یادی از شهداى بوسنی و هرزگوئین

یادی از شهداى بوسنی و هرزگوئین

به قلم: مولوی عبدالحکیم عثمانی [استاد دارالعلوم زاهدان]

در زمانی که جمهوری اسلامی ایران به صورت مستقیم سربازانی را برای دفاع اهل سنت بوسنی و هرزگوئین فرستاده بود تمام مسلمین با تمام گرایشهای مذهبی در کنار هم به دفاع از خواهر و برادران خود مشغول بودند و شهدائی چون «عبدالله کلاشک»، «رسول حیدری»، «سیدمحمدحسین نواب» و «بهنام نیکنام» و… را تقدیم جهاد فی سبیل الله و دفاع از مسلمین اهل سنت بوسنی کردند.

  ” ابوهمام شهرانی  هم جوانی بود از شهر “خمیس” که در جنوب سعودی زندگی می‌کرد و از دوران کودکی در حلقه‌های حفظ شرکت می‌جست. آرامش و متانت، تواضع و بردباری، نرمی و سادگی، صفا و نورانیت در چهره و وجودش نمایان بود.

بیست سال سن داشت که فجایع بوسنی تازه شروع شده بود. او همواره با درد و سوز، حسرت و تأسف، اخبار مسلمانان بوسنی را دنبال می‌کرد. روزی با یکی از دوستانش اوضاع بوسنی را تجزیه و تحلیل می‌کرد و در همان جلسه تصمیم گرفتند به هر قیمتی که شده است خود را به بوسنی برسانند. آنها برای رسیدن به “بوسنی” از طریق  “کرواسی” تلاش زیادی کردند و توانستند خود را به کرواسی برسانند؛ اما کرواتها مانع از رفتنشان به بوسنی شدند و آنها را برگرداندند.

آنها ناامید نشدند و باری دیگر شانسشان را آزمودند و عازم سفر شدند. بالاخره سال ۱۴۱۵ هـ.ق، اواخر ماه جمادی الثانی بود که توانستند خودشان را به بوسنی برسانند. آنها مستقیماًَ جهت فراگیری آموزشهای لازم به اردوگاه مجاهدین ملحق شدند و مدتی بعد عازم جبهه شدند. ابوهمام علاقۀ زیادی به شهادت داشت و دوست داشت حفظ قرآن مجید را نیز به پایان برساند. اغلب روزۀ نفلی داشت و شبها را درعبادت به سر می‌برد. سرانجام در تابستان ۱۴۱۵ هـ ق یکی از بزرگترین عملیاتها اتفاق افتاد. این عملیات که “فتح المبین” نام داشت، سبب پیروزی بزرگی گردید.

صربها مهمترین و استراتژی‌ترین قلّه‌های اطراف را در اختیار داشتند، سپاه بوسنیایی بارها توانش را جهت فتح این مناطق امتحان کرده بود، اما همواره با خسارت های سنگین انسانی، شکست خورده بود و نهایتاً به این نتیجه رسیده بودند که جز از طریق هوا و استفاده از نیروی هوایی فتح این مناطق ممکن نیست؛ اما نیروهای بوسنیایی فاقد نیروی هوایی بودند.

نیروهای بوسنیایی از مجاهدین درخواست کردند تا آنها جهت فتح این منطقه اقدام کنند، مجاهدین عازم منطقه گردیدند، هشت ماه تمام آموزش دیدند تا اینکه روز موعود یعنی روز شروع حمله فرا رسید. مجاهدین به دسته‌های مختلف تقسیم گردیدند؛ هر دسته از خود خاطراتی شگفت‌انگیز، شهداء و ما جراهایی را در تاریخ ثبت کردند…

ابوهمام در دسته ابوسعید فلسطینی بود. عملیات بعد از طلوع فجر در تاریکی شروع شد. یکی از مجاهدین می‌گوید: هوا چنان تاریک بود که سنگرهای صرب را دقیقاً تشخیص نمی‌دادیم، با نارنجک‌های دستی عملیات را آغاز کردیم. تعدادی از صربها کشته شدند؛ یکی از سنگرهای صربها شدیداً مقاومت می‌کرد. یک صرب که در سنگرش نجات پیدا کرده بود توانست از داخل سنگر ابوغریب بریطانیایی را به شهادت رساند. چنان هوا تاریک بود که مجاهدین فکرمی‌کردند آن صرب فرمانده دسته است و دارد در جلو حرکت می‌کند و به همین جهت توانسته بود از بین پنج نفر از مجاهدین فرار کند. خداوند رحم کرده بود، او می‌توانست هر پنج مجاهد را به شهادت برساند، اما سرانجام یکی از مجاهدین موفق شد تا وی را به هلاکت رساند.

در این لحظه صحنه عجیبی اتفاق افتاد؛ ابوسعد فلسطینی فرمانده دسته با نعره الله اکبر داخل یکی از سنگرهای صربها که دو نفر در آن وجود داشت می‌پرد، اما وقتی می‌خواهد شلیک کند سلاحش از کارمی‌افتد، او با قنداق سلاحش یکی از صربها را مورد هدف قرار می‌دهد، دیگری به طرف ابوسعید شلیک می‌کند که خوشبختانه فقط دست ابوسعد مجروح می‌شود. در همین لحظه یکی از مجاهدین یمنی متوجه صحنه می‌شود و صرب را مورد هدف قرار داده  و به هلاکت می‌رساند. تعدادی از سنگرهای صربها سقوط کردند و برخی از مجاهدین دسته ابوسعد به شهادت رسیده بودند و تعدادی نیز زخمی شده بودند که ابوسعد نیز یکی از مجروحین بود و فرماندهی دسته به مجاهد دیگری سپرده شد.

ابوهمام و فرمانده جدید دسته، یکی از سنگرهای بزرگ صربها را که تعداد زیادی از سربازان صرب در آن به سر می‌بردند مورد حمله قرار دادند و با شلیک پی‌درپی مجاهدین، صربها سنگر را رها کردند و پا به فرار گذاشتند.

ابوهمام که علاقه شدیدی به دوستان شهیدش داشت، از فرمانده اجازه گرفت تا برای آخرین بار با دوستان شهیدش (ابوعبدالله شبانی، صفی‌الدین یمنی و ابوغریب بریطانیایی) خداحافظی کند و آخرین دیدار را با پیکرهای آنان داشته باشد. فرمانده ابتدا موافقت نکرد و گفت: منطقه حساس و صربها کاملا اماده هستند و تعداد ما نیز کم است. اما ابوهمام  اصرار ورزید و فرمانده نیز مشروط بر اینکه سریعاً برگردد موافقت کرد.

ابوهمام نزد شهدا رفت چهره‌هایشان را بوسید و برگشت. ابوسلیمان حضرمی نیز چنین درخواستی از فرمانده نمود که فرمانده موافقت نکرد. مجاهدین در مواضع خویش استقرار یافتند که ناگهان خمپاره‌ای نزدیک یکی از مجاهدین به نام حاطب یمنی افتاد و بر اثر زخم شدیدی که در شکمش ایجاد شد به شهادت رسید. لحظاتی نگذشت که خمپاره‌ای دیگر بین ابوهمام و ابی‌سلیمان افتاد و ان دو نیز بلافاصله به شهادت رسیدند. ابوسلیمان حافظ قرآن بود و در اخلاق و کردارش با ابوهمام تفاوتی نداشت. رحمهم الله جمیعاً.”

دیدگاهتان را بنویسید