سناریوی مستند عملیات استشهادی در قرآن و سنت ( نوجوان و پادشاه ) (قسمت اول)

سناریوی  مستند عملیات استشهادی در قرآن و سنت  ( نوجوان و پادشاه ) (قسمت اول)

مؤلف: عبدالمنعم مصطفى 

مترجم:ع .  شافعی

بسم الله الرحمن الرحیم

إن الحمد لله نحمدُه، ونستعينُه، ونستغفِرُه، ونعوذ بالله من شرورِ أنفُسِنا ومن سيئات أعمالنا، من يهده اللهُ فلا مُضِلَّ له، ومن يُضلِل فلا هادي له.

وأشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له، وأشهدُ أنَّ محمداً عبدُه ورسولُه، صلى الله عليه وعلى آله وصحبه وسلَّم..

اما بعد:

چه بسا بسیاری از ما، حکایت نوجوان مؤمن و پادشاه ستمگر را همانگونه که در صحیح مسلم[۱] آمده است شنیده­ایم.. اما بنده بر این باورم که لازم است هر از چند گاهی در برخی معانی و مفاهیم نهفته در کلمات و عبارات این حکایت بسیار مهم با تمامی صحنه­ها و مراحل آن تأمل نماییم.. براستی که مفاهیم ایمانی والایی در آن نهفته است.. و ارتباط تنگاتنگی با اوضاع کنونی و زندگی امروزی ما مسلمانان دارد.. و صحنه­ها و مراحل و رخدادهای آن –یا حداقل برخی از آنها–هنوز هم در کشورهای مختلف و به شیوه­های گوناگون تکرار می­شود.. باید در آن تأمل نماییم تا درس­ها و پندها و توشه­هایی از آن برای خود و نسل­های آینده برگیریم که به اذن الله  ما را در تحمل سختی­هایی که در راه حق، و دعوت، و جهاد، و سازندگی، و رویارویی با ستم و سرکشی طاغوت­های ستمگر با آن مواجه می­شویم یاری نماید.

پس با ما همراه شوید تا در معانی و مفاهیمِ تک تک کلمات و عباراتِ این حکایت عظیم بیندیشیم.. و از الله  بخواهیم که ما را در رسیدن به حق و حقیقت موفق فرموده و این سعی و تلاشِ ما را به درگاه خویش بپذیرد .. به راستی که او شنوا و نزدیک و اجابت کننده­ی دعا است.

امام مسلم :در صحیح خود از صهیب  روایت می­کند که رسول الله فرمودند:

«كَانَ مَلِكٌ فِيمَن كَانَ قَبلَكُم» یعنی: «در زمان {یکی از} امت­های پیش از شما، پادشاهی بود..».

پادشاهی طغیانگر و زورگو، که ملت خود را به بردگی گرفته و آنان را مطیع خویش و دنباله­رو قانون و آرزوهای خود نموده بود.. و خود را خدا و معبود آنان قرار داده بود.. و هر آنچه را که خود صحیح می­دانست به آنان تحمیل می­کرد.. و بر اساس هوا و هوس و آرزوهای خود، برای آنان قانونگذاری می­کرد.. بجز حکم او، هیچ حکم دیگری بر مردمان آن سرزمین اجرا نمی­شد.. هر کسی را که منکر الوهیت و ربوبیتش می­شد تحت تعقیب و شکنجه و اذیت و آزار قرار می­داد و نهایتا او رااز میان می­بُرد.. خود را در بسیاری از ویژگی­ها و صفاتی که مخصوص الله هستند، شریک و همتای او قرار داده بود.

و امروزهنوز چه بسیارند طاغوت­های ستمگری که در بیشتر ویژگی­ها و خصلت های مذکور، شبیه به آن پادشاه ستمگرند… و میان آن طغیانگر و طاغوت­های امروزی هیچ تفاوتی نمی­توان یافت به جز اینکه آن پادشاه ستمگر در کمال بی­شرمی و با وضوح و صراحت تمام، مدعی ربـوبیت و الـوهیت می­شد و این جرأت را به خود می­داد که به مردمانش اعلام کند و بگوید: من پروردگار بزرگ و والای شما هستم.. بجز من هیچ خدا و هیچ معبودی ندارید..

در حالیکه طاغوت­های امروزی که مدت­های مدیدی است خود را به امت اسلامی تحمیل نموده­اند، به صورت غیر صریح و با مکر و نیرنگ و فریب،چنین ادعائی را مطرح می­کنند.. آری، هر یک از این طاغوت­ها با زبان حال و یا حتی با گفتار، به ملت خود می­گوید: هیچ حاکم و هیچ قانونگذاری بجز من ندارید… جز آنچه که خود می­پسندم و صلاح می­بینم چیزی به شما ارائه نمی­دهم.. پس هرآنچه را که من برایتان حلال می­کنم حلال است..و آنچه را که من بر شما حرام می­نمایم حرام است.. و هر آنچه را که من نیکو می­دانم نیکوست و آنچه را که من نمی­پسندم ناپسند است.. با هر کسی که بخواهم دوستی و همکاری می­کنم و شما نیز حق مخالفت ندارید و باید از من تبعیت کنید.. و با هر کسی که بخواهم دشمنی می­کنم و می­جنگم و شما نیز باید دنباله­رو من باشید… قانون اساسی و فرامین من از هر کس و هر چیزی بالاتر و والاتر است… بر شما واجب است که تنها از من اطاعت کنید.. پس هر کسی که به نافرمانی از من بپردازد و از دیگران اطاعت کند، با او اعلام جنگ نموده و او را تـحـت تعقیب و شکـنجه قـرار داده و به زنـدان می­افکنـم و بـه قتـل می­رسانم.. شما و آنچه که دارید مُلک من و در اختیار من هستید.. وشما انسان­ها بهترین دارایی و سرمایه­ی من به شمار می­روید..

شما مورد بازخواست قرار می­گیرید و من – هر کاری که انجام دهم – فراتر از بازخواست و محاسبه هستم، و در باره­ی آنچه که انجام می­دهم مورد بازخواست و مؤاخذه قرار نمی­گیرم.. و وای بر آن کسی که جرأت نموده و بخواهد مرا زیر سؤال برده و از من انتقاد نماید..

در طغیان و کفر و ستم،کاملا مشابه آن پادشاه ستمگرند.. ولی برخلاف او سعی در پنهان نمودن این کفر و طغیان نموده و به مکر و حیله و نیرنگ متوسل می­شوند. و از این جهت، بسیار خطرناک تر و خبیث تر از اویند!

«وَكَانَ لَهُ سَاحِرٌ»، «و یک ساحر داشت»..

که وظیفه داشت حقایق را در نظر مردم وارونه سازد، و حق را به عنوان باطل و باطل را همچون حق به آنان بنمایاند..

وظیفه داشت که آیین باطل پادشاه را ترویج نماید و طغیان و ادعای ربوبیت و الوهیت او را برای مردم بیاراید!

وظیفه داشت که با استفاده از مهارت خود در سحر و جادو و شعبده­بازی و کفر، پایه­های حکومت آن پادشاه ستمگر و زورگو را استوار سازد و مردم را چنان به بردگی او بکشاند که حتی یک نفر هم در برابر او نایستد و دست به اعتراض نزند!

این جادوگر،تنها یک نمونه از جادوگرانی است که در هر عصر و دوره­ای در طول تاریخ، از طاغوت­ها و پادشاهی و حکومت آنان حمایت و پشتیبانی می­کنند.آری، هر طاغوتی که بر امت و یا ملتی مسلط شده است، برای استمرار پادشاهی و حکومت خود و به منظور تسلط یافتن بر مملکت و به بردگی کشیدن مردم و سرزمین هایشان، ساحرانی داشته است که در سختی­ها و گرفتاری­ها از او و از پادشاهی و حکومت و قانون او دفاع نمایند..

آنان حقیقت را در نظر مردم چنان وارونه و دگرگون می­سازند که حق را باطل و باطل را حق بپندارند.. شیرین را تلخ و تلخ را شیرین احساس کنند.. زشت را زیبا و زیبا را زشت ببینند.. معروف را منکر و منکر را معروف بدانند!!

امروزه نیز ساحران و جادوگران متعددی هستند که با عناوین و القاب مختلف و در اشکال و صورت­های گوناگون، به خدمت طاغوت در آمده و مردم را به تسخیر آنان در می­آورند و موجب تثبیت تاج و تختشان می­گردند. از جمله:

  • علمای دین فروش و درباری و مزدوری که اهل سفسطه و مغالطه و نیرنگ و فریب­اند.. با تمام وجود به خدمت طاغوت­های ستمگر در آمده و علم و دانش و زبان و قلم خود را به دفاع و پشتیبانی از حکومت و ظلم و ستم و طغیان و کفر آنان اختصاص داده­اند!
  • انواع و اقسام رسانه­ها­ی نوشتاری، شنیداری، و دیداری که شب و روز به ترویج فرهنگ طاغوت پرداخته و مردم را به عبادت و پرستش طاغوت و راضی شدن به او فرا می­خوانند!

وسایل گمراهی و سرگرمی­های حرام که شهوت را برانگیخته و شخص را برای همیشه چنان اسیر شهوات و آرزوهایش می­سازد که رهایی از تسلط و فشار آنها برایش غیر ممکن می­شود و گویی اسیر هزار دیو و شیطان شده است!

لذا جای هیچ تعجبی نیست که در میان ما کسانی یافت شوند که فریفته­ی فرهنگ طاغوت شده و به عبادت طاغوت پرداخته و به حزب او پیوسته باشند.. و اینها همه نتیجه­ی سحر و جادوی جادوگران مذکور است!

(برای مثال) اگر یک موضوع را برای گفتگو و مناقشه مطرح کنیم.. هزار و یک رأی و نظر در باره­ی آن خواهیم شنید.. و اینها همه بر اثر جادوی جادوگران حیله­گر است!

بلکه اگر یک رنگ را نشان داده و در باره­ی آن بپرسیم.. خواهیم دید که دهها نفر پاسخ خواهند داد؛ هر یک از آنان آنرا با رنگی متفاوت می­بیند و جوابی متفاوت با جواب دیگران ارائه می­دهد.. و اینها همه به سبب جادوی جادوگران حیله­گر است!

معروف در نظر بسیاری از مردم، منکر و زشت شده و منکر تبدیل به معروف و امر پسندیده شده است.. باطل به حق تبدیل شده و حق به باطل.. ظلم و ستم عدالت است و عدالت ستم.. و اینها همه تأثیر جادوی جادوگران حیله­گر است!

طبع و سرشت مردم، فاسد شده است.. و از دیدگاه آنان دیگر هیچ حقیقتی باقی نمانده است که مورد اتفاق بوده و قابل نقض و مناقشه نباشد.. و هیچ اصل ثابتی که مورد احترام بوده و محل رجوع باشد برایشان باقی نمانده است.. و هر چیزی–به جز عبادت و فرمانبرداری بی­چون و چرای طاغوت– قابل نقد و انکار و تغییر و تابع میل و اراده­ی ملت­های جادو شده و مقهور است!

«فَلَمَّا كَبُرَ ـ أَي السَّاحِرُ ـ قَالَ لِلمَلِكِ: إِنِّي قَد كَبُرتُ»، «هنگامی که -ساحر- پیر شد، به پادشاه گفت: من پیر شده­ام»..این را گفت تا پادشاه طغیانگر، متوجه خطر شده و بداند که اجل جادوگرش نزدیک شده و احتمال دارد که با مردن او، سحر و جادویش هم از میان رفته و تأثیر آن بر مردم از بین برود و واقعیت­ها همانگونه که هست بر آنان نمایان گردد.. و این امر برای پادشاه و حکومت او خطر بسیار بزرگی بشمار می­رفت.. لذا باید قبل از اینکه دیر شود چاره­ای بیندیشد! اما چاره چیست؟!.. و راه حل کدام است؟!

«فَابعَث إِلَيَّ غُلاماً أُعَلِّمُهُ السِّحرَ»، «(جادوگر گفت:) نوجوانی نزد من بفرست تا به او جادو بیاموزم»..

تا در سحر و جادو و خدمت به پادشاه طغیانگر، وارث من گردد و فاعلیت جادو و تأثیر آن بر مردم استمرار یابد؛ زیرا سحر و جادو برای اینکه نتیجه بدهد باید پیوسته و بدون انقطاع ادامه یابد؛ و اگر دچار هرگونه وقفه و انقطاعی شود بلافاصله باطل و برملا شده و گریبان گیر کسی می­شود که آنرا به کار برده است..

لذا می­بینیم که همه­ی جادوگران مزدور طواغیت، به صورت تمام وقت و بدون کم­ترین توقف ومعطلی در حال سحر نمودن مردمند.. تا این مردمان بیچاره حتی به مدت یک دقیقه هم با خود خلوت نکنند و به استراحت نپردازند، مبادا پوشش از روی چشمانشان کنار رفته و به حقیقت جادو پی ببرند!

الله ﻷ می­فرماید: [وَقَالَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَا أَنْ نَكْفُرَ بِاللهِ وَنَجْعَلَ لَهُ أَنْدَاداً…]سبأ /بخشی از آیه­ی ۳۳

«و مستضعفان به مستکبران می­گویند: بلکه مکر و نیرنگ شبانه روز شما موجب گمراهی ما شد که به ما دستور می­دادید که به الله کفر ورزیم و برای او شریک­هایی قرار دهیم».

پس مکر و نیرنگ، تنها در شب و یا تنها در روزکافی نیست، بلکه باید شبانه روز باشد.. نیرنگی پیوسته و همیشگی، بدون کمترین وقفه و انقطاع!

«فَبَعَثَ إِلَيهِ غُلاماً يُعلِّمُهُ»، «نوجوانی نزد جادوگر فرستاد که او را آموزش دهد»؛ و سحر و جادو و فرمانبرداری و خدمتگذاری و عبادت پادشاه را به او بیاموزد..

ولی چرا یک نوجوان؟ چرا یک جوان و یا یک مرد میانسال را برای این کار انتخاب نکردند؟!

چون که سرعت یادگیری و درک نوجوان بیشتر است، و برای آموزش و به خدمت در آمدن و بندگی، فرمانبردارتر و مطیع­تر است؛ و آسانتر از دیگران به کنترل جادوگر درآمده و مطابق با راه و روش او تربیت می­شود.

و نیز برای اینکه پادشاه طغیانگر بتواند خدمات طولانی تر و سحر و جادویی که تأثیر آن تا نسل­های آینده نیز باقی بماند برای خود و پادشاهی و حکومت و قانون و تاج و تخت خود تضمین کند. و امکان ندارد که به همه­ی این اهداف برسد مگر اینکه فراگیرنده­ی جادو، نوجوان باشد!

لذا می­بینیم که طاغوت­های امروزی نیز از طریق جادوگران خودو با استفاده از وسائل و امکاناتی که در اختیار دارند تلاش بسیاری می­کنند که بر کودکان و نوجوانان تاثیر گذاشته و آنان را به سوی خود بکشانند، تا طغیان و حکومتشان استمرار یابد و امتیازات ویژه و فراوانی که از آنها بهره­مندند برای همیشه و تا نسل­های آینده نیز بدون هیچ­گونه مخالفت و بازخواست و انکاری در اختیارشان باقی بماند.. به همین سبب است که آنان، کودکان و نوجوانان ما را در دامان کفر و جادو و تعظیم و تمجید طــاغوت و تعظیم قــانون او و موالات و عبـادت او به جـای اللهﻷ تربیت می­کنند!

«فَكَانَ فِي طَرِيقِهِ إِذَا سَلَكَ رَاهِبٌ»، «بر سر راهی که از آن می­گذشت یک راهب بود»؛ یعنی هنگامی که این نوجوان از خانه به سمت جادوگر می­رفت تا از او جادو بیاموزد و راه و روش او را فرا گیرد.. زاهدی یافت که اهل علم و توحید بود و از مردم کناره­گیری کرده و خود را از دید سربازان ددمنش آن پادشاه طغیانگر،پنهان نموده بود. سربازانی که هر شخص موحدی را که منکرالوهیت و ربوبیت آن پادشاه طغیانگر می­شدتعقیب می­کردند و می­کشتند!

پادشاه طغیانگر و جادوگر و دیگر درباریان، نقشه می­کشیدند و فریب و نیرنگ به کار می­بردند.. و الله ﻷ بر خلاف مکر و حیله و چاره­اندیشیِ آنان، تدبیر می­نمود:

[وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الْـمَاكِرِينَ]انفال /بخشی از آیه­ی ۳۰

«و آنان نقشه می­کشیدند و الله (در مقابل تدبیر آنان) تدبیر می­نمود و (بی گمان) الله بهترین تدبیر­کننده است».

و بخشی از تدبیر الله ﻷ این بود که این راهب دانشمند را در سر راه این نوجوان قرار داد!

چه بسیارند نوجوانان و جوانانی که در دامان طاغوت و در مدارس و دانشگاه­ها و دانشکده­هاو پادگان­ها و مَی­فروشی­ها­ی طاغوت و زیر دست جادوگران او تربیت شده و آموزش دیده­اند.. به این امید که در آینده، سربازانی گردند که از طاغوت و حزب و حکومت و دستاوردهای او حمایت و پاسداری کنند.. ولی الله ﻷ آنانرا مورد عنایت و توجه خود قرار داده و اسبابی فراهم می­کند که آنان را از تاریکی­ها به نور و روشنایی، و از عبادت طاغوت به عبادت خالصانه­ی الله، و از جنگیدن در راه طاغوت به جنگیدن در راه خداوند رهنمون سازد؛ تا همه بدانند که هیچ کس و هیچ چیز نمی­تواند الله ﻷ را درمانده و ناتوان سازد و او هرگاه اراده نماید می­تواند ضد هر چیزی را از خود آن چیز بوجود آورد!

«فَقَعَدَ إِلَيهِ وَسَمِعَ كَلامَهُ، فَأَعجَبَهُ»، «نزد راهب نشست و به سخنانش گوش داد و آنها را پسندید»؛ به سخنان این دانشمند زاهد علاقه­مند شد، زیرا تفاوت زیادی میان آنها و میان سخنان آن جادوگر حیله­گر وجود داشت. سخنان آن عالم، عقل و قلب و سرشت انسان را مخاطب قرار می­داد و بر آن تأثیر می­گذاشت.. در حالیکه سخنان آن جادوگر، بر پایه­ی تکلف و چشم­بندی و فریب و لذت­های زودگذر بود!

جادوگران هر اندازه که قدرت و زیرکی و نیرنگ و فریب و وسائل بکار گیرند، و هر اندازه که سخنور باشند باز هم نمی­توانند در برابر سخن حق، مقاومت و پایداری نمایند، هر چند که گوینده­ی این سخن حق، پیرمردی ناتوان و فراری باشد که در برابر طاغوت و جادوگرانش اسباب قوت چندانی در اختیار ندارد!

حقیقت، هرچند که اسباب قدرت از او گرفته شده و یاران و پشتیبان­های اندکی داشته باشد، به خودی خود قدرت عظیمی است که طاغوت­های ستمگر را به رعب و وحشت می­اندازد. درخشندگی و جذابیتِ خاص خود را دارد که مستقیما بر عقل­ها و سرشت­های سالم اثر گذاشته و به اذن الله ﻷ آنها را به صف و جبهه­ی حق و راستی برمی­گرداند.

ببینید کـه در طول تـاریخ چه بسیار بوده­اند طاغوت­ها و ستمگران و فرعون­هایی که در برابر دعوت به سوی اللهﻷ و دعوت به یکتاپرستی اعلام جنگ و دشمنی نموده­اند.. سپس ببینید که دین اللهﻷچگونه به صورت مداوم و پیوسته در گسترش و امتداد است و به کجا رسیده است؛ و چه بر سر آن طاغوت­ها و فرعون­ها آمده است که در برابر دعوت به سوی الله و پرستش او به تنهایی، به جنگ و دشمنی و کینه و عداوت پرداختند! در دنیا دچار لعن و نفرین گشته و در آخرت نیز هیزمی از هیزم­های آتش جهنم خواهند بود.. و العیاذ بالله..!!

با این وجود، طاغوت­ها و فرعون­های امروزی عبرت نمی­گیرند. رؤیای پادشاهی و حب تسلط و استعلا بر روی زمین، بصیرت و چشم آنان را کور نموده است.. البته اگر بصیرتی داشته باشند!!

«فَكَانَ إِذَا أَتَى السَّاحِرَ»، «پس هر گاه (نوجوان) نزد ساحر می­آمد»؛ نمی­توانست در برابر رغبت شدیدی که نسبت به سخنان آن راهب دانشمند در دلش ایجاد شده بود مقاومت نماید، لذا از این فرصت استفاده می­کرد و هرگاه نزد ساحر می­آمد..

«مَرَّ بِالرَّاهِبِ وَقَعَدَ إِلَيهِ»، «نزد راهب می­رفت و کنارش می­نشست»؛ تا از او در باره­ی دین و ایمان بشنود؛ و این دین جدید را که از اوآموخته بود،بهتر بشناسد. زیرا تنها در این اوقـاتی کـه نزد ساحر می­رفت می­توانست به ملاقات راهب هم برود و می­ترسید که در غیر این صورت رازش برملا گردد!

مجرد ملاقات با آن راهب دانشمند، اتهامی به حساب می­آمد که بر طبق قانون پادشاه ستمگر، مجازات قتل و اعدام بدنبال داشت. درست همانند طاغوت­های امروزی کـه طلاب علم را تحت تعقیب قرار داده و در جلسات آنـان به جاسوسی می­پردازند تا بدانند که چه می­گویند و چه می­نویسند. و اساتید آنها را نیز که از فرمانبرداری طاغوت و پایبندی به قانون او سر باز زده­اند، تحت تعقیب قرار می­دهند و هر کسی را که با آنان همنشینی نماید مجرم می­شناسند!

«فَإِذَا أَتَى السَّاحِرَ ضَرَبَهُ»، «هرگاه نزد ساحر می­آمد، ساحر او را می­زد»… به خاطر تأخیر نمودن و حاضر نشدن به موقع بر سر کلاس­های سحر و جادو. و نیز از ترس اینکه مبادا به جاهای دیگری رفته باشد. جاهایی که در شأن کسی نیست که پادشاه، او را برای خدمت به خود و حضور در قصرش برگزیده است.. و همچنین مناسب وظیفه­ای نیست که برای آن آماده می­شود.. زیرا او برای اینکه در این مأموریت و وظیفه­اش موفق گردد باید به صورت ویژه و خاص و به عنوان ساحر آینده­ی پادشاه تربیت شود!

وانگهی، زدن آن نوجوان نشانه­ی افلاس ساحر و ضعف و بطلان حجت او در دانش سحر و جادویی بود که به نوجوان آموزش می­داد.. زیرا در مسیر توجیه و قانع نمودن افراد، تنها کسانی به ضرب و شتم پناه می­برند که حجت و دلیلی قوی نداشته باشند و وسائل و توان قانع نمودن را دارا نباشد!

«فَشَكَا ذَلِكَ إِلَى الرَّاهِبِ»، «نزد راهب شکایت نمود (و این مشکل را با اودر میان گذاشت)»؛ که نشان می­دهد آن نوجوان به سبب ادب و بردباری و علم و مهربانی و دین و اخلاقی که از راهب دانشمند مشاهده نموده بود با او انس و الفت گرفته بود.. و اکنون می­توانست که مشکلاتش را با وی مطرح کند.. و این از اولین نشانه­های راضی شدن نوجوان به دعوت راهب است.

«فَقَالَ: إِذَا خَشِيتَ السَّاحِرَ فَقُل: حَبَسَنِي أَهلِي، وَإِذَا خَشِيتَ أَهلَكَ فَقُل: حَبَسَنِي السَّاحِرُ»، «راهب گفت: هرگاه از ساحر ترسیدی بگو: خانواده­ام مرا نگه داشتند (و سبب تأخیرم شدند)، و هرگاه از خانواده­ات ترسیدی بگو: ساحر مرا نگه داشت»؛ یعنی ساحر را برای خانواده و خانواده را برای ساحر بهانه قرار بده تا از شر و اذیت و آزار هر دوی آنها رهایی یابی و در عین حال بتوانی نزد من بنشینی تا درباره­ی دین و ایمان بشنوی. و چاره­ای جز این نداری.. زیرا طلب علم مورد نیاز، فریضه­ای است که هیچ چیزی نباید مانع آن شود!

و این نصیحت، دلیلی است بر اینکه چنانچه خانواده­ای مانع حضور فرزندشان در مجالس کسب علم و استفاده از محضر علما گردند –و نمونه­ی آنها در این روزگار بسیار است– او می­تواند به صورت دوپهلو با آنان سخن گفته و حقیقت را از آنان پنهان نماید.

بسیاری از والدین،مانع فرزندشان نمی­شوند که به هر سمت و سویی برود.. ولی اگر بدانند که به تدیّن و طلب علم و همنشینی با اهل علم روی آورده است به شدت به مخالفت با او بر می­خیزند و مانع وی می­شوند.. تا مبادا طاغوت­های ستمگر، آنان را از زمره­ی تروریست­ها و تندروها و یا کسانی که با تروریست­ها همنشینی و همکاری می­کنند به حساب آورند!!

«فَبَينَمَا هُوَ كَذَلِكَ إِذ أَتَى عَلَى دَابَّةٍ عَظِيمَةٍ قَد حَبَسَتِ النَّاسَ»، «او به همین منوال در رفت و آمد بود که ناگهان با جانوری بزرگ روبرو شد که راه را بر مردم بسته بود»؛ یعنی طبق معمول نزد ساحر می­رفت و سخنان او را می­شنید و نزد راهب مؤمن نیز می­رفت و سخنان وی را نیز می­شنید.. که یک روز ناگهان با چنین جانور بزرگی روبرو شد که راه را بر مردم بسته و مانع رفت و آمد آنان می­شد، و این دلیلی است بر بزرگی و تنومندی این جانور!

این جانور که پیشتر مردم را آزار می­داد،اکنون سبب آشکار شدن حق و جدایی آن از باطل و همچنین سبب هدایت بسیاری از مردم شد .. و چه بسا عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد. و اگر آدمی از غیب اطلاع داشت و می­دانست که عواقب امور چگونه خواهد بود به وضع کنونی و به آنچه رخ داده است راضی و خشنود می­شد!

«فَقَالَ: اليَومَ أَعلَمُ آلسَّاحِرُ أَفضَلُ أَمِ الرَّاهِبُ أَفضَلُ؟»، «نـوجـوان گـفت: امروز می­دانم که ساحر بهتر است یا راهب؟»؛ این سخن نشان می­دهد که او تا آن لحظه نسبت به حق و حقیقت در شک و تردید به سر می­برده است! و این به خاطر تاثیر منابع آموزشی بوده که از جادوگر کافر دریافت می­کرده است..

و همچنین این سخنان، مـا را با فشار بسیاری که از سوی ساحر بر نوجوان وارد می­شد آشنا می­سازد!

و این، منابع آموزشی هستند که -مناسب یا نامناسب- افکار و اخلاق و رفتار انسان را شکل می­دهند. پس اگر منابع فراگیری علوم و عقاید و مفاهیم و ارزش­ها، تابع فرهنگ طاغوت و برگرفته از آن باشند بدون شک، تصورات و رفتار و سلوک منحرفی برای انسان به بار می­آورند.. و اگر تابع فرهنگ حق و برگرفته از آن باشند بـدون شک، رفتـار و تـصورات و ارزش­هـایـی والا و منـاسب بـرای او به ارمغـان می­آورند.. و به همین دلیل است که اسلام تأکید ویژه­ای بر اهمیت استفاده از منابع آموزشی سودمند و مناسب نموده و از مشغول شدن و روی­آوردن به منابع آموزشی باطل و بی­محتوا نهی نموده است!

تعجب می­کنم از کسانی که اجازه نمی­دهندهیچ گونه آلودگی و ناپاکی از راه دهان به بدنشان وارد شود، اما از نفوذ کفر و فسق و گمراهی از طریق چشم و گوش خود جلوگیری نمی­کنند در حالیکه می دانند زیان اولی مادی بوده و تنها محدود به جسم آنهاست، امـا زیان دومی معنوی است و منجر بـه نابودی ایمان در قلب آنان می­شود. و بدون شک این ضرر و زیان بسیار خطرناک تر از ضرر و زیان جسمی است!

«فَأَخذَ حَجَراً فَقَالَ: اَلَّلهُمَّ إِن كَانَ أَمرُ الرَّاهِبِ أَحَبَّ إِلَيكَ مِنَ السَّاحِرِ فَاقتُلْ هَذِهِ الدَّابَّةِ»، «سنگی برداشت و گفت: پروردگارا، اگر کار راهب در نزد تو محبوب تر و مقبول تر از کار ساحر است این جانور را (با این سنگ) بکش»؛ یعنی: اگر دین و راه و رسم راهب در نزد تو محبوب­تر و پسندیده­تر از دین و راه و رسم جادوگر است این جانور را بکش!

«حَتَّى يَمضِيَ النَّاسُ، فَرَمَاهَا فَقَتَلَهَا، وَمَضَى النَّاسُ»، «تا مردم عبور کنند. پس آن سنگ را به سوی جانور انداخت و آنرا کشت و مردم عبور کردند»؛ آن جانور را به اذن الله ﻷ کشت و مردم پس از اینکه آن نشانه و کرامت بزرگ را از آن نوجوان مشاهده نمودند، هر کدام به دنبال کار و زندگی خود به راه افتادند..

نوجوان یقین پیدا نمود که دینِ راهب و راه و روشی که از آن پیروی می­کند، حق است و نزد الله ﻷ محبوب تر و پسندیده ­تر از دین ساحر و سحر و شعبده بازی اوست. پس چنان ایمان راسخ و محکمی در دل او جای گرفت که هیچ سختی و مصیبتی نمی­توانست آنرا سست و متزلزل نماید!

«فَأَتَى الرَّاهِبَ فَأَخبَرَهُ»، «آنگاه نزد راهب آمد و به او خبر داد»؛ که چنین کرامتی برای او به قوع پیوسته است. و گفت که پس از دیدن این کرامت، عزم خود را جزم نموده و تصمیم قاطع گرفته است که به الله ﻷ ایمان بیاورد، و دعوت به سوی الله ﻷ و کفر به طاغوت را علنی و آشکار سازد!

«قَالَ لَهُ الرَّاهِبُ: أَي بُنَيَّ أَنتَ اليَومَ أَفضَلُ مِنِّي؛ قَد بَلَغَ مِن أَمرِكَ مَا أَرَى»، «راهب به او گفت: پسرم، تو هم اکنون بهتر و برتر از من هستی؛ و به این سطح و مقام رسیده­ای که می­بینم»؛ سبحان الله! آن نوجوان تا همین دیروز شاگرد این راهب عالم بود و نزد او کسب علم و دانش می­کرد، و امروز بهتر از او شده است!

براستی چه تغییری رخ داده و علت این تغییر و تحول چیست؟!

علت، همان مقبول واقع شدن است کـه بندگان بر اساس آن به تفاضل و برتری می­رسند. آن نوجوان به چنان مقبولیتی در نزد الله ﻷ دست یافته بود که آن عالم راهب با آن همه علم و فضیلت به آن نرسیده بود. و او به خوبی به این موضوع پی برده و از روی عدالت و انصاف و اخلاص و تواضع، گواهی داد و اعلام کرد که از این پس آن نوجوان از او بهتر است!

براستی که امروزه چقدر نیازمند چنین عدل و انصافی هستیم!. اینکه استاد به شاگردش که از نبوغ و استعداد ویژه­ای برخوردار است بگوید: تو امروز از من بهتری..!

این علمایی که حفظ برخی متون، آنان را مغرور ساخته است و با غرور و تکبر و به دیده­ی تحقیر به جوانانی می­نگرند که الله ﻷ این کرامت و بزرگی را به آنان بخشیده است که در میادین جهاد و در برابر دشمنان به نگهبانی از امت اسلامی بپردازند، تا چه حد از این اخلاق و انصاف بهره­مندند!

عالمی که از جهاد باز مانده است چه زیانی خواهد نمود اگر به یک جوان که در راه الله ﻷ جهاد می­کند بگوید: تو امروز از من بهتری؟!

«وَإِنَّكَ سَتُبتَلى»، «و تو به زودی امتحان و آزمایش می­شوی (و دچار سختی­ها و مشکلات خواهی شد»؛ زیرا مسیری را در پیش گرفته­ای که هر کس آنرا در پیش گیرد حتما دچار ابتلا و امتحان و سختی می­شود. تو تصمیم گرفته­ای که آشکارا به بیان حق بپردازی و به سوی الله ﻷ دعوت نمایی و آشکارا به طاغوت کفر بورزی. و الله ﻷ نیز با نشانه­ها و کرامت­هایی که به تو بخشیده است تو را یاری فرموده و مورد تأیید و توفیق خویش قرار داده است. و این راهی است که هر کس آن را بپیماید حتما در راه اللهﻷ دچار ابتلا خواهد گشت. پس برحذر باش و خود را برای رویارویی با چنین اموری آماده کن!

انسان مؤمن، بدون شک مورد امتحان و آزمایش قرار می­گیرد.. آری، متناسب با سطح دینداری و ایمان و اظهار حق و جهادش امتحان می­شود.. الله ﻷ می­فرماید:

[أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ]عنکبوت ۲

«آیا مردم پنداشته­اند همین که بگویند ایمان آورده­ایم به حال خود رها شده و آزمایش نمی­گردند».

و فرموده است: [وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الـْمُجَاهِدِينَ مِنْكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَكُمْ]محمد ۳۱

«و ما بی­گمان همه­ی شما را آزمایش می­کنیم تا مجاهدان و صابران را (از دیگران، جدا و) مشخص نماییم و اخبار شما را بیازماییم (و برای مردم آشکار سازیم که اطاعت و فرمانبرداری نموده­اید یا عصیان و نافرمانی)».

و در حدیث صحیح آمده است که پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «أَشَدُّ النَّاسِ بَلاءً الأَنبِيَاءُ، ثُمَّ الأَمثَلُ فَالأَمثَلُ، يُبتَلَى الرَّجُلُ عَلَى حَسَبِ دِينِهِ؛ فَإِن كَانَ فِي دِينِهِ صُلباً اشتَدَّ بَلاؤُهُ، وِإِن كَانَ فِي دِينِهِ رِقَّةٌ ابتُلِيَ عَلَى حَسَبِ دِينِهِ…»[۲].

«امتحان و آزمایش پیامبران الهی، شدیدتر و سختتر از آزمایش همه­ی مردم است، پس از ایشان، امتحان و ابتلای کسانی سخت­تر است که بهتر و شایسته­ترند. انسان بر حسب (قوت و ضعف) دینداری و ایمانش امتحان و آزمایش می­گردد؛ پس اگر در دینداری، محکم و استوار بود امتحان و ابتلای او شدید است و اگر در دینداریِ او ضعف و سستی باشد به اندازه­ی دینداریش امتحان و آزمایش و دچار سختی می­گردد».

و فرموده است: «…إِنَّ الصَّالِحِينَ يُشَدَّدُ عَلَيهِم…»[۳].

«صالحان دچار سختی و مشکلات می­گردند».

و در بخشی از یک حدیث متفق علیه که از ام المؤمنین عایشه روایت شده است آمده است که ورقه بن نوفل پس از نزول اولین آیات وحی، به پیامبر < عرض نمود: کاش هنگامی که قومت تو را از (شهر) بیرون می­کنند زنده و جوان می­بودم. رسول الله  فرمود: مگر آنان مرا بیرون می­کنند؟! گفت: بله، هر پیامبری که چنین پیامی را آورده است مورد دشمنی قرار گرفته است (و او را از شهر و سرزمین خود بیرون نموده­اند)، و اگر من تا آن زمان زنده بمانم به خوبی از تو پشتیبانی خواهم نمود..

بنابراین، هرکسی که واقعا از راه و روش پیامبرپیروی نماید، حتما توسط قوم خود از خانـه و کاشانه­اش بیرون رانده شده و در معرض برخی از آن مشکلات و رنج­ها و مشقت­هایی قرار خواهد گرفت که در راه دعوت الی الله بر سر پیامبر آمد.. و دعوتگری که با هیچ کدام از این درد و رنج­ها روبرو نمی­شود -بویژه در این روزگـار کـه طـاغوت­های جنایتکار و قوانین آنان بر همه جا مسلط و حکمفرما گشته­اند- باید درباره­ی میزان پیروی خود از دین الله ﻷ و منهج انبیا تجدید نظر نماید!!

«فَإِنِ ابتُلِيتَ فَلا تَدُلَّ عَلَيَّ»، «پس اگر آزمایش شدی (و مورد شکنجه قرار گرفتی) مرا معرفی نکن». یعنی: اگر دعوت خود را آشکار نموده و با آن شناخته شوی، از سوی پادشاه طغیانگر و سربازانش مورد اذیت و آزار قرار خواهی گرفت و از تو درباره­ی منبع و سرچشمه­ی این دعوت جدیدو کسی که این سخنان را به تو یاد داده است خواهند پرسید. در این صورت سعی کن که مرا معرفی نکنی زیرا اگر مرا بشناسند و مکانم را بیابند مرا تنها به این جرم که الله ﻷ را پروردگار خود می­دانم خواهند کشت!

این ظلم و ستم­هاهمیشه تکرار می­شود. امروزه چه بسیارند دعوتگران و علمایی که به شاگردان و مراجعین خود می­گویند: اگر گرفتار اسارت در زندان­های این ستمگران شدید ما را معرفی نکنید..!

«وَكَانَ الغُلامُ يُبرِئُ الأَكمَهَ وَالأَبرَصَ وَيُدَاوِي النَّاسَ مِن سَائِرِ الأَدوَاءِ»، «و آن نوجوان، کور مادرزاد و شخص مبتلا به بیماری برص (پیسی) و دیگر بیماران را شفا می­داد و معالجه می­نمود». و اینها از جمله کراماتی بود که الله به آن نوجوان بخشیده بود. او مردم را از انواع مرض و بیماری نجات می­داد و معالجه می­نمود. و همه­ی این امور به اذن الله صورت می­گرفت؛ زیرا شفا دهنده تنها الله است و جز او هیچ شفا دهنده­ای نیست، و آن نوجوان فقط دعا می­کرد و کار دیگری از او ساخته نبود.

این کرامت­هایی که الله به این نوجوان بخشیده بود، او و دعوتش را در میان مردم مشهور ساخت و تمامی بیمارانی که درباره­ی او شنیده بودند از هر طرف به سوی او می­آمدند!

«فَسَمِعَ جَلِيسٌ لِلمَلِكِ كَانَ قَد عَمِيَ»، «یکی از یاران پادشاه که نابینا شده بود (این خبر را) شنید»؛ یعنی یکی از وزرای ویژه­ی پادشاه و از هم­نشینان و مشاورانش که نابینا شده بـود درباره­ی این نوجوان و شفا دادن­ها و نشانه­ها و امور عجیبی که از او سر می­زد شنید. اموری که از دست پادشاه طغیانگر و جادوگر فریبکارش بر نمی­آمد!

«فَأَتَاهُ بِهَدَايَا كَثیِرَةٍ، فَقَالَ: مَا هَاهُنَا لَكَ أَجمَعُ، إِن أَنتَ شَفَيتَنِي»، «با هدایای بسیاری نزد او آمد و گفت: اگر مرا شفا دهی تمامی این هدایای گرانبها را به تو می­بخشم»؛ او گمان کرده بود که شفا دهنده، آن نوجوان است و به همین دلیل آن هدایای با ارزش را آورده بود تا اگر شفایش دهد همه­ی آنها را در برابر این کار به او بدهد..! اما نوجوان مؤمن، این تصور شرک­آمیز و نادرست او را تصحیح نمود و..

«فَقَالَ: إِنِّي لا أَشفِي أَحَداً، إِنَّمَا يَشفِي اللهُ»، «گفت: من هیچ کسی را شفا نمی­دهم، بلکه تنها الله شفا می­دهد»؛ توانایی شفا دادن را از خود نفی کرد و بیان نمود که شفا دهنده از هر درد و مرض و بیماری، تنها الله است و در نتیجه هر کس که به دنبال شفا است باید آنرا تنها از الله بخواهد. و این سخن هیچ منافاتی با استفاده از اسباب ندارد.. الله می­فرماید:

[وَإِنْ يَمْسَسْكَ اللهُ بِضُرٍّ فَـلا كَـاشِفَ لَـهُ إِلَّا هُوَ وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ]یونس ۱۰۷

«و اگر الله زیانی به تو برساند هیچ کسی جز او نمی­تواند آنرا برطرف نماید و اگر بخواهد خیری به تو برساند هیچ کس نمی­تواند فضل و رحمت او را برگرداند. فضل و رحمت خود را شامل هر یک از بندگانش که بخواهد می­نماید. و او بخشنده و بسیار مهربان است».

و از قول ابراهیم می­فرماید:[وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ]شعرا ۸۰

«و هرگاه بیمار شوم اوست که مرا شفا می­دهد».

چه بسیارند بیمارانی که بر اسباب تکیه نموده و شفا دهنده­ی حقیقی را فراموش نمودند، و نه دارو به آنان سودی رساند و نه آن اسبابی که به کار بردند. و چه بسا بیمارانی که با اخلاص تمام، از الله شفا طلبیدند و بدون اینکه دارویی مصرف کنند، از جانب الله شفا یافتند!

«فَإِن أَنتَ آمَنتَ بِاللهِ دَعَوتُ اللهَ فَشَفَاكَ»، «(نوجوان گفت:) اگر به الله ایمان بیاوری دعا می­کنم (که الله شفایت دهد) و او تو را شفا می­دهد»؛ و این نشانه­ی وَرَع و تقوای آن نوجوان مؤمن است؛ زیرا او کرامت­ها و نعمت­هایی را که الله به او بخشیده بود برای خود و در جهت منافع شخصی خود و یا برای جلب هدایا و بخشش­های مردم و تسلط و استعلا بر آنان به­کار نبرد. نه، هرگز چنین نبود. او تنها می­خواست که مردم به وحدانیت و یگانگی الله ایمان بیاورند و به عبادت و توحید و اطاعت از او روی آورند. خواسته و هدفی غیر از این نداشت و این کار او تماما به سود و مصلحت آن مردم بود. اگر به الله ایمان می­آوردند شفای آنها را از الله می­طلبید!

و امروزه نیز دعوتگرانی که الله مقبولیتی به آنان بخشیده است بسیار نیازمند چنین اخلاص و از خود گذشتگی­هایی هستند!

بار دیگر می­بینیم که آن نوجوان مؤمن بر این امر تأکید می­کند که وظیفه­ی او تنها طلب خالصانه از الله است و بیش از این نقشی ندارد، و شفا دهنده تنها الله است، تا بدین شیوه مانع وابستگی مردم به خودش گردد، و اعتقاد و باور آنان را در باره­ی کسی که باید به او دل ببندند و او را به فریاد بخوانند تصحیح نماید!

همانطور که الله می­فرماید:

[وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ]بقره ۱۸۶

«و هرگاه بندگانم از تو درباره­ی من پرسیدند من نزدیکم و دعای دعاکننده را هنگامی که مرا فرا می­خواند اجابت می­کنم. پس آنها (نیز) دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا هدایت یابند».

و می فرماید:

[أَمَّنْ يُجِيبُ الـْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللهِ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ]نمل ۶۲

«(آیا آن معبودان باطل بهترند) یا کسی که به فریاد (شخص) درمانده می­رسد هنگامی که او را به کمک می­طلبد و سختی و ناراحتی را (از او) بر می­دارد و شما (انسان ها) را جانشین (یکدیگر در) زمین می­سازد. آیا با الله معبود دیگری هست. (براستی که) شما بسیار کم اندرز می گیرید».

«فَآمَنَ بِاللهِ، فَشَفَاهُ اللهُ»، «(آن وزیر نابینا) به الله ایمان آورد، و الله او را شفا داد»؛ بلافاصله پس از شنیدن آن سخنان ایمان آورد. و به محض اینکه دعای آن نوجوان تمام شد، الله آن مرد نابینا را شفا داد و بینایی را به او بازگرداند!

برای این مرد نابینا یکی از آیات و نشانه­های الله به وقوع پیوست که او را با حق و حقیقت آشنا نمود و مسیر زندگی­اش را به کلی دگرگون ساخت و قلبش را سرشار از ایمان و یقین نمود. او تا همین دیروز، همنشین و یاور و مشاور و وزیر دست راست پادشاه طغیان گر بود، و امروز کاملا دگرگون شده و اولین کسی است که به سوی کاخ آن پادشاه ستمگر می­رود تا رودر روی او و درباریان گمراهش، آشکارا به بیان حق بپردازد..!

«فَأَتَى المَلِكَ فَجَلَسَ إِلَيهِ كَمَا كَانَ يَجلِسُ»، «نزد پادشاه آمد و همچون گذشته در کنار او نشست»؛ با این تفاوت که اکنون بینایی خود را باز یافته و چشم بصیرتش نیز باز شده بود!

«فَقَالَ لَهُ المَلِكُ: مَن رَدَّ عَلَيكَ بَصَرَكَ؟!»، «پادشاه به او گفت: چه کسی بینایی را به تو بازگرداند؟!»؛ و انتظار داشت که او در جواب بگوید: تو.. یا ساحر تو.. اصلا انتظار نداشت که یکی از درباریان یا یکی از مردمان سرزمینش به او بگوید که خدای دیگری غیر از تو وجود دارد و سود و زیان نیز در دست اوست! درست همچون طاغوت های امروزی.. همگی دوست دارند که از آنها تعریف و تمجید شده و با اوصاف و القاب و عناوینی مدح و ستایش شوند که هیچ تناسبی با آنها ندارد. و کسانی را دوست دارند که اینگونه آنان را مدح و ستایش نمایند. و با اینکه می­دانند که چنین کسانی به آنان دروغ می­گویند و تملق و چاپلوسی می­کنند ولی باز هم آنان را بیشتر از کسانی دوست دارند که صادقانه و بر اساس واقعیت­ها به نقد و نصیحت و راهنمایی آنان می­پردازند. و این چاپلوس­ها را بیشتر از کسانی که آنان را نصیحت نموده و امر به معروف و نهی از منکر می­کنند به خود نزدیک می­کنند..!

«قَالَ: رَبِّي»، «گفت: پروردگارم (بینایی را به من باز گرداند)»؛ این سخن همچون صاعقه­ای بر قلب آن طاغوت فرود آمد. زیرا وزیرش در پاسخ نگفته بود: «شما».. یا «عالیجناب».. و یا «سرورم»…!

«قَالَ: وَلَكَ رَبٌّ غَيرِي؟!»، «گفت: مگر تو به جز من خدایی داری؟!»؛ که به تو سود و منفعت برساند یا ضرر و زیان را از تو دور نماید و در تمامی امور ریز و درشت زندگی­ات به او پناه ببری؟!

من پروردگار والای شما هستم.. و به جز خودم هیچ معبودی برای شما سراغ ندارم که از او اطاعت کنید و به او پناه ببرید.. و این سخن تو، سرپیچی و نـافرمانی و قـانون­شکنی و خروج از اطاعت است.. و این نافرمانی و تمرد، اصلا قابل تحمل و گذشت نیست و هرگز اجازه نمی­دهیم که چنین چیزی اتفاق بیفتد!!

«قَالَ: رَبِّي وَرَبُّكَ اللهُ»، «گفت: خدای من و خدای تو الله است»؛ این سخن را با اعتقادی راسخ و در کمال شجاعت و استواری و قوت قلب بیان نمود، در حالیکه تنها چند لحظه از ایمان­آوردنش گذشته بود. …آری، خدای من و خدای تو الله است، و تو تنها یک بنده­ی مخلوق و ضعیف هستی، و مالک هیچ سود و زیانی نیستی. و هر یک از ساحران و اطراف یانت که چیزی غیر از این را به تو القا می­کنند، با تو صادق و رو راست نبوده و به تو دروغ می­گویند. پس نگذار که جاه و مقام و منزلتت تو را از دیدن حق و شناخت حقیقت مطلق باز دارد. و بدان که خدای من و خدای تو و خدای تمامی مخلوقات، الله است، و عالم هستی جز او خدایی ندارد!

پرودگاری که تنها او شایسته­ی پرستش است، الله است که آفریننده است و تمامی امور در دست اوست.. و تو هرگز شایسته­ی پرستش و فرمانبرداری نیستی!


[۱]– صحیح مسلم. باب قصة أصحاب الأخدود والساحر والراهب والغلام. حدیث شماره: ۳۰۰۵

[۲] – الجامع الصغير من حديث البشير النذير. جلال الدین سیوطي :. باب: حرف الألف.

[۳] – مسند امام احمد بن حنبل :. بخشی از حدیث شماره: ۲۵۲۶۴

دیدگاهتان را بنویسید