر بن خطاب رضی الله عنه که براستی آن را باید سرلوحه امور مسلمین قرار داد.از حرف امام عمر چند مفهوم می توان به ذهن متبادر نمود:۱-اسلام با جماعت و جمع شدن تحقق می باید۲-جمع شدن و جماعت با امارت و رسیدن به دولت اسلامی و بیعت عمومی مردم به این جماعت امارت گرا و دولت گرا تحقق می پذیرد۳-امارت و دولت اسلامی هم با طاعت و فرمانبرداری از آن از امارت جمعی که مستلزم بیعت مردم به آن است شکل می گیرد.الله اکبر.پس ای مسلمان چرا به عمق این سخن گوش فرا نمی دهید و با بیعت خود هم جماعت قوی اسلامی و هم دولت اسلامی خیلی قدرتمند متحدتشکیل دهید و هم در سایه این جماعت و امارت و دولت به طاعت و بندگی الله برسید و آن را سمعا و طاعتا شدن در زیر این پرچم واحد محقق نمایید.

همانطور که ذکر گردید رسول الله برای جماعت های کوچک یک امیر و بیعت بقیه با آن امیر را توصیه نموده است پس آیا معقول است برای میلیونها و بلکه میلیاردها مسلمان امیر و خلیفه ای برای تحکیم شریعت الهی ضروری نباشد و ما این سیره پیامبر را به خاطر  برتری دادن مصالح دنیوی بر ضروت دینی  به پشت گوش بیندازیم و فراموش کنیم؟؟

امام قرطبی رحمه الله می گوید: وَعَلَى هَذَا يَسْتَوِي فِي ذَلِكَ كُلُّ الْأَعْدَادِ، فَلَا يَتَنَاجَى أَرْبَعَةٌ دُونَ وَاحِدٍ وَلَا عَشَرَةٌ وَلَا أَلْفٌ مَثَلًا، لِوُجُودِ ذَلِكَ الْمَعْنَى فِي حَقِّهِ، بَلْ وُجُودُهُ فِي الْعَدَدِ الْكَثِيرِ أَمْكَنُ وَأَوْقَعُ، فَيَكُونُ بِالْمَنْعِ أَوْلَى. وَإِنَّمَا خَصَّ الثَّلَاثَةَ بِالذِّكْرِ، لِأَنَّهُ أَوَّلُ عَدَدٍ يَتَأَتَّى ذَلِكَ الْمَعْنَى فِيهِ.( الجامع لأحكام القرآن = تفسير القرطبي۱۷/۲۹۵-الناشر: دار الكتب المصرية – القاهرة-الطبعة: الثانية، ۱۳۸۴هـ – ۱۹۶۴ م) و در این معنی است که شیخ الاسلام ابن تیمیه رحمه الله می فرماید: ((يَجِبُ أَنْ يُعْرَفَ أَنَّ وِلَايَةَ أَمْرِ النَّاسِ مِنْ أَعْظَمِ وَاجِبَاتِ الدِّينِ؛ بَلْ لَا قِيَامَ لِلدِّينِ وَلَا لِلدُّنْيَا إلَّا بِهَا. فَإِنَّ بَنِي آدَمَ لَا تَتِمُّ مَصْلَحَتُهُمْ إلَّا بِالِاجْتِمَاعِ لِحَاجَةِ بَعْضِهِمْ إلَى بَعْضٍ وَلَا بُدَّ لَهُمْ عِنْدَ الِاجْتِمَاعِ مِنْ رَأْسٍ حَتَّى قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ {إذَا خَرَجَ ثَلَاثَةٌ فِي سَفَرٍ فَلْيُؤَمِّرُوا أَحَدَهُمْ} . رَوَاهُ أَبُو دَاوُد مِنْ حَدِيثِ أَبِي سَعِيدٍ وَأَبِي هُرَيْرَةَ. وَرَوَى الْإِمَامُ أَحْمَد فِي الْمُسْنَدِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: {لَا يَحِلُّ لِثَلَاثَةٍ يَكُونُونَ بِفَلَاةِ مِنْ الْأَرْضِ إلَّا أَمَّرُوا عَلَيْهِمْ أَحَدَهُمْ} فَأَوْجَبَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ تَأْمِيرَ الْوَاحِدِ فِي الِاجْتِمَاعِ الْقَلِيلِ الْعَارِضِ فِي السَّفَرِ تَنْبِيهًا بِذَلِكَ عَلَى سَائِرِ أَنْوَاعِ الِاجْتِمَاعِ. وَلِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَوْجَبَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيَ عَنْ الْمُنْكَرِ وَلَا يَتِمُّ ذَلِكَ إلَّا بِقُوَّةِ وَإِمَارَةٍ. وَكَذَلِكَ سَائِرُ مَا أَوْجَبَهُ مِنْ الْجِهَادِ وَالْعَدْلِ وَإِقَامَةِ الْحَجِّ وَالْجُمَعِ وَالْأَعْيَادِ وَنَصْرِ الْمَظْلُومِ. وَإِقَامَةِ الْحُدُودِ لَا تَتِمُّ إلَّا بِالْقُوَّةِ وَالْإِمَارَةِ)) خلاصه ترجمه اين عبارت: شيخ الاسلام ابن تيميه ميگويد: “لازم است دانسته شود که ولايت امر مردم، از بزرگترين واجبات دين است. چون دين بدون آن برپا نميشود، زيرا مصلحت آدمي جز در اجتماع تحقق نمييابد و آنهم به علت نياز برخي از ايشان به بعضي ديگر، و در هنگام اجتماع هم ناگزير بايد رئيسي داشته باشد.همچنین شیخ الاسلام در جلد۲ص۳۹۲همین فتوا می فرماید: فَالْوَاجِبُ اتِّخَاذُ الْأَمَارَةِ دِينًا وَقُرْبَةً يَتَقَرَّبُ بِهَا إلَى اللَّهِ؛ فَإِنَّ التَّقَرُّبَ إلَيْهِ فِيهَا بِطَاعَتِهِ وَطَاعَةُ رَسُولِهِ مِنْ أَفْضَلِ الْقُرُبَاتِ.(مجموع الفتاوی ابن تیمیه۲/۳۹۲).ترجمه:گرفتن امارت دینی (مقصود دولتی مطابق دین است) واجب است و نزدیکی است که نزدیک می شوید با آن به الله ، پس با این (امارت  دینی) به الله نزدیک شوید با اطاعت کردن از آن به اطاعت رسولش نزدیک می شوید که از بزرگترین نزدیکی هاست( به الله و رسول).

از کلام شیخ اسلام ابن تیمیه در خصوص روایت تعیین امیر در اجتماع کوچک چند نکته فهمیده می شود:۱-تامیر و امارت اجتماع کوچکی مانندی سفر توسط پیامبر وصیت شده و این را می شود برای تامیر بر انواع اجتماعات بزرگتر هم تطبیق نمود۲-تعیین امیر و خلیفه برای اجتماعات لازم است ۳-برای انجام نمازه و روزه و حج و امر به معروف و نهی از منکر و اقامه حدود امارت و قدرت و دولت و در راس آن امیر و خلیفه و امام لازم و ضروری است .۴-اتخاذ امارت و تعیین دولت و خلیفه قربی است مانند قرب به الله و رسول الله .

پس وقتی امیری معین می گردد لازم است برای تحقق جماعت و طاعت یک بیعت عمومی صورت گیرد تا این اجتماع اسلامی در زیر سایه دولت و امارت اسلامی و با خلیفه برای مسلمین محقق گردد.

امامان سلف اسلام از جمله فضیل بن عیاض و امام احمد بن حنبل در خصوص این که اگر امارت و دولتی  اسلامی شکل بگیرد فرموده اند: لو كان لنا دعوةٌ مجابةٌ لدعونا بها للسلطان( السياسه الشرعيه ص۱۲۹)يعني: اگر برای سلطان دعوت شویم استجابت می کنیم .( ذکر یک نکته: برای این که خلط مبحث صورت نگیرد ولی امر و احکام و مفهوم مرتبط با آن با مفهوم سلطان نزد علما را باید در مورد آن مفصلا شرح دهیم تا سلطان مسلمان را با طاغوتها و حکام مسلمان نمای کنونی قاطی نفرمایید. پس بدانید که هر گاه از سلطان در نزد علما سخن به میان آمده است مراد امام و امیر و خلیفه مسلمان است و ربطی به حکامی که بر سرزمین های مسلمین اکنون حکم طاغوتی و کفری می رانند ندارد.توضیح بیشتری خواهیم داد اگر عمری باقی باشد.ان شاء الله).

در صحيح مسلم از ابوهريره – رضي الله عنه – روايت شده است که پيامبر – صلي الله عليه و سلم – فرمود: (إن الله يرضي لکم ثلاثاً أن تعبدوه و لاتشرکوا به شيئاً و أن تعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرقوا و أن تناصحوا من ولّاه الله أمرکم) (خداوند سه امر را براي شما ميپسندد: اينکه او را بپرستيد و براي او شريک قرار ندهيد، همگي به ريسمان الهي چنگ بزنيد و متفرق نشويد، با کسي که خداوند [اداره] امر شما را به او واگذار کرده است، صادق و مخلص باشد(صحيح مسلم (شماره ۱۷۱۵)، موطأ مالک (۱۸۳۳)، مسند احمد (۸۳۶۱) که اين روايت در اينجا با لفظ مسند احمد ذکر شده است). هم چنین رسول الله صلی الله علیه و سلم در حدیثی دیگر می فرماید: ثلاث لا يغلّ عليهنّ قلب مسلم: إخلاص العمل للّه و مناصحة ولاة الأمر، و لزوم جماعة المسلمين.( مسند احمد ۶/۴۶۷- وابن أبي عاصم در “السُّنة” “۹۴”، خطيب در”الفقيه والمتفقه” ۲/۷۱ از  طريق يحيى القطان، وطحاوي في “مشكل الآثار” ۲/۲۳۲ از طريق حجاج بن محمد، وطبراني في “المعجم الكبير” “۴۸۹۱”طريق عمرو بن مرزوق) یعنی: سه چيز است كه دل مسلمان از آنها كينه به خود نمى گيرد؛ اخلاص عمل براى خدا، و نصيحت با واليان امر و التزام به جماعت [و همراهى با] مسلمانان.

در خصوص این اطاعت از احادیث در این باب سخن شیخ الاسلام ابن تیمیه را نقل ذکر کردیم که فرموده بود اطاعت از آنان(امیران و والیان و ولاه امر) مانند اطاعت خدا و رسولش است.امام شوکانی رحمه الله  در ذیل حدیث تامیر در سفر و اجتماعات کوچک یعنی اذا خرج ثلاثه فی سفر فلیومروا واحد می فرماید: دَلِيلٌ عَلَى أَنَّهُ يُشْرَعُ لِكُلِّ عَدَدٍ بَلَغَ ثَلَاثَةً فَصَاعِدًا أَنْ يُؤَمِّرُوا عَلَيْهِمْ أَحَدَهُمْ لِأَنَّ فِي ذَلِكَ السَّلَامَةَ مِنْ الْخِلَافِ الَّذِي يُؤَدِّي إلَى التَّلَافِ، فَمَعَ عَدَمِ التَّأْمِيرِ يَسْتَبِدُّ كُلُّ وَاحِدٍ بِرَأْيِهِ وَيَفْعَلُ مَا يُطَابِقُ هَوَاهُ فَيَهْلِكُونَ، وَمَعَ التَّأْمِيرِ يَقِلُّ الِاخْتِلَافُ وَتَجْتَمِعُ الْكَلِمَةُ، وَإِذَا شُرِّعَ هَذَا لِثَلَاثَةٍ يَكُونُونَ فِي فَلَاةٍ مِنْ الْأَرْضِ أَوْ يُسَافِرُونَ فَشَرْعِيَّتُهُ لِعَدَدٍ أَكْثَرَ يَسْكُنُونَ الْقُرَى وَالْأَمْصَارَ وَيَحْتَاجُونَ لِدَفْعِ التَّظَالُمِ وَفَصْلِ التَّخَاصُمِ أَوْلَى وَأَحْرَى( نیل الاوطار۸/۳۹۴-الناشر: دار الحديث، مصر-الطبعة: الأولى، ۱۴۱۳هـ – ۱۹۹۳م)که مفهوم این سخن بدین شرح است: حتی در کوچکترین اجتماع که سه نفره کوچکترین جمع است لازم است یک نفر بر بقیه امیر امور گردد زیرا در آن سلامت و امنیت است و خلاف آن اتلاف و هلاک شدن هست و اینکه عدم امیر نمودن موجب استبداد در رای هر یک از سه نفر می گردد و با تامیر و امیر نمودنن اختلافات کمتر می گردد و سخنان جمع و جورتر می گردد  و در نهایت این حدیث را می گوید برای تعداد خیلی بیشتری شرعی است که در نظر گرفت چرا با این امر ظلم ها دفع می شود و خصومت ها از باب اولی از بین می رود.

امام الحرمین ابوالمعالی الجوینی در کتابش می گوید: وَقَدْ قَالَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ: لَوْ خَلَا الزَّمَانُ عَنِ السُّلْطَانِ فَحَقٌّ عَلَى قُطَّانِ كُلِّ بَلْدَةٍ، وَسُكَّانِ كُلِّ قَرْيَةٍ، أَنْ يُقَدِّمُوا مِنْ ذَوِي الْأَحْلَامِ وَالنُّهَى، وَذَوِي الْعُقُولِ وَالْحِجَا مَنْ يَلْتَزِمُونَ امْتِثَالَ إِشَارَاتِهِ وَأَوَامِرِهِ، وَيَنْتَهُونَ عَنْ مَنَاهِيهِ وَمَزَاجِرِهِ ; فَإِنَّهُمْ لَوْ لَمْ يَفْعَلُوا ذَلِكَ، تَرَدَّدُوا عِنْدَ إِلْمَامِ الْمُهِمَّاتِ، وَتَبَلَّدُوا عِنْدَ إِظْلَالِ الْوَاقِعَاتِ.( غياث الامم ۱/۳۸۷- الناشر: مكتبة إمام الحرمين-الطبعة: الثانية، ۱۴۰۱هـ).

پس از این سخنان و اوامر در می یابیم که اتخاذ امام بزرگ( خلیفه و امیر و والی و..) در دین به پا داشتنش مورد تاکیدترین واجبات است چرا مسلمین ناچارند در امور  دین و دنیا به سوی او برگردند تا در زیر سلطانیت او با توجه به شریعت الهی و دو مصدر وحیانی قرآن و سنت کارهای خود را انجام دهند.جالبتر این است که عده ای مسلمان  یا مسلمان  نما و یا منتسب به اسلام غافل ،که بنا به هر دلیلی فکر آنان از اصل اسلام فاصله گرفته است به کفرهای آشکار حکامی که بر آنان حکمرانی می کنند راضی گشته اند و می گویند آقا جان شما حق ندارید بر حکام ما خروج کنید چون رسول الله گفته است که با ولاه امر با صبر و حوصله رفتار نمایید  و اگر خروج کردید شما خوارج هستید. ما نیز می گوییم از خدا بترسید ای جاهلان به شریعت الهی و احادیث نبوی.رسول الله آیا مقصودش ولاه امر مسلمان و شریعت گرای مطلق است یا آن حکام طاغوتی شما که یاور کفارند و برای سیاستهای آنان در ممالک اسلامی می جنگند و کفر آشکار از آنان صادر گشته است و حکم به غیر شریعت الهی می کنند و مسلمانان و دعوتگران را می کشند و کفار و مشرکین را هم پیمان و برادر خود نموده اند و وارد خاک اسلام م کرده اند و با آنان تحالف می بندد و مسلمین را می کشند .باز با وجود این مجاهدین شریعت گرا سالهای سال با آنان با دعوت و نصیحت وصبر برخورد نمودند اما زمانی که ناچار گشتند و این حکام مرتد مجاهدین زبانی و دعوتی را هم به زندان می افکندند و شکنجه و تعذیب می نمودند ، دیگر زور و اسلحه را زبان این طواغیت مرتد یافتند و تا برپایی شریعت از پا نخواهند نشست . پس بدانید شما خوارجید که این اتهام را به مخلص ترین مسلمانان و مجاهدین می دهید زیرا این شمایید که بر علیه شریعت خدا و رسول الله و سلف صالح خروج کرده اید و محارب با شرع الله هستید . به اصل سخن برمی گردیم که رسول الله تامیر مسلمین را تاکیدا مورد توصیه قرار داده است و علما نیز بر این امر متفق گشته اند .چرا ای مسلمان به یک خلیفه واحد بیعت نمی دهید در حالی که باید شما به ظاهر حکم کنید آنجا که در شرع آمده است: نحن نحکم بالظواهر. این خلیفه اولا مسلمان است ثانیا اهداف والایی برای شما مسلمین دارد از جمله زندگی با عزت در دنیا و رساندنتان به سعادت اخروی در پناه یک منهج صحیح شرعی ثالثا شریعت گرا است رابعا تمام شروط برای خلیفه شدن را دارد  و… .چرا شما به حکام طاغوتی بیعت می دهید در حالیکه آنان نه شریعت را اجرا می کنند نه در راستای اهداف اسلامی گام بر می دارند نه دوست و یاور مسلمین مظلومند و اینکه آنان دوستانشان آمریکا و صلیبی ها  و کمونیست ها هستند و مسلمین را روزانه در عراق و سوریه و لیبی و مصر و…تار و مار می کنند و بدترین بدی ها را  در حق برادران دینیتان که جز تحقق اهداف اسلامی به صورت مخلصانه کاری نمی کنند، انجام می دهند. براستی تا کی خود را به خواب می زنید .بیدار شوید و از قید ذلت و کفر خود را رها نمایید و بنده واقعی و مسلمان واقعی الله گردید. با توجه به ادله ای که ارایه شد شرعا بر مسلمین بیعت بر یک امام و خلیفه ی شریعت گرا واجب می باشد و هیچ بهانه و عذری جز دنیا پرستی و زینت دنیوی ندارید . یکی از شاعران شعر بسیار زیبایی می سراید و آن این بیت شعر است :

خفافیش اعشاها النهار بضوئه **و وافقها قطع اللیل المظلم

بیعت در اسلام و انواعش:

ابتدا تقسیم بندی را ذکر می نماییم و سپس شرح لازم بر هر کدام ذکر خواهد شد.بیعت در تقسیم اولیه به دو بخش تقسیم می گردد: ۱-بیعت عامه ۲-بیعت خاصه. از این دو بیعت نیز چهار نوع بیعت تقسیم بندی می گردد: ۱-بیعه الخاصه علی عام(بیعت خاص بر عام) ۲-بیعه العامه علی عام(بیعت عام بر عام) ۳-بیعت الخاصه علی خاص (بیعت خاص بر خاص) ۴-بیعه العامه علی خاص(بیعت عام بر خاص).

بیعت عامه جمیع مسلمین بر آن ملزم می گردند و بیعت خاصه بعضی افراد بر امری مخصوص و به خصوص ملزم می شوند و حتی بعضی می گویند بعضی معاصرین کفایت می کند بر بیعت خاصه ،که در آن تفریط است .پس بیعت به اعتبار این امر ابتدا به دو بخش بیعت عامه و بیعت خاصه تقسیم می گردد و در هر کدام از آنها باید بر عام و خاص منتج گردد .یعنی ((علی خاص)) و ((علی عام )).

*شرح انواع بیعت ها در اسلام:

الف-بیعت الخاصه علی عام(بیعت خاص بر عام): و آن عبارت است بیعت اهل حل و عقد که عامه مردم مسلمان بایستی بر تصمیم آن برای انعقاد امام ملزم گردند .(سابقا در مورد طرق تنصیب امام شرح دادیم اما این بار بحث را با تاکید بر بیعت و احکامش بررسی نموده ایم).همانطور که سابقا ذکر گردید در معنی و تعداد اهل حل و عقد در بین اهل علم اختلاف است و در توضیحات ما سبق بیان شد که بهترین طریق تنصیب امام در این عصر کدام است و یا حتی در همه اعصار.اما برای یادآوری توضیحاتی بیشتر ارایه می دهیم. عده ای گفته اند اهل حل و عقد عبارتند از: (هم اهل النظر کاصحاب القضاء و قواد الجیش و رجال المال و الاقتصاد). یعنی اهل حل و عقد آنهایی هستند که صاحب نظرند مانند یاران قضاوت و فرماندهان لشکری و مردان مالی و اقتصادی. که این حد معتبر نمی باشد چرا که امروزه بیشتر سرزمین ها کفار و مرتدین بر آنان، با حکم کفری تحاکم می کنند و اما مردان مالی و اقتصادی هم امروزه حالشان بین کفر و فسق است و تعیین حل و عقد از میان آنان ممکن نمی باشد که الله از گناهانشان در گذرد.

برخی دیگر در مورد اهل حل و عقد می گویند: (اهل الحل و العقد هم علماء المسلمین).یعنی اهل حل و عقد علمای مسلمین هستند. این تعریف و حد هم برای بیعت با این حل و عقد در امروزه معتبر نمی باشد.زیرا علماء امروزی در بین مسلمانان اقسامی دارند: برخی از آنان خارج از ملت و دین اسلام شده اند، برخی از آنان مرتزقه و مزد بگیر حکام طاغوتی و غیرهم هستند و به اصطلاح بدانها علماء درباری می گویند،برخی از آنان ظالم به خودشان هستند، برخی از علماء هم هستند که صحت علمی و عقیدتی و منهجی دارند و با تاسف شدید این دسته از علما بنا به هر دلیلی باشد اکنون غایب هستند و نمی توان آنان را برای تشکیل حل و عقد جمع نمود که این قسم آخر یا ناتوانند یا عجز دارند یا تعدادشان خیلی اندک است و در قلت هستند یا اینکه غایبند، قسم دیگر از علماء در اصطلاح بدانها علماء المجاهدین می گویند که اینان هم خود دو بخش شده اند: علماء صالح و علماء فاسد. اما علمای مجاهد صالح اکثریتشان اکنون در زندانهای طاغوتی هستند فک الله اسرهم  مانند شیخ خالد الراشد فک الله اسره مسجون در زندانهای آل سعود(آل سلول هستند زیرا اینان به مانند منافقان زمان رسول الله به ظاهر ابراز اسلام و دفاع از دین را دارند اما در عمل نوکر کفار و مرتدین و سیاستهای آنانند و برای استحکام تاج و تخت کفری خود از کشتن هیچ مسلمانی دریغ نخواهند کرد و در تحالف با صلیبی ها هستند و آل سلول ریشه ای یهودی دارند که ذکرش مستند خواهد گذشت در آینده) طاغوتی و صدها عالم و دعوتگر دیگر که ان شاء الله اگر عمری باقی باشد در قسمتهای مرتبط ذکری بر آنها خواهد گذشت. واما  علمای فاسد اما مجاهد و بر منهج جهادی  علمایی هستند که روی به سوی عقاید جهمیه و ارجاء گذاشته اند و با دیدن میادین جهاد رنگ عوض نموده و روی به سوی گمراهی گذاشته اند امثال ابی بصیر طرطوسی و جناب ابی محمد مقدسی  و امثالهم که کتب و مقالات زیادی هم بر منهج جهادی نگاشته اند که اکنون در زمان کنونی  اگر کسی کوچکترین سرچی در دنیای مجازی بزند با این مضامین  و کلیدواژه ها که ذکر می کنم پی می برد، که متاسفانه این دسته هم به فساد عقیدتی مبتلا گشته اند و اصطلاحا با دیدن ساحه ی جهاد رنگ باخته و چهره واقعی خود را عیان نموده اند و این بخاطر این است اساسا علمای کتابخانه ای محدود بین می باشند که مصلحت حزبی و قومی را بر مصلحت وضرورت دینی و اقامه شریعت در زیر یک دولت اسلامی  و جماعت واحد و بدور از تعصبات حزبی-قومی را ترجیح داده اند. مثلا این موارد را سرچ بزنید: ابو محمد مقدسی و ارجاء-ابو محمد مقدسی و مرجئه- ابوبصیر طرطوسی و عقیده سکولار-ابوبصیر طرطوسی و لندن و…. که اگر امثال این واژه ها را سرچی بزنید به مستند بودن سخن پی می برید و نسال الله لهم الهدایه (از خدا برایشان هدایت خواهانیم) .پس اساسا این که علماء تشکیل حل و عقد را بدهند کاری غیر ممکن است و با شرایط امروزی که در موردشان ذکر شد و سلایق خیلی متفاوت آنان تشکیل حل و عقد با این علماء هم غیرممکن است و هم بهانه ای بنی اسراییلی برای شانه خالی کردن برای عقد امام و خلیفه برای تشکیل دولت اسلامی خواهد بود.

عده ای دیگر گفته اند اهل حل و عقد : (اهل الحل و العقد هم الذین یمکن ان یرد الیهم امر الخوف و الامن و سائر الامور) یعنی: اهل حل و عقد آن کسانی است که امر خوف و امنیت و سائر امور به سوی آنان ارجاع داده می شود و بازمی گردد و عده ای دیگر می گویند: (هم الذین تمد الیهم الایادی فی الرخاء و الشده) یعنی کسانی هستند که فراخی های زندگی به سوی آنان (آن دستیاران) در آسایش و سختی ها ادامه می یابد و بازگشت داده می شود. این دو کلام خوب هستند اما جامع نمی باشند و بیشتر برای جوامع قبیله ای وبدویی کاربرد دارد. اما صحیح ترین قول در مورد اهل حل و عقد این است که:  بیعت جمهور اهل حل و عقدی که اجتماعشان میسر است و این افراد صاحب قوت و شوکت و قدرت و عصبیت هستند(ذکر آن در ماسبق مفصلا گذشت) و این قول ابن خلدون و نووی و ابن تیمیه رحمهم الله است . علی کل حال اهل حل و عقد باید سه امر در آنها جمع گردد .همانطور که امام دسوقی حنفی و ماوردی رحمهما الله  هم بدان تصریح نموده اند: فَأَمَّا أَهْلُ الِاخْتِيَارِ فَالشُّرُوطُ الْمُعْتَبَرَةُ فِيهِمْ ثَلَاثَةٌ:أَحَدُهَا: الْعَدَالَةُ الْجَامِعَةُ لِشُرُوطِهَا وَالثَّانِي: الْعِلْمُ الَّذِي يُتَوَصَّلُ بِهِ إلَى مَعْرِفَةِ مَنْ يَسْتَحِقُّ الْإِمَامَةَ عَلَى الشُّرُوطِ الْمُعْتَبَرَةِ فِيهَا.و الثالث وَالثَّالِثُ: الرَّأْيُ وَالْحِكْمَةُ( الاحكام السلطانیه ۱/۱۸-۱۹- الناشر: دار الحديث – القاهرة-حاشیه دسوقی ص ۴۶۰) شروطی که اهل اختیار داشته باشند:۱-عدالت جامع به شروط ۲- علم به شناخت شروط امامت ۳-رای و حکمت.

که در این میان می تواند علمایی باشد که منهجا و عقیدتا بر جاده سلف هستند و بر عقیده راستین جهادی  هستندو یا اهل مرزها و ثغور اسلامی که خبیر بر امور هستند و در میدان قتال پا گذاشته اند و صاحب قدرت و شوکت لازمه هستند و اجتماع جمهورشان میسر باشد.و غیر اینها نه در حل و نه در عقد معتبر نمی باشند  چرا که سه شرط لازم عدالت جامع و علم به شروط امام و رای و حکمت در غیر این سه مورد جمع نمی گردد.

متواترا این نوع بیعت بر امام در آثار اسلامی  ثابت است  ما فقط به پاره ای از موارد این نوع بیعت می پردازیم:

۱-سال ۱۱هجری قمری بیعت اهل سقیفه به ابوبکر صدیق رضی الله عنه: خوب است این ماجرا را مختصرا شرحی دهیم :  در صحيح البخاري امام محمد بن اسماعیل بخاری حدیثی نقل می نماید در این مورد با این مضمون: قَالَ: وَاجْتَمَعَتِ الأَنْصَارُ إِلَى سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، فَقَالُوا: مِنَّا أَمِيرٌ وَمِنْكُمْ أَمِيرٌ، فَذَهَبَ إِلَيْهِمْ أَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ، وَأَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ الجَرَّاحِ، فَذَهَبَ عُمَرُ يَتَكَلَّمُ فَأَسْكَتَهُ أَبُو بَكْرٍ، وَكَانَ عُمَرُ يَقُولُ: وَاللَّهِ مَا أَرَدْتُ بِذَلِكَ إِلَّا أَنِّي قَدْ هَيَّأْتُ كَلاَمًا قَدْ أَعْجَبَنِي، خَشِيتُ أَنْ لاَ يَبْلُغَهُ أَبُو بَكْرٍ، ثُمَّ تَكَلَّمَ أَبُو بَكْرٍ فَتَكَلَّمَ أَبْلَغَ النَّاسِ، فَقَالَ فِي كَلاَمِهِ: نَحْنُ الأُمَرَاءُ وَأَنْتُمُ الوُزَرَاءُ، فَقَالَ حُبَابُ بْنُ المُنْذِرِ: لاَ وَاللَّهِ لاَ نَفْعَلُ، مِنَّا أَمِيرٌ، وَمِنْكُمْ أَمِيرٌ، فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: لاَ، وَلَكِنَّا الأُمَرَاءُ، وَأَنْتُمُ الوُزَرَاءُ، هُمْ أَوْسَطُ العَرَبِ دَارًا، وَأَعْرَبُهُمْ أَحْسَابًا، فَبَايِعُوا عُمَرَ، أَوْ أَبَا عُبَيْدَةَ بْنَ الجَرَّاحِ، فَقَالَ عُمَرُ: بَلْ نُبَايِعُكَ أَنْتَ، فَأَنْتَ سَيِّدُنَا، وَخَيْرُنَا، وَأَحَبُّنَا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَأَخَذَ عُمَرُ بِيَدِهِ فَبَايَعَهُ، وَبَايَعَهُ النَّاسُ( صحیح البخاری ۵/۶- حديث ۳۴۶۷٫- الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)-الطبعة: الأولى، ۱۴۲۲هـ)یعنی: وقتي پيامبر صلی الله علیه و سلم وفات يافت انصار در سقيفه بني ساعده پيش سعد بن عباده جمع شدند و گفتند يك امير از ما باشد و يك امير از شما باشد، آنگاه ابوبكر و عمر و ابو عبيده پيش آنها رفتند، عمر خواست حرف بزند ابوبكر او را ساكت كرد و عمر مي گفت: سوگند به خدا فقط به خاطر آن خواستم حرف بزنم كه سخن و گفتار خوبي آماده كرده بودم كه مي ترسيدم ابوبكر آن را نگويد، سپس ابوبكر بسيار رسا و زيبا حرف زد و گفت ما امير هستيم و شما وزير هستيد. آنگاه حباب بن منذر گفت: نه سوگند به خدا چنين نمي كنيم، يك امير از شما باشد و يك امير از ما. سپس ابوبكر گفت: نه بلكه ما امير مي شويم و شما وزير باشيد، آنها (قريش) از همه عرب ها نجيب تر و شريف تر هستند، بنابراين با عمر يا ابو عبيده بيعت كنيد. عمر گفت: نه بلكه ما با تو بيعت مي كنيم تو سرور ما و بهترين ما هستي و پيامبر خدا صلی الله علیه و سلم تو را از همه بيشتر دوست مي داشت، آنگاه عمر با ابوبكر بيعت كرد و مردم نيز با ابوبكر بيعت كردند.

امام ابن کثیر به صورت مفصل این واقعه تاریخی را ذکر می کند و در آخر می فرماید که : فَبَايَعَ النَّاس أَبَا بَكْرٍ بَيْعَةَ الْعَامَّةِ بَعْدَ بَيْعَةِ السَّقِيفَةِ( البدایه والنهایه ۵/۲۶۹- الناشر: دار إحياء التراث العربي-الطبعة: الأولى ۱۴۰۸، هـ – ۱۹۸۸ م)یعنی مردم بیعت عمومی خود رابا ابوبکر بعد بیعت سقیفه اعلام نمودند.

از این داستان می فهمیم که انصار بعد وفات پیامبر در سقیفه بنی ساعده اجتماع نمودند و بر سرپرست شدن سعد بن عباده اتفاق نموده بودند که در این هنگام ابوبکر و عمر و ابوعبیده به این اجتماع ملحق شدند و سخنانی در این میان رد و بدل شد و در نهایت ماجرا به گونه ای رقم خورد که سیدنا ابوبکر صدیق رضی الله عنه به عنوان خلیفه معین گردید و اجتماع متشکل از مهاجرین و انصار ابتدا بر او اتفاق نمودند و بیعتش دادند و سپس به صورت علنی و در مسجد رفت و اعلام نمود که او به عنوان خلیفه انتخاب گردیده است و سپس مردم نیز بیعت عامه خود را اعلام نمودند که مفصل تر این جریان در البدایه و النهایه(۶/۳۲۲) امام ابن کثیر دمشقی ذکر گردیده است.که در این بیعت می توانید ملاحظه نمایید که بیعت الخاصه علی عام صورت گرفته است.بیعت الخاصه که همان شورای حل و عقد مهاجرین و انصار است که اجتماعشان در آن لحظه میسر بود و پس وقتی آنان بیعت بر ابوبکر نمودند برای گرفتن بیعت عمومی ابوبکر را به مسجد فرستادند و بر عام اعلام نمودند و عامه مردم هم بیعت خود را اعلام کردند.(بیعه الخاصه علی عام)

«ذکر یک نکته برای خواننده محترم: “امامت ابوبکر – رضي الله عنه – به اجماع صحابه است و امامت عُمَر – رضي الله عنه – به استخلاف ابوبکر است، و امامت عثمان – رضي الله عنه – به شوراي صحابه است و به فرمان عُمَر و باز امامت علي – رضي الله عنه – هم حق است، از بهر آن که وقت شوري اتفاق بر هر دو افتاد بر عثمان و علي، چون عثمان را پيش کردند وي معين گشت امامت را، چون عثمان شهيد شد علي معيّن گشت به همان شوراي اول رضوان الله عليهم اجمعين”( خلاصه ي شرح تعرف – بر اساس نسخه منحصر به فرد مورّخ ۷۱۳ هجري – به تصحيح دکتر احمد علي رجايي – انتشارات بنياد فرهنگ ايران ۸۵-ص ۱۳۹)»

۲- سال ۱۳هجری قمری بيعت خاصه به عمر بن خطاب رضی الله عنه : در مورد این بیعت امام ابن کثیر در البدایه و النهایه۷/۲۱شرحی مفصل داده اند.  و داستان در کتب دیگر بدین شرح آمده است: ابوبکر صدیق با اطمینان از رای کبار اصحاب رضی الله عنهم اقدام به استخلاف عمر بن خطاب رضی الله عنه نمود. ابن شبه در کتاب تاریخ المدینه می گوید: عبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ فَقَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَقَالَ: ” مَا سَأَلْتَنِي عَنْ أَمْرٍ إِلَّا وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: وَإِنْ فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ: هُوَ وَاللَّهِ أَفْضَلُ مَنْ رَأْيِكَ فِيهِ، ثُمَّ دَعَا عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ فَقَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَقَالَ: أَنْتَ أَخْبَرُنَا بِهِ فَقَالَ: عَلَى ذَلِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ عُثْمَانُ: اللَّهُمَّ عِلْمِي بِهِ أَنَّ سَرِيرَتَهُ خَيْرٌ مِنْ عَلَانِيَتِهِ، وَأَنَّهُ لَيْسَ فِينَا مِثْلُهُ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: يَرْحَمُكَ اللَّهُ، وَاللَّهِ لَوْ تَرَكْتُهُ مَا عَدَتْكَ، وَشَاوَرَ بَعْدَهُ سَعِيدَ بْنَ زَيْدٍ وَأُسَيْدَ بْنَ الْحُضَيْرِ وَغَيْرَهُمَا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ “(تاریخ المدینه لابن شبه ۲/۶۶۷).یعنی (توجه: ترجمه تحت اللفظی نمی باشد بلکه خلاصه مفهوم آن است): ابوبکر از عبدالرحمن بن عوف در مورد عمر پرسید و عبدالرحمن گفت تو از من بر این سوالت آگاهتری .ابوبکر گفت با این وجود باز بگو ای عبدالرحمن .عبدالرحمن گفت: او بخدا قسم افضل است. سپس عثمان را خواند و عثمان گفت : خدا را گواه مي گيرم، آنچه مي دانم اين است كه باطنش از ظاهرش بهتر است. در ميان ما براي خلافت كسي بهتر از او نيست. سپس با اسید بن حضیر و سعید بن زید و دیگران از مهاجرین و انصار مشورت نمود . ابن سعد در کتاب الطبقات الکبری این واقعه را با الفاظی دیگر ذکر می نماید که بدین شرح است: أَنَّ أَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَ لَمَّا اسْتُعِزَّ بِهِ دَعَا عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ فَقَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ. فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ: مَا تَسْأَلُنِي عَنْ أَمْرٍ إِلا وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي. فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: وَإِنْ. فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ: هُوَ وَاللَّهِ أَفْضَلُ مِنْ رَأْيِكَ فِيهِ. ثُمَّ دَعَا عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ فَقَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ عُمَرَ. فَقَالَ: أَنْتَ أَخْبَرُنَا بِهِ. فَقَالَ: عَلَى ذَلِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ. فَقَالَ عُثْمَانُ: اللَّهُمَّ عِلْمِي بِهِ أَنَّ سَرِيرَتَهُ خَيْرٌ مِنْ عَلانِيَتِهِ وَأَنَّهُ لَيْسَ فِينَا مِثْلَهُ. فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ:يَرْحَمُكَ اللَّهُ. وَاللَّهِ لَوْ تَرَكْتُهُ مَا عَدَوْتُكَ. وَشَاوَرَ مَعَهُمَا سَعِيدَ بْنَ زَيْدٍ أَبَا الأَعْوَرِ وَأُسَيْدَ بْنَ الْحُضَيْرِ وَغَيْرَهُمَا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنْصَارَ فَقَالَ أُسَيْدٌ: اللَّهُمَّ أَعْلَمُهُ الْخَيْرَةَ بَعْدَكَ. يَرْضَى لِلرِّضَى وَيَسْخَطُ لِلسُّخْطِ. الَّذِي يُسِرُّ خَيْرٌ مِنَ الَّذِي يُعْلِنُ. وَلَمْ يَلِ هَذَا الأَمْرَ أَحَدٌ أَقْوَى عَلَيْهِ مِنْهُ. وَسَمِعَ بَعْضُ أَصْحَابِ النَّبِيِّ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – بِدُخُولِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ وَعُثْمَانَ عَلَى أَبِي بكر وخلوتهما به فدخلوا بِهِ فَدَخَلُوا عَلَى أَبِي بَكْرٍ فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ مِنْهُمْ: مَا أَنْتَ قَائِلٌ لِرَبِّكَ إِذَا سَأَلَكَ عَنِ اسْتِخْلافِكَ عُمَرَ؟ لِعُمَرَ عَلَيْنَا وَقَدْ تَرَى غِلْظَتَهُ؟ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَجْلِسُونِي. أَبِاللَّهِ تُخَوِّفُونِي؟ خَابَ مَنْ تَزَوَّدَ مِنْ أَمْرِكُمْ بِظُلْمٍ. أَقُولُ اللَّهُمَّ اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْهِمْ خَيْرُ أَهْلِكَ.أَبْلِغْ عَنِّي مَا قُلْتُ لَكَ مَنْ وَرَاءَكَ( الطبقات الکبری لابن سعد ۳/۱۴۹- الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت-الطبعة: الأولى، ۱۴۱۰ هـ – ۱۹۹۰ م)یعنی: از ابوسلمه بن عبدالرحمن و غير وى روايت نموده، هنگامى كه مريضى ابوبكر صدّيق – رضي الله عنه – شدت يافت، عبدالرحمن بن عوف – رضي الله عنه – را خواست و گفت: از عمربن الخطاب به من خبر بده؟ عبدالرحمن گفت: مرا از امرى مى پرسى كه خود، به آن از من عالم تر مى باشى، ابوبكر گفت: اگر چه اينطور باشد. عبدالرحمن – رضي الله عنه – گفت: وى – به خدا سوگند – بهترين كسى است كه نظرت درباره اش است (يعنى: او بهترين و مناسبت ترين كسانى است كه آنها را براى خلافت اهل مى بينى) بعد عثمان بن عفّان – رضي الله عنه – را خواست و گفت: از عمر به من خبر بده؟ عثمان گفت: تو از وى براى مان خبر( منظور عثمان – رضي الله عنه – اين است كه تو خوب تر از حال عمر – رضي الله عنه – خبر دارى) بده. ابوبكر گفت: على رغم آن همه اى ابوعبداللَّه! آن گاه عثمان گفت: بار خدايا، علم من درباره وى همين است كه نهان وى از آشكارش بهتر است، و اين كه مثل او در ميان ما نيست. آن گاه ابوبكر – رضي الله عنه – گفت: خدا بر تو رحمت كند، به خدا سوگند، اگر وى را مى گذاشتم، از تو تجاوز نمى نمودم، و در ضمن آن دو با سعيدبن زيد ابو اعور و اسيد بن حضير و غير آن دو از مهاجرين و انصار مشورت نمود. اسيد گفت: به خدا سوگند، من وى را زبده ترين فرد بعد از تو مى دانم، كه براى رضا، راضى  مى گردد، و براى خشم خشمگين. و آنچه را پنهان و پوشيده مى دارد، بهتر از آنچه است كه آشكار مى كند، و هيچ كسى قوى تر از وى، اين امر را به دوش نگرفته است. و بعضى از اصحاب رسول خدا ص از وارد شدن عبدالرحمن و عثمان نزد ابوبكر ن، و خلوت آن دو با وى شنيدند، آن گاه نزد ابوبكر رفتند، و كسى از ايشان به وى گفت: تو براى پروردگارت، وقتى كه از تو درباره خليفه گردانيدن عمر بر ما، بپرسد، در حالى كه تو غلظت و شدت وى را هم مى بينى، چه مى گويى؟ ابوبكر گفت: مرا بنشانيد، آيا مرا در مورد [سئوال] خداوند [از استخلاف]مى ترسانيد؟ كسى كه از امر شما به ظلم توشه گرفته باشد، زيان مند گردد!! مى گويم: بارخدايا، من بهترين اهل تو را بر ايشان خليفه گردانيدم. آنچه را به تو گفتم، آن را از من براى كسى كه در عقب توست برسان( در کتاب حیات صحابه ۱/۱۱۵۰هم نقل شده است).

پس از اطمینان ابوبکر صدیق از رای صحابه ایشان با مشورت صحابه عمر را خلیفه گردانید و نامه ای در این راستا را به عثمان دستور داد تا بنویسد که اینگونه آمده است: (متن عهدنامه ابوبكر) هذا ما عهد به ابوبكر خليفة محمد (صلى الله عليه وسلم) عند آخر عهده بالدنيا وأول عهده بالآخرة، في الحال التي يؤمن فيها الكافر ويتقي فيها الفاجر إني استعملت عليهم عمر بن الخطاب، فإن يرو عدل فذاك علمي به ورأيي فيه، وإن حاد وبدل فلا علم لي بالغيب، والخير أردت، ولكل امرء ما كسب وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون». ثم رفع يديه وقال: اللهم لم أرد بذلك إلا صلاحهم، وخفت عليهم الفتنة، فعملت فيهم بما أنت أعلم، واجتهدت لهم رأياً، فوليت عليهم خيرهم وأقواهم عليه. اللهم اجعله من خلفائك الراشدين وأصلح له رعيته. (تاريخ خلفاء سيوطي ۳/۱۵۹) یعنی: (اين است عهدنامه اي كه ابوبكر جانشين محمد پيغمبر خدا -صلى الله عليه وسلم- درآخرين روز كارش در دنيا و اولين روز كارش نسبت به آخرت انجام مي دهد اين عهدنامه را در حالي انجام مي دهد كه هر كافري ايمان مي آورد وهر بدكاري درستكار مي گردد، من عمر بن الخطاب را به خلافت برگزيدم اگر به نيكي و عدالت رفتار كند، اين همان تصور و برداشت من در مورد او است و اگر ستم پيشه نمود و از جاده حق منحرف گشت (من بي تقصيرم) زيرا علم غيب ندارم و من با اين اقدام جز خير قصد ديگري ندارم. به هر كسي چيزي مي رسد كه خودش انجام دهد و آنان كه ستم كنند زود خواهند دانست كه به چه حال بدي مي رسند». سپس ابوبكر دو دستش را به سوي آسمان بلند كرده و گفت: خدايا! من با اين اقدام جز خير و خوبي براي مسلمين چيز ديگري نخواستم و چون از بروز فتنه در بين آنها ترسيدم. به اين كاري كه مي داني اقدام كردم، در اين كار به خوبي توجه ودقت كردم، لذا بر آنها كسي را به امارت گماردم كه براي اين كار بهتر و قويتر از همه آنها است، خدايا! او را از خلفاي هدايت يافته ات قرار ده و ملتش را برايش صالح و درستكار فرما. و ابن سعد با لفظ دیگری در الطبقات الکبری ذکر می نماید که اینگونه است: بسم اللَّه ّلرحمن الرحيم. هذا ما عهد ابوبكر بن ابى قحافة فى آخر عهده من الدنيا خارجاً منها، و عند أول عهده بالاخرة داخلاً فيها، حيث يؤمن الكافر، و يوقن الفاجر، و يصدق الكاذب: اءنى اءستخلفت عليكم بعدى عمربن الخطاب، فاسمعوا له وأطيعوا، و اءنى لم آل اللَّه و رسوله و دينه و نفسى و اياكم خيراً، فان عدل فذلك ظنى به، و علمى فيه، و اءن بدل فلكل امرىً ما اكتسب (من الاثم) والخير اردت، و لا اعلم الغيب [وسيعلم الذين ظلموا أىً منقلب ينقلبون]. والسلام عليكم و رحمةاللَّه( الطبقات الکبری لابن سعد ۳/۲۰۱- الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت-الطبعة: الأولى، ۱۴۱۰ هـ – ۱۹۹۰ م)یعنی: به نام خداى بخشاينده مهربان. اين عهد و پيمانى است، كه ابوبكربن ابى قحافه آن را در آخر عهد و زمان خود در دنيا، در حالى كه از آن خارج مى شود، و هنگام ابتدا و اول عهد و زمانش به آخرت، در حالى كه به آن داخل مى شود، از خود به جاى گذاشته است، جايى كه كافر ايمان مى آورد، و فاجر يقين مى نمايد، و دروغگوى راست مى گويد : [در همين حال] من بعد از خودم عمربن الخطاب را بر شما خليفه گردانيدم، بنابراين از وى بشنويد و اطاعت كنيد، و من درباره خدا، پيامبرش، دين وى، نفس خودم و شما در خير تقصيرى ننموده ام، اگر وى عدالت نمود، همان گمان من در قبال وى، و علمم درباره اش است، و اگر تغيير نمود، براى هر شخص همان چيزى است كه (از گناه) كسب نموده است، و من خير را اراده نموده ام، و غيب را نمى دانم، «و آنانى كه ستم نموده اند، به زودى خواهند دانست، كه به كدام سو بر مى گردند»، والسلام عليكم و رحمه اللَّه.

در حدیثی آمده است که : «عُمَرَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: قِيلَ لِعُمَرَ، أَلاَ تَسْتَخْلِفُ قَالَ: إِنْ أَسْتَخْلِفْ فَقَدِ اسْتَخْلَفَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي، أَبُو بَكْرٍ؛ وَإِنْ أَتْرُكْ فَقَدْ تَرَكَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي، رَسُولُ اللهِ – صلى الله عليه وسلم – فَأَثْنَوْا عَلَيْهِ فَقَالَ: رَاغِبٌ رَاهِبٌ، وَدِدْتُ أَنِّي نَجَوْتُ مِنْهَا كَفَافًا، لاَ لِي وَلاَ عَلَيَّ، لاَ أَتَحَمَّلُهَا حَيًّا وَمَيِّتًا»(   صحیح البخاري ۹/۸۱-كتاب الأحكام: ۵۱ باب الاستخلاف- الناشر: دار طوق النجاة -الطبعة: الأولى، ۱۴۲۲هـ)ترجمه: «عبدالله بن عمر – رضي الله عنهما – گويد: از عمر – رضي الله عنه – پرسيده شد: چرا كسى را به خلافت تعيين نمى كنى؟ گفت: اگر كسى را تعيين كنم (هيچ مانعى نيست) چون از من بهتر كه ابو بكر است جانشين خود را تعيين كرده است، اگر كسى را تعيين نكنم، (باز هم بلا اشكال است) چون از من بهتر كه پيغمبر – صلى الله عليه وسلم – است جانشين خود را معيّن ننموده است. مردم عمر را تحسين كردند. عمر – رضي الله عنه – گفت: من به توصيف شما توجّه نمى كنم، به لطف و مرحمت خدا اميدوارم و از عقاب و عذابش مى ترسم، دوست دارم وقتى كه از اين خلافت نجات پيدا مى كنم، خير و شرّم با هم برابر باشد، نه نفع كنم نه ضرر (من كسى را به خلافت تعيين نمى كنم تا) مسئوليت آن در حال حيات و بعد از مرگ هم به عهده داشته باشم»

در تاریخ طبری آمده است: «إنى استخلفت عليكم بعدى عمربن الخطاب، فاسمعوا له و أطيعوا»؛ «من عمر را بعد از خودم بر شما خليفه كردم، پس از او حرف شنوى و پيروى كنيد».بله صدیق اکبر سیدنا ابوبکر ،سیدنا عمر بن خطاب را به خلافت پیشنهاد نمود و به مردم پیشنهاد نمود که از او اطاعت نمایند .سپس با این پیشنهاد بود که بزرگان صحابه خاصتا بیعت نمودند وسپس عمر برای خطبه بر بالای منبر رفت و مردم به او بیعت عمومی دادند و اینگونه بود خلیفه گردید.

بهرحال داستان استخلاف عمر فاروق بسیار طولانی است و این را خلاصه وار ذکر نمودیم . وجه استدلال ما از این ماجرا مشروعیت بیعت الخاصه علی عام بود. بدین صورت که عده ای خاص از جمله کبار صحابه در لحظات آخر صدیق اکبر ابوبکر ،به پیشنهاد ابوبکر برای خلیفه شدن عمر لبیک گفتند و به عمر بیعت خود را اعلام نمودند و سپس حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه نامه ای که به دستور ابوبکر بود را نگاشتند و بیعت اولیه خاصه کبار صحابه صورت گرفت و در نهایت سیدنا عمر بن خطاب رضی الله اولین خطبه خود را  در مسجد ایراد نمودند و مردم بدو بیعت خود را اعلام نمودند و بیعت عامه هم صورت گرفت.(بیعت الخاصه علی عام).

۳- سال ۲۴هجري قمري بیعت خاصه به عثمان بن عفان رضی الله عنه: امام عمر رضي الله عنه در سال ۲۴هجری قمری توسط ابولولو مجوسی رافضی صفت مورد ضربه شدیدی در محراب مسجد قرار گرفت. در هنگامی که به شدت در حال خونریزی بودند و در بستر افتاده بودند مردم به نزد این امام بزرگوار می آمدند و از او می خواستند که شخصی را برای بعدش به خلیفه معین نماید.امام ابن کثیر رضی الله عنه در این خصوص می فرماید: وَأَوْصَى عُمَرُ أَنْ يَكُونَ الْأَمْرُ شُورَى بَعْدَهُ فِي سِتَّةٍ مِمَّنْ تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَهُوَ عَنْهُمْ رَاضٍ.وَهُمْ عُثْمَانُ، وَعَلِيٌّ، وَطَلْحَةُ، وَالزُّبَيْرُ وَعَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ، وَسَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ( البدایه و النهایه ۷/۱۵۵-الناشر: دار إحياء التراث العربي-الطبعة: الأولى ۱۴۰۸، هـ – ۱۹۸۸ م) و در ادامه می آورد که : وَأَوْصَى مَنْ يُسْتَخْلَفُ بَعْدَهُ بِالنَّاسِ خَيْرًا عَلَى طَبَقَاتِهِمْ وَمَرَاتِبِهِمْ. خلاصه داستان این است که بعد از آنكه عمر ضربه خورد و متوجّه شد كه به زودي از دنيا خواهد رفت، مسلمانان به عيادتش مي آمدند و ميگفتند: اي امير مؤمنان وصيّت كن و براي خود جانشين تعيين كن، گفت: شايسته تر از اين شش نفر- كه معرفي كرده بود – كه رسول الله – صلى الله عليه وسلم – با رضايت از آنان از دنيا رحلت کرده بود، را براي خلافت نمي يابم و سپس علي، عثمان، زبير، طلحه، سعد و عبدالرحمن را نام برد. و سپس سه نفري را كه بيشتر شايسته ي خلافت بودند احضار كرد و نصیحت نمود .شيخ الاسلام ابن تيميه در ادامه این ماجرا می آورد که : عُمَرُ – رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ – إِمَامٌ، وَعَلَيْهِ أَنْ يَسْتَخْلِفَ الْأَصْلَحَ لِلْمُسْلِمِينَ، فَاجْتَهَدَ فِي ذَلِكَ وَرَأَى أَنَّ هَؤُلَاءِ السِّتَّةَ أَحَقُّ مِنْ غَيْرِهِمْ، وَهُوَ كَمَا رَأَى، فَإِنَّهُ لَمْ يَقُلْ أَحَدٌ أَنَّ غَيْرَهُمْ أَحَقُّ مِنْهُمْ. [وَجَعَلَ التَّعْيِينَ إِلَيْهِمْ خَوْفًا أَنْ يُعَيِّنَ وَاحِدًا مِنْهُمْ وَيَكُونُ غَيْرُهُ أَصْلَحَ لَهُمْ، فَإِنَّهُ] ظَهَرَ لَهُ رُجْحَانُ السِّتَّةِ دُونَ رُجْحَانِ التَّعْيِينِ، وَقَالَ: الْأَمْرُ فِي التَّعْيِينِ إِلَى السِّتَّةِ يُعِيِّنُونَ وَاحِدًا مِنْهُمْ.وَهَذَا أَحْسَنُ، اجْتِهَادُ إِمَامٍ عَالِمٍ عَادِلٍ نَاصِحٍ لَا هَوَى لَهُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.وَأَيْضًا فَقَدْ قَالَ تَعَالَى: {وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ} [سُورَةُ الشُّورَى: ۳۸] ، وَقَالَ: {وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ} [سُورَةُ آلِ عِمْرَانَ: ۱۵۹] . فَكَانَ مَا فَعَلَهُ مِنَ الشُّورَى مَصْلَحَه(منهاج السنة ۳/۱۶۲-۱۶۴- الناشر: جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية-الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ هـ – ۱۹۸۶ م . المنطقي ۳۶۲-۳۶۴٫)يعني: (عمر)گفت: عمر امام شما بود و بر او لازم است كه فرد اصلي را براي خلافت برگزيند، در اين باره اجتهاد نموده و شش نفري كه رسول الله – صلى الله عليه وسلم – با رضايت از آنها دنيا را وداع كرده، از ديگران شايسته تر يافته، ان شاءالله همانگونه است که وي شايسته ديده، چرا كه كسي نگفته كسي ديگري از آنها مستحقتر است و از بيم آنکه هر کدام را تعيين كند، شايد اصلح كسي ديگر باشد، انتخاب را به عهده خود اين شش نفر گذاشته، چون برايش تعيين اين شش نفر به نسبت ديگران ارجحيت داشته اند، نه تعيين يكي از آنها و گفت: تعيين يكي از اين شش نفر به عهده ي خودشان است، اين اجتهاد امام عادل و خيرخواهي است كه از هواي نفسش پيروي نمي كند و اين نمونه اي واقعي از تطبيق فرموده خداوند است که ميفرمايد: {وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ} [سُورَةُ الشُّورَى: ۳۸] و {وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ} [سُورَةُ آلِ عِمْرَانَ: ۱۵۹] بنابراين آنچه خليفه ي دوّم انجام داد شورايي و بر اساس مصلحت بود.

پس از تعیین اهل شورا توسط عمر بن خطاب رضی الله عنه و شهادت مبارک این صحابه و امام بزرگوار اهل شورا در خانه یکی از آنان گرد آمدند.(داستان بسیار طولانی است و مجبوریم بخاطر دور نشدن از اصل موضوع خلاصه وار شرح دهیم.لیکن خوانندگان مشتاق به شرح مفصل این جریان می توانند کتاب زندگی عثمان بن عفان تالیف: دکتر علی محمد صلابی را مفصلا بخوانند که هم مفصل است و هم جامع).خلاصه اینکه داستان بدین جا ختم می گردد که پس تشکیل شورا در سه روز ،در نهایت در روز سوم واقعه بدین جا ختم می شود که امام بخاری در صحیحش آن را ذکر می کند: فَلَمَّا صَلَّى لِلنَّاسِ الصُّبْحَ، وَاجْتَمَعَ أُولَئِكَ الرَّهْطُ عِنْدَ المِنْبَرِ، فَأَرْسَلَ إِلَى مَنْ كَانَ حَاضِرًا مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالأَنْصَارِ، وَأَرْسَلَ إِلَى أُمَرَاءِ الأَجْنَادِ، وَكَانُوا وَافَوْا تِلْكَ الحَجَّةَ مَعَ عُمَرَ، فَلَمَّا اجْتَمَعُوا تَشَهَّدَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ، ثُمَّ قَالَ: «أَمَّا بَعْدُ، يَا عَلِيُّ إِنِّي قَدْ نَظَرْتُ فِي أَمْرِ النَّاسِ، فَلَمْ أَرَهُمْ يَعْدِلُونَ بِعُثْمَانَ، فَلاَ تَجْعَلَنَّ عَلَى نَفْسِكَ سَبِيلًا»، فَقَالَ: أُبَايِعُكَ عَلَى سُنَّةِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ، وَالخَلِيفَتَيْنِ مِنْ بَعْدِهِ، فَبَايَعَهُ عَبْدُ الرَّحْمَنِ، وَبَايَعَهُ النَّاسُ المُهَاجِرُونَ وَالأَنْصَارُ، وَأُمَرَاءُ الأَجْنَادِ وَالمُسْلِمُونَ (الجامع المسند الصحيح المختصر من أمور رسول الله صلى الله عليه وسلم وسننه وأيامه = صحيح البخاري ۹/۷۸-حدیث شماره ۷۲۰۷-الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)-الطبعة: الأولى، ۱۴۲۲هـ)یعنی: «چون مردم نماز صبح گزاردند و اعضاي شورا کنار منبر گردهم آمدند، عبدالرحمن افرادي را به دنبال مهاجرين و انصار و فرماندهان و واليان حاضر در مدينه که به حج آمده بودند فرستاد. چون همه جمع شدند، عبدالرحمن بلند شد و بعد از گفتن شهادتين گفت : اي علي! من در اين مورد با مردم صحبت کردم، ديدم که بيشتر آنان با خلافت عثمان موافق هستند پس از من ناراحت مشو. سپس رو به عثمان نمود و گفت : من با تو بيعت مي کنم به اين شرط که پايبند به قرآن، سنّت رسول خدا – صلى الله عليه وسلم – و روش دو خليفه پيشين باشي. بعد از عبدالرحمن، مهاجرين، انصار، فرماندهان و واليان و ديگر مسلمانان با عثمان بيعت کردند. و در روایتی دیگر امام بخاری جعفی در صحیحش در خصوص بیعت صحابه در آنجا می آورد که: ارْفَعْ يَدَكَ يَا عُثْمَانُ فَبَايَعَهُ، فَبَايَعَ لَهُ عَلِيٌّ، وَوَلَجَ أَهْلُ الدَّارِ فَبَايَعُوهُ “(صحیح البخاری ۵/۱۵-باب قصه البیعه، والاتفاق علی عثمان بن عفان-حدیث ۳۷۰۰- الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)-الطبعة: الأولى، ۱۴۲۲هـ) یعنی: دستت را ای عثمان بالا ببر سپس علی بیعتش داد و سپس اهل شورا نیز بیعت دادند.پس از اتفاق بر خلیفه شدن عثمان بن عفان مردم بدو نیز بیعت عامه دادند.

وجه استدلال بر این حادثه: برای عثمان بن عفان رضی الله عنه ابتدا بیعت خاصه صورت گرفت و شورای شش نفر تشکیل شد و در نهایت همگی بر عثمان اتفاق نمودند و سپس صحابه بیعت نمودند و در نهایت مردم نیز بیعت عمومی خود را اعلان نمودند.

۴- سال ۳۵هجری قمری بیعت خاصه به سیدنا علی مرتضی رضی الله عنه اسد الله: امام ابن کثیر رحمه الله در البدایه و النهایه واقعه را این گونه می آورد: وَلَمَّا اسْتَقَرَّ أَمْرُ بَيْعَةِ علي دخل عليه طلحة والزبير ورؤس الصَّحَابَةِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ (البدایه و النهایه ۷/۲۵۳- الناشر: دار إحياء التراث العربي-الطبعة: الأولى ۱۴۰۸، هـ – ۱۹۸۸ م-باب ذِكْرُ بَيْعَةِ عَلِيٍّ رضي الله عنه بالخلافة). یعنی:امر بیعت بر علی رضی الله عنه توسط طلحه و زبیر و بزرگان صحابه مستقر گردید. داستان سیدنا علی و خلافتش بسیار طولانی می باشد که ذکر آن در کتاب البدایه و النهایه امام ابن کثیر بسیار زیبا شرح داده شده و لیکن ما خلاصه وار جای مورد استنادمان را می آوریم.سپس مردم بیعت عمومی خود را با امیرالمومنین علی رضی الله عنه اعلام نمودند.آنجا که ابن کثیر رحمه می آورد که : وَخَرَجَ عَلِيٌّ إِلَى الْمَسْجِدِ فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ وَعَلَيْهِ إِزَارٌ وَعِمَامَةُ خَزٍّ وَنَعْلَاهُ فِي يده، توكأ عَلَى قَوْسِهِ، فَبَايَعَهُ عَامَّةُ النَّاس( البدایه و النهایه۷/۲۵۱)یعنی علی بر بالای منبر مسجد با وسایلش رفت و مردم عامه بیعتش دادند.

وجه استدلال: ابتدا بیعت خاصه صحابه متشکل از طلحه و زبیر و رووس صحابه صورت گرفت و سپس با انعقاد بیعت توسط آنان مردم عامه نیز بیعت نمودند. (بیعت الخاصه علی عام).

این موارد نمونه هایی از این نوع بیعت در اسلام می باشند که شورای حل و عقد که بیعت خاصه هستند امامی را اختیار می نمودند و در نهایت مسلمین عامه ملزم به بیعت عامه می گشتند .و در شورای حل و عقد لازم نیست که اجتماع همه باشد بلکه همانطور که ذکر نمودیم اجتماع کسانی که در آن ظرف زمانی و مکانی اجتماعشان میسر است کفایت می کند مانند شورای سقیفه که در یک ظرف مکانی-زمانی خاص بعضی از صحابه که اجتماعشان میسر بود اجتماع نمودند و این کفایت می کند.امام نووی و دیگران هم بر این رای هستند که اشتراط عددی هم بر اهل حل و عقد معتبر نمی باشد. دلیل این امر که نباید شرط عددی بر اهل حل و عقد گذاشت این است که مفسده ی بیشتری در ورای این امر نهفته است از جمله هرج و مرج بین مسلمین و نبودن زمامدار اسلامی مسلط بر امور و در نهایت این امر متفرق شدن جماعت اسلامی است.امام عمر رضی الله عنه در قرینه این سخن و در مورد بیعت سقیفه می فرماید: خَشِينَا إِنْ فَارَقْنَا الْقَوْمَ، وَلَمْ تَكُنْ بَيْعَةٌ، أَنْ يُحْدِثُوا بَعْدَنَا بَيْعَةً(صحيح البخاري ۸/۱۶۸-مسند احمد۱/۴۵۳-مصنف عبدالرزاق ۵/۴۳۹-صحیح ابن حبان۲/۱۵۲-شرح اصول اعتقاد اهل السنه و الجماعه ۷/۱۳۶۰)یعنی: ما خوف داشتیم که قوم (مراد مسلمین و مهاجرین و انصار)متفرق شوند و بیعت صورت نگیرد و بعد از ما سخن بگویند و بیعتی صورت بگیرد.در ادامه این روایت آمده است که امام عمر بن خطاب رضی الله عنه از شدت خوف از تفرقه و تفرق جماعت مسلمین و ظهور فساد و اختلاف و هرج و مرج می فرماید: فَإِمَّا بَايَعْنَاهُمْ عَلَى مَا لاَ نَرْضَى، وَإِمَّا نُخَالِفُهُمْ فَيَكُونُ فَسَادٌ، فَمَنْ بَايَعَ رَجُلًا عَلَى غَيْرِ مَشُورَةٍ مِنَ المُسْلِمِينَ، فَلاَ يُتَابَعُ هُوَ وَلاَ الَّذِي بَايَعَهُ(صحيح البخاري ۸/۱۶۸-مسند احمد۱/۴۵۳-مصنف عبدالرزاق ۵/۴۳۹-صحیح ابن حبان۲/۱۵۲-شرح اصول اعتقاد اهل السنه و الجماعه ۷/۱۳۶۰) این مطلب را هم چنین امام ابن کثیر دمشقی رحمه الله در البدایه و النهایه آورده است که مفهوم و خلاصه ماجرا اینگونه است: عمر فاروق- رضي الله عنه – در ادامه خطابه اش مي گويد :«سوگند به خداوند در آن شرايطي هيچ چيزي از قضيه بيعت با ابوبکر براي ما مهم تر و ضروري تر نبود! ما از اينکه مردم انصار از بيعت خودداري کنند نگران بوديم. که اگر چنان مي شد، بيعتي صورت نمي گرفت، و ممکن بود که پس از ما بيعتي انجام بگيرد و با يکي از افراد خود بيعت کنند! در آن صورت ما بر سر دو راهي قرار مي گرفتيم : يا بايد از ايشان تبعيت مي کرديم و با کسي که با او بيعت کرده اند، بيعت نماييم و کاري را انجام بدهيم که به آن راضي نبوديم و مصلحت مسلمانان را در آن نمي دانستيم، يا اينکه با اقدام ايشان به مخالفت مي پرداختيم اما چنين مخالفتي زمينة تفرقه و تباهي را فراهم مي نمود.

هر کسي بدون مشورت با مسلمانان با اميري بيعت کند، بيعت او ارزشي ندارد و به امارت آن شخص مشروعيت نمي بخشد(البداية والنهاية : ج ۵ ص ۲۴۵ – ۲۴۷).

که این جریان خود بالاترین دلیل بر این است که حصر عددی برای شورای حل و عقد باطل است و یک رای باطل بیش نیست و از ذکر این جریان دو نتیجه حاصل می گردد: ۱- بيعت اهل حل و عقد برای انعقاد امامت لازم است و بدون آن امامت منعقد نمی گردد اما اینجا ذکر یک استثناء ضروری است که انعقاد امام با شمشیر و غلبه و قهر هم نزد علماءی ربانی اسلام نیز جایز شمرده شده است. و این غلبه با شمشیر برای عقد امام هم بخاطر دفع فساد و اختلاف جماعت مسلمین است و بر اساس قاعده ((اخف الضررین )) وقتی بین دو ضرر قرار گرفتیم آن دو چیزی که ضررش کمتر است یکی را انتخاب نماید.شاید امام مسلمان و مومن  با غلبه با شمشیر آمده باشد و امام گردیده باشد اما آیا یک امام مسلمان ولو اینکه ایا فاجر باشد یا نیکوکار ضررش کمتر است یا متفرق شدن مسلمین و فساد و تباهی و حکم نکردن مسلمین به شریعت الهی؟؟قطعا بودن امام مسلمان و مومن که با شمشیر و قدرت روی کار آمده است ضررش کمتر است و بی شک نفع بسیار بیشتر در آن نهفته است.۲-بیعت همه اهل حل و عقد و هم چنین اطلاق عدد معینی برای اهل حل و عقد شرط نمی باشد بلکه بیعت بعضی از اهل حل و عقدی که اجتماعشان میسر است و اجماع بعضی از آنان بر انعقاد امام کفایت می کند. همانطور که ذکر شد این قول امام ابن تیمیه و امام نووی شافعی است. امام نووی رحمه الله می فرماید: (بَيْعَةُ أَهْلِ الْحَلِّ وَالْعَقْدِ مِنْ الْعُلَمَاءِ وَالرُّؤَسَاءِ وَوُجُوهِ النَّاسِ الَّذِينَ يَتَيَسَّرُ اجْتِمَاعُهُمْ)( نهاية المحتاج إلى شرح المنهاج۷/۴۱۰- الناشر: دار الفكر، بيروت-الطبعة: ط أخيرة – ۱۴۰۴هـ/۱۹۸۴م) يعني: بیعت اهل حل وعقد از علما و بزرگان مردم و روسا کسانیکه اجتماعشان میسر است.امام ابن تيميه رحمه الله نيز می گوید: وَلَا رَيْبَ أَنَّ الْإِجْمَاعَ الْمُعْتَبَرَ فِي الْإِمَامَةِ لَا يَضُرُّ فِيهِ تَخَلُّفُ الْوَاحِدِ وَالِاثْنَيْنِ وَالطَّائِفَةِ الْقَلِيلَةِ فَإِنَّهُ لَوِ اعْتُبِرَ ذَلِكَ لَمْ يَكَدْ يَنْعَقِدُ إِجْمَاعٌ عَلَى إِمَامَةٍ؛ فَإِنَّ الْإِمَامَةَ أَمْرٌ مُعَيَّنٌ فَقَدْ يَتَخَلَّفُ الرَّجُلُ لِهَوًى لَا يُعْلَمُ كَتَخَلُّفِ سَعْدٍ فَإِنَّهُ كَانَ قَدِ اسْتَشْرَفَ إِلَى أَنْ يَكُونَ هُوَ أَمِيرًا مِنْ جِهَةِ الْأَنْصَارِ، فَلَمْ يَحْصُلْ لَهُ ذَلِكَ، فَبَقِيَ  فِي نَفْسِهِ بَقِيَّةُ هَوًى(منهاج السنه النبویه ۸/۳۳۵-الناشر: جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية-الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ هـ – ۱۹۸۶ م)یعنی: و بدون شك يک نفر و يا دو نفر تعداد اندکي هستند كه به اجماع معتبر در امامت خللي وارد نمي آورند، چون اگر يک نفر و دو نفر به اجماع خللي وارد کند ممکن نيست اجماعي بر امامت منعقد گردد، امامت امري است تعيين شده، بعضي موقع فردي از روي هوي از آن تخلف مي نمايد و نمي داند. مانند تخلف سعد، چون او در آستانة قرار گرفتن بر سند امامت از جانب انصار بود، که برايش حاصل نشد، بعد از آن بر هواي خويش باقي ماند، کسيکه به خاطر هوي چيزي را ترک نمايد ترک آن هيچ تأثيري ندارد.(به توضیحات گذشته نیز مراجعه نمایید).

ب-بیعت العامه علی عام(بیعت عام بر عام): عبارت است از بیعت عموم مسلمین به امام انتخاب شده از جانب اهل حل و عقد که بیعت خاصه اولیه را انجام داده اند و بیعت عموم مسلمانان به امام که همه مسلمین ملزم به این بیعت می گردند بدین معنی نیست که همه و تک تک مسلمانان  همگی بایستی به امام بیعت دهند تا امامت آن امام مشروعیت یابد بلکه بدین معنی است که گروهی از اعیان تجار و بزرگان قبایل و روسای گروهی از مسلمانان و طلاب علم و مجاهدین و بعضی علماء  از این دسته می باشد. که این عموم مسلمین اگر بیعت دادند بر عامه دیگر مسلمین هم بیعتشان ملزم می شود و یا حداقل می توان گفت که بیعت عمومی گروهی از مسلمانان به معنی صحت انعقاد امام می باشد و حتی اگر عده ای هم بیعت نکنند حال بنا به هر دلیلی(شاید تعصب حزبی و قومی و فرقه ای و یا از روی جهل و یا هر دلیلی از این دسته)باز بیعت صحیح و شرعی است.

متواترا این نوع بیعت بر امام در آثار اسلامی  ثابت است  ما فقط به پاره ای از موارد این نوع بیعت می پردازیم:

۱-سال ۱۱هجری بیعت عامه به امیرالمومنین ابوبکر صدیق رضی الله عنه: در صحیح بخاری در این مورد آمده است که : أَنَّهُ سَمِعَ خُطْبَةَ عُمَرَ الآخِرَةَ حِينَ جَلَسَ عَلَى المِنْبَرِ، وَذَلِكَ الغَدَ مِنْ يَوْمٍ تُوُفِّيَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَتَشَهَّدَ وَأَبُو بَكْرٍ صَامِتٌ لاَ يَتَكَلَّمُ، قَالَ: «كُنْتُ أَرْجُو أَنْ يَعِيشَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتَّى يَدْبُرَنَا، يُرِيدُ بِذَلِكَ أَنْ يَكُونَ آخِرَهُمْ، فَإِنْ يَكُ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَدْ مَاتَ، فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ جَعَلَ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ نُورًا تَهْتَدُونَ بِهِ، هَدَى اللَّهُ مُحَمَّدًا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَإِنَّ أَبَا بَكْرٍ صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، ثَانِيَ اثْنَيْنِ، فَإِنَّهُ أَوْلَى المُسْلِمِينَ بِأُمُورِكُمْ، فَقُومُوا فَبَايِعُوهُ»، وَكَانَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ قَدْ بَايَعُوهُ قَبْلَ ذَلِكَ فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، وَكَانَتْ بَيْعَةُ العَامَّةِ عَلَى المِنْبَرِ قَالَ الزُّهْرِيُّ: عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، سَمِعْتُ عُمَرَ يَقُولُ لِأَبِي بَكْرٍ يَوْمَئِذٍ: «اصْعَدِ المِنْبَرَ»، فَلَمْ يَزَلْ بِهِ حَتَّى صَعِدَ المِنْبَرَ، فَبَايَعَهُ النَّاسُ عَامَّةً(الجامع المسند الصحيح المختصر من أمور رسول الله صلى الله عليه وسلم وسننه وأيامه = صحيح البخاري۹/۸۱- الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)-الطبعة: الأولى، ۱۴۲۲هـ-شماره حدیث: ۷۲۱۹). خلاصه ماجرا:حضرت عمر -رضي الله عنه- اين داهيه بزرگ اجتماعي و اين نابغه سياسي اسلام دريافت كه براي ايجاد اتفاق و اتحاد و دوري از قتنه، جز با خاتمه دادن به امر خلافت و قرار گرفتن مردم در مقابل امر انجام يافته، هيچ علاجي ندارد. او فهميد كه اكثريت قريب به اتفاق حاضرين در سقيفه، مائل به بيعت با ابوبكر هستند، لذا هر گونه فرصتي را از دست فتنه و آشوب گرفت و خطاب به ابوبكر كرده گفت: «ابسط يدك أبايعك» يعني دستت را بده تا با تو بيعت كنم. حضرت عمر بدين سان شتابانه دست به دست ابوبكر داد و به عنوان خلافت با او بيعت فرمود. پس از او حاضرين نيز به ابوبكر روي آورده يكي پس از ديگري با او بيعت كردند.فرداي آن روز نيز حضرت ابوبكر براي بيعت عمومي مردم در مسجد رسول الله و بر منبر رسول الله نشست اما قبل از اينكه شروع به سخنراني نمايد، حضرت عمر در جنب منبر ايستاد و پس از حمد خدا چنين گفت: همانا خدا امور شما را به كسي تفويض فرمود كه بهترين شما و رفيق رسول الله و شخص دومي از دو نفري است كه در غار بودند، پس برخيزيد با او بيعت كنيد» آنگاه مردم به طرف منبر شتافته با ميل و رغبت كامل با حضرت ابوبكر بيعت نمودند.و در پایان این روایت از زهری و انس بن مالک نقل گردیده است که مردم به طور عمومی بیعتش دادند.

وجه استدلال: در این بیعت ابتدا بیعت خاصه منعقد شد.سپس برای گرفتن بیعت عمومی مسلمین (که اجتماعشان میسر بود) ابوبکر صدیق رضی الله عنه بر بالای منبر رفت و مسلمین بیعت عمومی اش دادند و این بیعت عمومی بر عامه کل مسلمانان الزامی گشت(بیعت العامه علی عام).

۲- سال ۱۳هجری قمری بیعت عامه به عمر فاروق رضی الله عنه: بيعت عمومي مسلمین به فاروق اعظم سیدنا عمر بن خطاب رضی الله بعد وفات ابوبکر صدیق یار غار رسول الله اتفاق افتاد و عمر بن خطاب برایشان خطبه ای پس از بیعت بیان فرمود با این مضمون که ابن سعد البغدادی در کتاب طبقات الکبری ذکر نموده است: إِنَّ اللَّهَ ابْتَلاكُمْ بِي وَابْتَلانِي بِكُمْ وَأَبْقَانِي فيكم بعد صاحبي. فو الله لا يَحْضُرُنِي شَيْءٌ مِنْ أَمْرِكُمْ فَيَلِيَهُ أَحَدٌ دوني ولا يتغيب عني فآلو فيه عن الجزء والأمانة. ولئن أحسنوا لأحسنن إليهم ولئن أساءوا لأنكلن بهم. قال الرجل: فو الله مَا زَادَ عَلَى ذَلِكَ حَتَّى فَارَقَ الدُّنْيَا.( طبقات الکبری ۳/۲۰۸ -الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت-الطبعة: الأولى، ۱۴۱۰ هـ – ۱۹۹۰ م)یعنی: از حميد بن هلال از قول كسى كه در مرگ ابو بكر حضور داشته است نقل مى كند چون عمر از دفن ابو بكر فارغ شد و دست خود را از خاك گور او تكان داد همان جا براى ايراد سخنرانى به پا خاست و گفت: خداوند مرا به شما و شما را به من گرفتار ساخت و مرا پس از دو دوست من ميان شما باقى گذارد و به خدا سوگند هر كار در اين جا پيش آيد هيچ كس جز خودم عهده دار آن نخواهد بود.

۳- سال ۲۴هجري قمري بيعت عامه به عثمان عفان رضي الله عنه: امام ابن اثير الجزری (متوفی۶۳۰هجری) در ذکر بیعت عمومی مردم به عثمان بن عفان ذی النورین رضی الله عنه می فرماید: ذكر بَيْعَةِ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ بِالْخِلَافَةِ.

فِي الْمُحَرَّمِ مِنْهَا لِثَلَاثٍ مَضَيْنَ مِنْهُ بُويِعَ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ، وَقِيلَ: غَيْرُ ذَلِكَ عَلَى مَا تَقَدَّمَ، وَكَانَ هَذَا الْعَامُ يُسَمَّى عَامَ الرُّعَافِ لِكَثْرَتِهِ فِيهِ بِالنَّاسِ. وَاجْتَمَعَ أَهْلُ الشُّورَى عَلَيْهِ، وَقَدْ دَخَلَ وَقْتُ الْعَصْرِ، فَأَذَّنَ مُؤَذِّنُ صُهَيْبٍ، وَاجْتَمَعُوا بَيْنَ الْأَذَانِ وَالْإِقَامَةِ، فَخَرَجَ فَصَلَّى بِالنَّاسِ وَزَادَهُمْ مِائَةً مِائَةً، وَوَفَدَ أَهْلُ الْأَمْصَارِ، وَهُوَ أَوَّلُ مَنْ صَنَعَ ذَلِكَ، وَقَصَدَ الْمِنْبَرَ وَهُوَ أَشَدُّهُمْ كَآبَةً، فَخَطَبَ النَّاسَ وَوَعَظَهُمْ وَأَقْبَلُوا يُبَايِعُونَهُ.( الكامل في التاريخ ۲/۴۵۳- الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت – لبنان-الطبعة: الأولى، ۱۴۱۷هـ / ۱۹۹۷م)ترجمه: بيان بيعت عثمان بن عفان براى خلافت.سه روز از ماه محرم همين سال گذشته بود كه عثمان بن عفان بخلافت برگزيده شد: غير از اين هم گفته شد چنانكه گذشت. آن سال را سنه رعاف (فزونى) ناميده بودند زيرا بسيارى از مردم وارد شهر مدينه و باعث فزونى عده شده بودند.اعضاء شورى هم بر خلافت او اجتماع كرده بودند (با واگذارى راى خود ب عبد الرحمن) مؤذنى كه براى پيشنمازى صهيب اذان مى گفت شروع بگفتن اذان كرد كه در آن هنگام مردم براى نماز حاضر شدند. عثمان هم پيشنماز شده و پس از فراغت از نماز بمردم هر يكى صد (درهم) بر مقررى خود افزود. براى شهرستانها هم نماينده فرستاد. (براى رسيدگى بكار). پس از آن سوى منبر رفت ولى از همه افسرده تر و سخت محزون بود. خطبه و وعظ نمود و مردم هم براى بيعت او شتاب كردند.

۴-سال ۳۵هجری قمری بیعت عامه به علی مرتضی رضی الله عنه اسدالله: بیعت عمومی مسلمین با علی مرتضی رضی الله عنه بعد از شهادت امیرالمومنین عثمان بن عفان رضی الله عنه صورت گرفت. سابقا ذکر نمودیم که امام ابن کثیر دمشقی در ذکر بیعت با امیرالمومنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه می فرماید:  وَخَرَجَ عَلِيٌّ إِلَى الْمَسْجِدِ فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ وَعَلَيْهِ إِزَارٌ وَعِمَامَةُ خَزٍّ وَنَعْلَاهُ فِي يده، توكأ عَلَى قَوْسِهِ، فَبَايَعَهُ عَامَّةُ النَّاس( البدایه و النهایه۷/۲۵۱)یعنی علی بر بالای منبر مسجد با وسایلش رفت و مردم عامه بیعتش دادند.

بیعت عامه بر همه مکلفین صاحب اهلیت لازمه التزام بدان واجب است.رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: عن أبي هريرة رضي اللَّه عنه قال: قال رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: « كَانَت بَنُو إسرَائِيلَ تَسُوسُهُمُ الأَنْبياء، كُلَّما هَلَكَ نبي خَلَفَهُ نبي، وَإنَّهُ لا نبي بَعدي، وسَيَكُونُ بَعدي خُلَفَاءُ فَيَكثُرُونَ » قالوا: يَا رسول اللَّه فَما تَأْمُرُنَا؟ قال: « أَوفُوا بِبَيعَةِ الأَوَّلِ فالأَوَّل، ثُمَّ أَعطُوهُم حَقَّهُم، وَاسأَلوا اللَّه الذي لَكُم، فَإنَّ اللَّه سائِلُهم عمَّا استَرعاهُم »( صحيحالبخاري (۳۴۵۵) ، و صحيح مسلم (۱۸۴۲) ، وسنن البيهقي ۸/۱۴۴، والبغوي (۲۴۶۴) از طريق محمد بن بشار، عن محمد بن جعفر  و مسلم (۱۸۴۲) ، وابن ماجه (۲۸۷۱) از طريق حسن بن فرات، واسحاق بن راهويه (۲۲۲) ، وابن حبان (۴۵۵۵) و (۶۲۴۹)از طريق محمد بن جحاده).ترجمه: از ابو هريره رضي الله عنه روايت است که:رسول الله صلي الله عليه وسلم فرمود: رهبري و زمامداري بني اسرائيل را پيامبران عليهم السلام به دوش داشتند. و هرگاه پيامبري وفات مي يافت، پيامبر ديگري بجايش مي نشست و همانا پيامبري بعد از من نيست و زود است که بعد از من خلفايي بيايند و زياد مي شوند.گفتند: يا رسول الله صلي الله عليه وسلم ما را چه دستور مي دهي؟فرمود: شما به بيعت اول وفا کنيد، و بعد به آنها حق شان را بدهيد و حق خود را از خداوند بخواهيد، زيرا خداوند حتماً آن ها را از آنچه که سرپرستي آن را بدوش شان نهاده سؤال مي کند. و در صحیح مسلم آمده از ابن عمر روایت است که: : “مَنْ خَلَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ لَقِىَ اللَّهَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ حُجَّةَ لَهُ وَمَنْ مَاتَ وَلَيْسَ فِى عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً”(صحیح مسلم۱۸۵۱) “کسي که دستي را از فرمانبرداري بکشد، در روز قيامت در حالي با خداوند روبرو ميشود که دليلي ندارد، و کسي که بميرد و در گردنش پيماني و بيعتي نيست همچون مرگ جاهليت مرده است”.حطاب الرُّعيني المالكي (المتوفى: ۹۵۴هـ) در کتابش  در شرح حدیث من مات و لیس فی عنقه بیعه ..می گوید: أَنَّهُ مَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الْحَلِّ وَالْعَقْدِ وَالشُّهْرَةِ فَبَيْعَتُهُ بِالْقَوْلِ وَالْمُبَاشَرَةِ بِالْيَدِ إنْ كَانَ حَاضِرًا وَبِالْقَوْلِ وَالْإِشْهَادِ عَلَيْهِ إنْ كَانَ غَائِبًا وَيَكْفِي مَنْ لَا يُؤْبَهُ لَهُ وَلَا يَعْرِفُ أَنْ يَعْتَقِدَ دُخُولَهُ تَحْتَ طَاعَةِ الْإِمَامِ وَيَسْمَعَ وَيُطِيعَ لَهُ فِي السِّرِّ وَالْجَهْرِ وَلَا يَعْتَقِدَ خِلَافًا لِذَلِكَ(مواهب الجليل في شرح مختصر خليل ۶/۲۷۸-الناشر: دار الفكر-الطبعة: الثالثة، ۱۴۱۲هـ – ۱۹۹۲م)که خلاصه مفهوم سخنش این است که : وجوب تسلیم تصمیم اهل حل و عقد گشتن و دادن بیعت به امام از سوی مسلمین یا به صورت حضوری و با دست  و یا به صورت غایب با قول و شهادت دادن بر امام انتخاب شده از سوی اهل حل و عقد و اهل حل و عقد هم می توانند غایبا و حاضرا بیعت خود را به مانند عامه مردم اعلام نمایند.امام شوكاني(متوفی۱۲۵۰هجری) نيز در تایید این مطالب می آورد که : وإذا تقرر لك ما ذكرناه فهذا الذي قد بايعه أهل الحل والعقد قد وجبت على أهل القطر الذي تنفذ فيه أوامره ونواهيه طاعته بالأدلة المتواترة ووجبت عليهم نصيحته كما صرحت به أحاديث النصيحة لله ولأئمة المسلمين وعامتهم.( السيل الجرار المتدفق على حدائق الأزهار۱/۹۴۲-الناشر: دار ابن حزم-الطبعة: الطبعة الأولى).

ج-بیعت الخاصه علی خاص(بیعت خاص بر خاص): این نوع بیعت عبارت است از بیعت افراد خاصی از مسلمین بر کار و امری خاص و مخصوص به خودشان .این نوع بیعت می تواند به امامی بر امری خاص توسط بیعت کننده یا کننده گان صورت گیرد یا بر غیر امام و بر اشخاصی که تحت ولایت امامی هستند صورت گیرد.ادله بر این نوع از بیعت خاص بر خاص زیاد است و ما تعدادی از آنها را ذکر می نماییم:

۱- بیعت بر مرگ برای امام:  در صحیحن آمده است: عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ – رضي الله عنه – قَالَ: بَايَعْتُ النَّبِيَّ – صلى الله عليه وسلم – ثُمَّ عَدَلْتُ إِلَى ظِلِّ الشَّجَرَةِ، فَلَمَّا خَفَّ النَّاسُ قَالَ: «يَا ابْنَ الأَكْوَعِ، أَلا تُبَايِعُ»؟ قَالَ: قُلْتُ: قَدْ بَايَعْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «وَأَيْضًا». فَبَايَعْتُهُ الثَّانِيَةَ، فقيل لَهُ: عَلَى أَيِّ شَيْءٍ كُنْتُمْ تُبَايِعُونَ يَوْمَئِذٍ؟ قَالَ: عَلَى الْمَوْتِ. (بخارى:۲۹۶۰) ترجمه: سلمه بن اكوع – رضي الله عنه – مي گويد: با نبي اكرم – صلى الله عليه وسلم – بيعت كردم. سپس به زير ساية همان درخت، برگشتم. هنگامي كه جمعيت، كم شد، رسول الله – صلى الله عليه وسلم – فرمود: «اي ابن اكوع! بيعت نمي كني»؟ گفتم: اي رسول خدا ! همانا، بيعت كردم. فرمود: «دوباره بيعت كن». پس براي بار دوم، بيعت كردم. از او پرسيدند: آنروز، بر چه چيزي، بيعت مي كرديد؟ گفت: «بر مرگ».

۲- بیعت بر مرگ بر غیر امام : امام ابن کثیر در ذکر این نوع از بیعت می آورد: قَالَ عِكْرِمَةُ بْنُ أَبِي جَهْلٍ: يَوْمَ الْيَرْمُوكِ قَاتَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي مَوَاطِنَ وَأَفِرُّ مِنْكُمُ الْيَوْمَ؟ ! ثُمَّ نَادَى: مَنْ يُبَايِعُ عَلَى الْمَوْتِ؟ فَبَايَعَهُ عَمُّهُ الْحَارِثُ بْنُ هِشَامٍ، وَضِرَارُ بْنُ الْأَزْوَرِ فِي أَرْبَعِمِائَةٍ مِنْ وُجُوهِ الْمُسْلِمِينَ وَفُرْسَانِهِمْ، فَقَاتَلُوا قُدَّامَ فُسْطَاطِ خَالِدٍ حَتَّى أُثْبِتُوا جَمِيعًا جِرَاحًا، وَقُتِلَ مِنْهُمْ خَلْقٌ، مِنْهُمْ ضِرَارُ بْنُ الْأَزْوَرِ، رِضَى اللَّهِ عَنْهُمْ.وَقَدْ ذَكَرَ الْوَاقِدِيُّ وَغَيْرُهُ، أَنَّهُمْ لَمَّا صُرِعُوا مِنَ الْجِرَاحِ اسْتَسْقَوْا مَاءً، فَجِيءَ إِلَيْهِمْ بِشَرْبَةِ مَاءٍ، فَلَمَّا قُرِّبَتْ إِلَى أَحَدِهِمْ نَظَرَ إِلَيْهِ الْآخَرُ، فَقَالَ: ادْفَعْهَا إِلَيْهِ. فَلَمَّا دُفِعَتْ إِلَيْهِ نَظَرَ إِلَيْهِ الْآخَرُ، فَقَالَ: ادْفَعْهَا إِلَيْهِ. فَتَدَافَعُوهَا بَيْنَهُمْ، مِنْ وَاحِدٍ إِلَى وَاحِدٍ حَتَّى مَاتُوا جَمِيعًا، وَلَمْ يَشْرَبْهَا أَحَدٌ مِنْهُمْ، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَجْمَعِينَ.( البداية والنهاية۹/۵۶۱-الناشر: دار هجر للطباعة والنشر والتوزيع والإعلان-الطبعة: الأولى، ۱۴۱۸ هـ – ۱۹۹۷ م-سال نشر: ۱۴۲۴هـ / ۲۰۰۳م)

۳- بیعت انصار بر جهاد: حديث: «أَنَسٍ – رضي الله عنه -، قَالَ: كَانَتِ الأَنْصَارُ، يَوْمَ الْخَنْدَقِ، تَقُولُ:نَحْنُ الَّذِينَ بَايَعُوا مُحَمَّدًا … عَلَى الْجِهَادِ مَا حَيينَا أَبَدًا.فَأَجَابَهُمُ النَبِيُّ – صلى الله عليه وسلم -، فَقَالَ:اللَّهُمَّ لاَ عَيْشَ إِلاَّ عَيْشُ الآخِرَةِ … فَأَكْرِمِ الأَنْصَارَ وَالْمُهَاجِرَةَ»( البخاري در: ۵۶ كتاب الجهاد والسير: ۱۱۰ باب البيعة في الحرب أن لا يفروا.)یعنی: «انس – رضي الله عنه – گويد: انصاردرروزخندق حماسه سرايى مى كردند ومى گفتند: ما كسانى هستيم كه با محمّد بيعت كرده ايم مادام زنده باشيم با او در راه خدا جهاد مى كنيم.پيغمبر – صلى الله عليه وسلم – در جواب ايشان گفت: «خداوندا! هيچ زندگى جز زندگى آخرت ارزشى ندارد و به مهاجر و انصار احترام و اكرام ببخش».

۴- بیعت بر نصیحت برای همه مسلمین: امام بخاری رحمه الله در صحیحش می آورد: عَنْ جَرِيرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ – رضي الله عنه – قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أَتَيْتُ النَّبِيَّ – صلى الله عليه وسلم – قُلْتُ: أُبَايِعُكَ عَلَى الإِسْلامِ، فَشَرَطَ عَلَيَّ: «وَالنُّصْحِ لِكُلِّ مُسْلِمٍ» فَبَايَعْتُهُ عَلَى هَذَا. (بخارى:۵۸)ترجمه: جرير بن عبد الله – رضي الله عنه – مي گويد: خدمت نبي اكرم – صلى الله عليه وسلم – شرفياب شده، عرض كردم: اي پيامبر گرامي! مي خواهم با دست مبارك شما، بر اسلام، بيعت كنم. رسول الله – صلى الله عليه وسلم – در كار بيعت بر اسلام، خير خواهي و نصيحت مسلمانان را نيز شرط قرار داد. و من هم طبق آن شرايط، بيعت نمودم.

۵- بيعت بر عدم خواستن چیزی از مردم : امام مسلم رحمه الله در حدیثی می آورد که : عن أبي عبدِ الرحمنِ عَوف بن مالك الأَشْجَعِيِّ رضي اللَّه عنه قال: كُنَّا عِنْدَ رسُولِ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم تِسَعْةً أَوْ ثمانيةً أَوْ سَبْعَةً ، فَقال: أَلاَ تُبَايِعُونَ رَسُولَ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم وكُنَّا حَدِيثي عَهْدٍ بِبيْعَةٍ ، فَقُلْنا: قَدْ بايعْناكَ يا رسُولَ اللَّه، ثم قال: « ألا تبايعون رسول الله؟ » فبسطنا أيدينا وقلنا قد بايعناك يا رسول الله فَعَلاَم نَبَايِعُك؟ قال: « على أَنْ تَعْبُدُوا اللَّه ولا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا، والصَّلَوَاتِ الخَمْس وَتِطيعُوا » وَأَسرَّ كلمَة خَفِيةً : « وَلاَ تَسْأَلُوا النَّاسِ شَيْئاً » فَلَقَدْ رَأَيتُ بَعْضَ أُولِئكَ النَّفَرِ يَسْقُطُ سَوْطُ أَحدِهِمْ فَما يَسْأَلُ أَحَداً يُنَاوِلُهُ إِيَّاهُ (رواه مسلم ۳/۶۵۱). ابو عبد الرحمن عوف بن مالک اشجعي رضي الله عنه مي گويد:ما ۹ يا ۸ يا ۷ نفر نزد رسول الله صلي الله عليه وسلم بوديم و فرمود: آيا به رسول الله صلي الله عليه وسلم بيعت نمي کنيد؟ و ما تازه بيعت کرده بوديم.گفت: آيا به رسول الله صلي الله عليه وسلم بيعت نمي کنيد؟ و دستهاي خود را پهن کرديم و گفتيم: يا رسول الله صلي الله عليه وسلم ما با شما بيعت کرده ايم، پس به چه بيعت کنيم؟فرمود: اينکه خدا را پرستيده و به او چيزي شريک نياوريد و نمازهاي پنجوقت را ادا نموده و اطاعت خدا را بکنيد، و سخن را طوري آهسته زمزمه نمود و از مردم چيزي مخواهيد و همانا ديدم آن افراد را که تازيانهء يکي از آنها مي افتاد و از کسي نمي خواست که آنرا بوي بدهد.

وجه استدلال از موارد بالا: در تمامی موارد بالا بیعت عده ای خاص بر کاری خاص یا امری خاص صورت گرفته بود.پس بیعت الخاصه علی خاص می باشد.

د-بیعت العامه علی خاص(بیعت عام بر خاص): این نوع بیعت عبارت است از بیعت عموم مسلمین بر امری خاص می باشد چه برای امام باشد چه برای غیر امام. دلایل بر ای نوع بیعت:

۱-  بیعت حدیبیه:این بیعت عبارت بود از بیعت عموم مسلمین و صحابه به امری خاص با رسول الله صلی الله علیه و سلم كه بيعت آنان بر مرگ بود می باشد:  از جابر رضی الله عنه روایت است که:حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، حَدَّثَنَا لَيْثُ بْنُ سَعْدٍ، ح وحَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ رُمْحٍ، أَخْبَرَنَا اللَّيْثُ، عَنْ أَبِي الزُّبَيْرِ، عَنْ جَابِرٍ، قَالَ: كُنَّا يَوْمَ الْحُدَيْبِيَةِ أَلْفًا وَأَرْبَعَ مِائَةً، فَبَايَعْنَاهُ وَعُمَرُ آخِذٌ بِيَدِهِ تَحْتَ الشَّجَرَةِ، وَهِيَ سَمُرَةٌ، وَقَالَ: «بَايَعْنَاهُ عَلَى أَنْ لَا نَفِرَّ، وَلَمْ نُبَايِعْهُ عَلَى الْمَوْتِ»( صحيح مسلم ۳/۱۴۸۳-الناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت)یعنی: ما در روز  حدیبیه ۱۴۰۰نفر بودیم و به رسول الله بیعت را با دادن دستمان در زیر درخت اعلام کردیم که فرار نکنیم و هرگز بیعت را نشکنیم تا پای مرگ.

رسول الله صلي الله عليه وسلم وقتي مطلع شد که حضرت عثمان که به عنوان مذاکره کننده رفته بود را بازداشت کرده يا به شهادت رسانده اند- در حالي که قانون دنيا اين است که مذاکره کننده را نبايد دستگير کرده يا به او آسيبي رساند- آن حضرت در کنار درختي که در محل حديبيه بود رفتند و صحابه را گفتند که بياييد با من بيعت کنيد تا انتقام خون حضرت عثمان را بگيريم .

آن حضرت در کنار درخت مي نشينند و صحابه همه براي بيعت کردن با ايشان صف مي بندند. صحابه با آنحضرت بر مرگ بيعت مي کنند که آن حضرت را در هيچ حالتي رها نکنند. هزار و چهارصد نفر از صحابه در اين لحظه حساس که همه شمشير به دست قصد حمله به مسلمانان را دارند، با عشق و اخلاص با حضرت رسول صلي الله عليه وسلم بيعت مي کنند. اما از آنجايي که احتمال زنده بودن حضرت عثمان هم بود، يکي از صحابه گفت: اگر عثمان زنده باشد او شامل اين بيعت و اين فضيلت نخواهد شد. دراين لحظه حضرت رسول صلي الله عليه وسلم دست راست خود را بلند کرده و بر دست چپ خود گذاشتند و فرمودند اين دست عثمان است واين دست محمد رسول الله. سبحان الله! چقدر اعتماد که آن حضرت دست راست خود را به جاي دست راست حضرت عثمان قرار مي دهد.خبر بيعت مسلمانان به مشرکين مکه رسيد وباعث تزلزل روحي و رواني آنان شد.

در این بیعت بر مرگ عموم صحابه و مسلمین با پیامبر مشخص می گردد که بیعت العامه علی خاص است.زیرا عامه که عموم صحابه و مسلمین بودند بر امری خاص که بیعت بر فرار نکردن و قتال تا مرگ بود صورت گرفته است.پس اصطلاحا می شود:بیعت الخاصه علی عام.

شاید برخی بگویند این حدیث چه فرقی با حدیث سلمه بن اکوع داشت.ما می گوییم در اینجا عموم صحابه و مسلمین بر مرگ بیعت دادند ولی در روایت قبلی سلمه بن اکوع که خاص بود بر امر خاص  که بیعت تا مرگ بود،بیعت داد و تفاوت در اینجاست که این دو نوع بیعت را متمایز می نماید.

۲- بیعت اهل عراق بر مرگ: امام ابن حجر عسقلاني شافعي رحمه الله در فتح الباری می آورد که : جَعَلَ عَلِيٌّ عَلَى مُقَدِّمَةِ أَهْلِ الْعِرَاقِ قَيْسَ بْنَ سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ وَكَانُوا أَرْبَعِينَ أَلْفًا بَايَعُوهُ عَلَى الْمَوْتِ(فتح الباري شرح صحيح البخاري ۱۳/۶۳-الناشر: دار المعرفة – بيروت، ۱۳۷۹)یعنی: على رضي الله عنه قيس بن سعد را بر مقدمه سپاه عراق كه مى بايد سوى آذربايجان و نواحى آن رود گماشته بود و هم بر نگهبانان سپاه كه عربان بوجود آورده بودند و چهل هزار كس بودند كه با على بيعت مرگ كرده بودند.اين مطلب هم چنین در تاریخ طبری به صورت مبسوط ذکر گردیده است. اهل عراق بر بیعت تا پای مرگ بر قیس بن سعد بیعت کردند.که این بیعت عامه برای امام نبود بلکه بیعت بر کسی که تحت ولایت امام بود و بر امری خاص متبادر می شد صورت گرفته بود.

۳-بیعت اهل شام به ضحاک بن قیس: امام ابن كثير دمشقی رحمه الله در البدایه و النهایه در ذیل وقایع سال۶۴هجری در مورد جریانات پس از مرگ معاویه بن یزید می آورد که : بَايَعَ أَهْلُهَا(يا اهل دمشق) الضَّحَّاكَ بْنَ قَيْسٍ عَلَى أَنْ يُصْلِحَ بَيْنَهُمْ وَيُقِيمَ لَهُمْ أَمْرَهُمْ حَتَّى يجتمع الناس على إمام(البداية والنهاية۸/۲۶۳-الناشر: دار إحياء التراث العربي-الطبعة: الأولى ۱۴۰۸، هـ – ۱۹۸۸ م).یعنی :اهل دمشق به ضحاک بن قیس بر اینکه اصلاح بینشان ایجاد کند و امورشان را استوار سازد و اقامه کند بیعت نمودند تا اینکه مردم بر امامی جمع شوند.

این بیعت عام نه بر امر خاصی مانند امام و بیعت بر امام بلکه اموری مانند استوار نمودن امور مردم و اصلاح و آرامش امور صورت گرفت نه بر امام بیعت صورت گرفته و نه بر کسی که زیر پرچم امامی بوده باشد بلکه بیعتی موقتی عمومی بوده است بر فتره ی زمانی خاص و بر امری خاص.

حکم تعدد بیعت به بیشتر از یک امام در شریعت:

چرا همه بایستی یک امام و ولی امر واحد داشته باشیم و چرا در صورت بودن ولاه امر زیاد بیعت بر آنان جواز شرعی ندارد و بایستی فقط بر یک امام بیعت نمود؟؟؟این سوالی است که باید پاسخ شرعی و نقلی و عقلی بدان داده شود.چرا که تعدد امامان مصیبت و تفرقه و فساد در آن نهفته است.

در سقیفه که عده ای از مهاجرین و انصار جمع گشتند تا امامی منعقد کنند. انصار گفتند که بایستی امامی از ما و امامی از شما برای منصب خلافت منعقد گردد.اما حضرت عمر رضی الله عنه از شدت خوف از تفرقه و تفرق جماعت مسلمین و ظهور فساد و اختلاف و هرج و مرج می فرماید: فَإِمَّا بَايَعْنَاهُمْ عَلَى مَا لاَ نَرْضَى، وَإِمَّا نُخَالِفُهُمْ فَيَكُونُ فَسَادٌ، فَمَنْ بَايَعَ رَجُلًا عَلَى غَيْرِ مَشُورَةٍ مِنَ المُسْلِمِينَ، فَلاَ يُتَابَعُ هُوَ وَلاَ الَّذِي بَايَعَهُ(صحيح البخاري ۸/۱۶۸-مسند احمد۱/۴۵۳-مصنف عبدالرزاق ۵/۴۳۹-صحیح ابن حبان۲/۱۵۲-شرح اصول اعتقاد اهل السنه و الجماعه ۷/۱۳۶۰).سیدنا عمر رضی الله عنه از این امر خوف داشتند که مبادا در نبود آنان (مهاجرین)، انصار بیعت خود را به امامی بدهند و به این واسطه امت محمد صلی الله علیه وسلم مانند ادیان دیگر و امتهای پیشین روی به سوی اضمحلال و نابودی بگزارند.لذا به آنجا رفتند تا یک امام واحد و مورد توافق و اجماع همه شان منعقد گردد و امت محمد تقسیم نگردد و تفرقه و فساد حاصل نشود.

هدف از بیعت در واقع اجتماع امر مسلمین، رسیدن مسلمین به مصالحشان ، اقامه حکم عدل بین مسلمانان و پاسخگویی به نیازهای مسلمین و وحدت صفوف بین آنان با یک امام واحد است و امر بیعت بر یک امام واحد در زیر یک پرچم توحیدی باعث جلوگیری از تفرقه می گردد.خداوند بسیار تفرقه را زشت شمرده است.آنجا که می فرماید: وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَأُوْلَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ(آل عمران۱۰۵)ترجمه: و مانند كساني نشويد كه پراكنده شدند و اختلاف ورزيدند (آن هم) پس از آن كه نشانه هاي روشن (پروردگارشان) به آنان رسيد، و ايشان را عذاب بزرگي است.هم چنین می فرماید: وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ(انفال ۴۶)ترجمه: و (در ميان خود اختلاف و) كشمكش مكنيد، (كه اگر كشمكش كنيد) درمانده و ناتوان مي شويد و شكوه و هيبت شما از ميان مي رود (و ترس و هراسي از شما نمي شود). شكيبائي كنيد كه خدا با شكيبايان است. هم چنین می فرماید: إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ(انبیا۹۲)ترجمه: اين ملّت يگانه اي بوده (و آئين واحد و برنامه يكتائي دارند) و من پروردگار همه شما هستم، پس تنها مرا پرستش كنيد (چرا كه ملّت واحد، با برنامه واحد، بايد روبه خداي واحد كند).این آیه اخیر به صراحت به امت واحد بودن مسلمین اشاره می نماید و آیات متعددی اختلاف و تفرقه بین امت واحده را مذموم شمرده است.تنها راه حل بیرون آمدن مسلمین از ذلتی که بدان دچار گشته اند:جهاد در راه الله برای به پا داشتن یک دولت اسلامی در زیر یک پرچم واحد با یک توحید خالص و یک خلیفه و امام واحد و بیعت مسلمین به این امام است. چرا که این راه است که ذلتی که بدان دچار شده ایم را به عزت مبدل می نماید و هم ضرورت دینی و هم ضرورت دنیوی مسلمین با آن محقق می گردد و هم کفار را وادار به قهر خواهیم نمود و هم اختلافها با توحید خالص از بین می رود و یا کم رنگ می شود.

پیامبر به شدت از تفرقه بیزار بوده اند و امت را به جماعت واحد بودن سوق داده اند و تا حدی این امر جماعت برایشان مهم بوده که اگر کسی بخواهد جماعت مسلمین را متفرق نماید حکم قتل را برایش در نظر گرفته است: عَنْ عَرْفَجَةَ بنِ شُريحٍ رضي الله عَنْهُ قَالَ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم يَقُولُ : ” مَنْ أَتَاكُمْ وَأَمَرُكُم جمِيعٌ يُريدُ أَنْ يُفَرِّقَ جَمَاعَتَكُمْ فَاقْتُلُوهُ ” (صحيح مسلم شماره حديث(۱۸۵۲)یعنی: از عرفجه بن شريح روايت است که گفت : شنيدم رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم فرمود :هر کس نزدتان آمد؛ در حالي که شما جماعت متحدي هستيد، و خواست که جماعت شما را متفرق کند، او را بکشيد .

ای مسلمین دیگر خواب گران بس است و این کفاری که وارد سرزمین اسلامی شده اند بیایید بیرونشان کنیم و هزاران ولی امر مرتد که علم کرده اید از سرزمینهایتان تحت پرچم مبارک دوله الخلافه ،متحدانه ساقطشان کنید. دوله الخلافه می گوید: خدا فرموده است که: [إِنَّ اللهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ] {الرعد:۱۱}: خداوند سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر آنكه خود آنها سرنوشت خود را تغيير دهند.می گویند ای مسلمین شما قوم و امتی هستید که خود باید سرنوشت خود را تغییر دهید آن هم با جهاد و کتاب .با این سخن امام ابن تیمیه که فرموده است:قوام الدین بکتاب یهدی و بسیف ینصر.استحکام دین به کتابی است که هدایت می کند و شمشیری که نصرت می دهد.

یک رهبر و خلیفه واحد داشته باشید همانند زمان خلفای راشدین و شما می روید جماعت بودن را بیعت به طواغیتی که شریعت را نصفه و بنا به هوای نفسانی خود قبول دارند و کفر جحود و کفر استحلال و کفر بواح و انواع نواقض اسلام را مرتکب می شوند،می دانید؟!!شما جماعت بودن را در حزبهای فاسدی می دانید که سلمیه و دموکراسی غربی را سرلوحه خود امور خود قرار داده اند امثال حزب فاسد اخوان المسلمین. شما جماعت بودن را در جدایی دین از سیاست می دانید و آن را به سلف صالح امت هم ربط می دهید؟!امثال فرقه ضاله مدخلیه مرجئه جامیه یا سلفی های سکولار آل سلول که تحت بیرق و پرچم سکولاری این لاجهادی ها بنام سلف صالح نان می خورند و تفرقه سازی می نمایند و همه امت را بدعت چی و گمراه می دانند الا حزب فاسد خودشان.و امثال این نمونه ها بسیار است.ای مسلمان بیدار شو.اسلام یک دین رادیکال و انقلابی و با روح حماسی و جهادی است و هیچ گاه ذلت در زیر دست کفار و مرتدین و مزدورین را نمی پذیرد و تا اعلای کلمه الله این اسلام از پای نخواهد نشست. ای مسلمان جماعت در یک دولت اسلامی و در زیر دست یک خلیفه واحد و با عقیده و منهج سالم توحیدی به تمام معنا ،محقق می شود نه در زیر پرچمهای طاغوتی که شرع الله را به زیر پایشان انداخته و خود دست به تشریع و به پا داشت احکام مدنی و نه احکام الهی ،کرده اند.سخن بسیار است و اگر در این مورد سخن بگوییم شاید روزها درد دل و زخمهای بسته نشده داشته باشیم و لذا به همین اشارت اکتفا می کنیم چرا که عاقلان را اشارتی کافیست).

هم چنین رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: إِنَّهُ سَتَكُونُ هَنَاتٌ وَهَنَاتٌ، فَمَنْ أَرَادَ أَنْ يُفَرِّقَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَهِيَ جَمِيعٌ، فَاضْرِبُوهُ بِالسَّيْفِ كَائِنًا مَنْ كَانَ(صحيح مسلم ۳/۱۴۷۹-الناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت-باب في الإمارة: باب حكم من فرق أمر المسلمين وهو مجتمع-مسند أحمد ۴/۲۶۱ و۳۴۱ و۵/۲۳-سنن أبو داود ۴۷۶۲- السنن الکبری النسائي ۷/۹۳ في تحريم الدم: باب قتل من فارق الجماعة-الطبراني في “الكبير” ۱۷/۳۶۱-البيهقي ۸/۱۶۸)یعنی: براستي بعد از من درميان شما شر و فتنه ها و فسادها و تباهيها بوجود ميآيد، پس هركس خواست وحدت مسلمين را بهم بزند وجمع آنان را پراكنده سازد او را با شمشيرگردن بزنيد هركس ميخواهد باشد”.

رسول الله به شدت از تفرقه بیزاری جسته است و هم چنین می فرماید: إذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخر منهما (صحيح مسلم ۳/۱۴۸۰)یعنی: وقتي با دو خليفه بيعت شد آخري را بکشيد. هم چنین رسول الله می فرمایند: مَنْ بَايَعَ إِمَاماً فَأَعْطَاهُ صَفْقَةَ يَدِهِ وَثَمَرَةَ قَلْبِهِ فَلْيُطِعْهُ مَا اسْتَطَاعَ َإِنْ جِاءَ آخَرُ يُنَازِعُهُ فَاضْرِبُوا عُنُقَ الآخَرِ(صحیح مسلم۳/۲۰۱-  كتاب الإمارة، شماره ي۱۸۵۱)یعنی: کسي که با امامي بيعت نمايد، و با او پيمان بندد، و ثمرة دلش را به او بدهد بايد در حد توان از او اطاعت نمايد، و هرگاه ديگري با او دعوا و کشمکش نمايد پس گردن دومي را بزنيد”.همه این احادیث منقول دلالت بر تاکید رسول الله بر یک خلیفه واحد و التزام امت به جماعت بودن تحت نظر یک خلیفه شریعت گرای مطلق دلالت دارد و حکم کسانی که مانع از اجتماع مسلمین با یک امام واحد شوند همان حکم خوارج زمان سیدنا علی رضی الله است که شمشیر بین ما و خوارج زمانه(امثال روافض تکفیری  و هرکس که وحدت مسلمین را با یک خلیفه شریعت گرا نخواهد و تفرقه ایجاد نماید)حکم خواهد کرد و تا دفع فتنه از پا نخواهیم نشست و کلام رسول الله را در حد توان و وسعمان عملی خواهیم نمود باذن الله .صحابه پیامبر هم بر عدم جواز بیعت به بیش از یک امام تاکید ورزیده اند و این اجماع را علمای مسلمین در کتبشان به صراحت ذکر نموده اند:امام ماوردی رحمه الله می فرماید: فَأَمَّا إقَامَةُ إمَامَيْنِ أَوْ ثَلَاثَةٍ فِي عَصْرٍ وَاحِدٍ، وَبَلَدٍ وَاحِدٍ فَلَا يَجُوزُ إجْمَاعًا.( أدب الدنيا والدين۱/۱۳۶-الناشر: دار مكتبة الحياة-تاريخ النشر: ۱۹۸۶م)یعنی:اما اقامه دو امام یا سه امام در یک عصر واحد و در یک سرزمین واحد به اجماع جایز نمی باشد.و هم چنین امام ماوردی در کتاب دیگرش احکام السلطانیه می فرماید: وَإِذَا عُقِدَتِ الْإِمَامَةُ لِإِمَامَيْنِ فِي بَلَدَيْنِ لَمْ تَنْعَقِدْ إمَامَتُهُمَا؛ لِأَنَّهُ لَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ لِلْأُمَّةِ إمَامَانِ فِي وَقْتٍ وَاحِدٍ، وَإِنْ شَذَّ قَوْمٌ فَجَوَّزُوهُ.( الأحكام السلطانية۱/۲۹-الناشر: دار الحديث – القاهرة)یعنی: هنگامی که امامت  برای دو امام در سرزمین هایی عقد گردد هرگز امامتشان منعقد نگشته است زیر آن جایز نیست که در یک وقت واحد امامهایی وجود داشته باشد. امام ابن حزم اندلسی رحمه الله می فرماید: ثمَّ اتّفق من ذكرنَا مِمَّن يرى فرض الْإِمَامَة على أَنه لَا يجوز كَون إمامين فِي وَقت وَاحِد فِي الْعَالم وَلَا يجوز إِلَّا إِمَام وَاحِد(الفصل في الملل والأهواء والنحل۴/۷۴-الناشر: مكتبة الخانجي – القاهرة)که خلاصه سخنش این است که بر این امر امامت اتفاق صورت گرفته است که جایگاه دو امام در یک زمان واحد جایز نمی باشد بلکه یک امام به تنهایی جایز است.امام قرطبی رحمه الله نیز در تایید سخنان این علمای بزرگوار می فرماید: وَإِذَا بُويِعَ لِخَلِيفَتَيْنِ فَالْخَلِيفَةُ الْأَوَّلُ وَقُتِلَ الْآخَرُ، وَاخْتُلِفَ فِي قَتْلِهِ هَلْ هُوَ مَحْسُوسٌ أَوْ مَعْنًى فَيَكُونُ عَزْلُهُ قَتْلَهُ وَمَوْتَهُ. وَالْأَوَّلُ أَظْهَرُ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: (إِذَا بُويِعَ لِخَلِيفَتَيْنِ فَاقْتُلُوا الْآخَرَ مِنْهُمَا).( الجامع لأحكام القرآن = تفسير القرطبي۱/۲۷۲-الناشر: دار الكتب المصرية – القاهرة-الطبعة: الثانية، ۱۳۸۴هـ – ۱۹۶۴ م).این عقیده جمهور اهل علم اسلام است البته عده ای هم هستند که این رای را قبول ندارند ازجمله بعضی از علمای شافعیه و مالکیه که تعدادشان خیلی کم است و رایشان هم دلیل شرعی بر آن نیست و هم چنین عده ای از اهل اصول نیز این رای را پذیرفته اند ولیکن رای قوی رای جمهور است.اما ذکر نکاتی لازم است تا شبهه ای نماند. عده ای از علما یک استثناء قایل گشته اند که تحت ظروف مکانی و زمانی خاصی هم می شود وسایلی را بر این بیعت بر یک امام اضافه نمود.مثلا اگر مکانها و سرزمین ها و اقطار اسلامی خیلی وسیع باشد و یا به علت گستردگی خاک اسلام دوری زیادی برای دسترسی به خلیفه وجود داشته باشد.پس تعدد امام تحت این ظرف مکانی وزمانی و این وسایل و شروط و استتثناء صحیح می باشد.و این رای علمایی با این وسیله و استثناء قایل گشته اند.مثلا امام قرطبی رحمه الله می فرماید: . وَهَذَا أَدَلُّ دَلِيلٍ عَلَى مَنْعِ إِقَامَةِ إِمَامَيْنِ، وَلِأَنَّ ذَلِكَ يُؤَدِّي إِلَى النِّفَاقِ وَالْمُخَالَفَةِ وَالشِّقَاقِ وَحُدُوثِ الْفِتَنِ وَزَوَالِ النِّعَمِ، لَكِنْ إِنْ تَبَاعَدَتِ الْأَقْطَارُ وَتَبَايَنَتْ كَالْأَنْدَلُسِ وَخُرَاسَانَ جَازَ ذَلِكَ( تفسیر قرطبی ۱/۲۷۳- الناشر: دار الكتب المصرية – القاهرة-الطبعة: الثانية، ۱۳۸۴هـ – ۱۹۶۴ م)یعنی:این ادله دلیل بر منع اقامه دو امام می باشد زیرا این موید است به سوی نفاق و مخالفت و سختی ها و فتنه آفرینی و زوال و نابودی نعمتها اما اگر چنانچه اقطار دوری در آن باشد مانند اندلس و خراسان بر آن جواز وجود دارد. صاوي المالكي (متوفى: ۱۲۴۱هـ) می گوید: وَلَا يَجُوزُ تَعَدُّدُ الْخَلِيفَةِ إلَّا إذَا اتَّسَعَتْ وَبَعُدَتْ الْأَقْطَارُ(بلغة السالك لأقرب المسالك المعروف بحاشية الصاوي على الشرح الصغير ۴/۱۹۰- الناشر: دار المعارف)يعني: تعدد خلیفه جایز نیست مگر اینکه سرزمین وسیع گردد و اقطار از هم دور گردند  و دور شود. شيخ  دسوقی مالكي  هم این سخن صاوی را مشابها می آورد و با تعلیق بیشتر اینگونه تایید می نماید ومی گوید: مَا ذَكَرَهُ الْمُصَنِّفُ مِنْ جَوَازِ تَعَدُّدِ الْقَاضِي بِمَنْعِ تَعَدُّدِ الْإِمَامِ الْأَعْظَمِ وَهُوَ كَذَلِكَ وَلَوْ تَبَاعَدَتْ الْأَقْطَارُ جِدًّا لِإِمْكَانِ النِّيَابَةِ وَقِيلَ بِالْجَوَازِ إذَا كَانَ لَا يُمْكِنُ النِّيَابَةُ لِتَبَاعُدِ الْأَقْطَارِ جِدًّا وَاقْتَصَرَ عَلَيْهِ ابْنُ عَرَفَةَ.( حاشية الدسوقي على الشرح الكبير۴/۱۲۵- الناشر: دار الفكر).

نتیجه: ۱- اقامه دو امام یا سه امام در یک سرزمین واحد و یک عصر واحد جایز نمی باشد ۲-  عقد امامت به بیشتر از یک امام در یک سرزمین واحد و یکپارچه و سرزمین های متقارب و نزدیک به همدیگر ، عقد صحیح امام برای آن به این صورت است که به امام اول بیعت داده شود و باطل است به مخالف این امر عقد امامت داده شود و بیعتی به بیش از دو خلیفه در یک سرزمین متقارت و واحد صورت بگیرد ۳-اما اگر متباعد و با اقطار وسیع باشد در این صورت استثنایی قایل شده اند و کثرت بیعت را جواز دانسته اند(باز این قول هم محل اختلاف است).الله اعلم.

در این صورت به صورت ملموس باید گفت : در سرزمینهائی چون ایران که حکومتی بدیل اضطراری اسلامی وجود دارد و همچنین در سرزمینهائی چون افغانستان و سومالی و یمن بیعت با دو رهبر جایز نیست . یعنی ابتدا باید به رهبر اولی بیعت داد و از روی ناچاری چنانچه رهبرانی در سرزمینهای مختلف به وجود آمده اند باید هر سرزمینی تنها دارای یک رهبر باشد .

دیدگاهتان را بنویسید