داستان مرتدین : مسیلمه كذاب و سجاح

داستان مرتدین : مسیلمه كذاب و سجاح

ارائه دهنده: عبدالباسط بازماندگان (مدرسه علم دینی شیخ ضیائی بندر عباس)

   مُسَیلَمه بن حَبیب، معروف به «مسیلمه كذاب» از جمله پیامبران دروغین بود كه در اواخر دوره زندگی پیامبر(ص) ادعای نبوت كرد.[۱] علاوه بر او طُلیحه در میان بنی­اسد،[۲] اسود عنْسی در یمن [۳]و سجّاح در میان بنی­تمیم [۴]  مدعی پیامبری شدند.

 سال نهم هجری به دلیل ورود هیات­های نمایندگی قبایل به مدینه با هدف اسلام آوردن، به «عام الوُفود»[۵] مشهور شده است. در همین زمان، مسیلمه به همراه هیات نمایندگی قبیله خویش (بنی حنیفه) به مدینه آمد.[۶]

   در این كه آیا مسیلمه در این زمان اسلام آورده یا نه ابهام است. یعقوبی می­نویسد: «مسیلمه اسلام آورده بود و در سال دهم مدعی پیامبری شد.»[۷] اما در برخی از منابع آمده است: «فرستادگان بنی حنیفه وقتی نزد رسول­خدا(ص) آمدند، مسیلمه را پیش بارهای خود گذاشتند، آنها وقتی مسلمان شدند به پیامبر عرض كردند: ما یكی از یاران خویش را پیش بارها و مركب­های خویش نهادیم تا مراقب آنان باشد. پیامبراكرم(ص) كه معمولا به این نمایندگان هدیه­ای می­داد، به كسی كه مسئول اعطاء هدایا بود دستور فرمود: تا هر چه به نمایندگان دادید به مسیلمه نیز بدهید. و فرمود: او(مسیلمه) بدتر از شما نیست. نمایندگان وقتی نزد مسیلمه رفتند، هدیه او را دادند و سخن رسول­خدا(ص) را به او گفتند.[۸] قبیله بنی حنیفه به یمامه باز گشتند و مسیلمه وقتی به آن جا رسید ادعای پیامبری كرد.»[۹]

   منابع می­نویسند: «مسیلمه وقتی به یمامه رسید به دورغ مدعی شد كه من در كار پیامبری با محمد شریكم و به همراهیان خویش می­گفت: «مگر وقتی نام مرا پیش محمد یاد كردید نگفت كه او بدتر از شما نیست؟ محمد این سخن را از این جهت گفت كه می­دانست من شریك پیامبری او هستم.»[۱۰] طبق نقلی پیامبر(ص) فرموده بود: «منزلت او (طلیحه) كمتر از شما نیست.»[۱۱] طلیحه با سوء استفاده از این سخن می­گفت: مثل این كه محمّد خودش می­داند كه فرمانروایی پس از او با من است.[۱۲] «رحّال بن عُنْفَوَه مردی از بنی حنیفه كه به مدینه آمده بود و اسلام آورده بود، وقتی به یمامه آمد شهادت داد كه پیامبراكرم(ص) مسیلمه را در كار پیامبری، شریك خود ساخته است.»[۱۳] بدون شك این شهادت دروغ در گرایش مردم به مسیلمه تاثیر زیادی داشت.[۱۴] مسیلمه به منظور جلب بنی حنیفه می­گفت: «چگونه قریش نسبت به خلافت و امامت از شما سزاوارترند؟ به خدا سوگند كه جمعیت آنان افزون­تر از شما نیست، چنان كه شجاع تر از شما هم نیستند. سرزمین و اموال شما هم از آنها زیادتر است.»[۱۵]

نامه مسیلمه به رسول­خدا(ص) و جواب آن حضرت

   مسیلمه كه به دروغ مدعی بود در پیامبری با حضرت محمد(ص) شریك است، در نامه­ای به رسول­خدا(ص) نوشت: «من با تو در امر نبوت شریك شده­ام. پس نیمی از زمین از تو است و نیمی از من. لیكن قریش مردمی بیداد گرند.[۱۶] نامه مسیلمه را دو نفر از فرستادگان او نزد رسول­خدا(ص) آوردند. آن حضرت از عقیده آنها درباره مسیلمه سؤال كرد. آنها گفتند عقیده ما همان است كه در این نامه نوشته شده است. پیامبر(ص) فرمود: «به خدا سوگند اگر ناپسند نبود كه فرستادگان را به قتل برسانند، اكنون گردنتان را می­زدم.[۱۷]

   سپس آن حضرت در جواب نامه مسیلمه نوشت:

«مِنْ محمد رسول­الله الی مسیلمه كذاب، فان الارض­لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتقین»[۱۸]

از محمد رسول­خدا(ص) به مسیلمه كذاب، زمین برای خداست و آن را به هر كه از بندگانش بخواهد میراث دهد و سرانجام نیك برای پرهیزكاران است.

  سپس پیامبراكرم(ص) به مسلمانان فرمود: «او را لعنت كنید كه خدایش لعنت كند.»[۱۹]

 ابن سعد می­نویسد: «زمانی كه مسیلمه در یمامه ادعاى پیامبرى كرد، ثمامة بن اثال[۲۰] قومِ خویش را نصیحت كرد و گفت: … محمد(ص) پیامبر خداست و نه تنها پس از او پیامبرى نیست كه هیچ پیامبر دیگرى هم با او شریك نیست. سپس آیات اول تا سوم سوره غافر را بر ایشان خواند كه  خداوند مى‏فرماید:

  حم، تَنْزِیلُ الْكِتابِ من الله الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ. غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ، شَدِیدِ الْعِقابِ ذِی الطَّوْلِ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ إِلَیهِ الْمَصِیرُ.( غافر، آیات ۱ تا ۳٫) «حم. این كتابى است كه از سوى خداوند قادر و دانا نازل شده است. خداوندى كه آمرزنده گناه، پذیرنده توبه، داراى مجازات سخت، و صاحب نعمت فراوان است هیچ معبودى جز او نیست و بازگشت (همه شما) تنها بسوى اوست. و گفت: این سخن، سخن خداست. این كجا و آن كجا كه مى‏گوید. «یا ضفدع نقىّ، لا الشراب تمنعین و لا الماء تكدّرین»[۲۱]«اى قورباغه! آواز بخوان، نه آب را تیره مى‏سازى و نه آشامیدن را باز مى‏دارى» به خدا سوگند كه خود مى‏بینید كه این گفتار از دهان هیچ خدایى بیرون نیامده است.»[۲۲] علاوه بر این سخنان سجع گونه كه ثمامه به آنها اشاره كرده است، مسیلمه برای جذب حامیان بیشتر، كلماتی به خیال خودش هم طراز با قرآن می­گفت. از جمله سخنان او این بود: «لقد انعم الله علی الحبلی اخرج منها مسنه تسعی….»[۲۳] خداوند به زن باردار نعمت داد و موجودی زنده و روان از او بیرون آورد… . او شراب و زنا را حلال كرد.[۲۴] «قوم مسیلمه از او درخواست كردند همان­گونه كه پیامبر(ص) در چاهی آب دهان انداخته بود و به بركت این آب دهان آب چاه بالا آمده بود، او نیز این كار را انجام دهد. مسیلمه در چاه آب دهان انداخت؛ اما آب چاه، شور و بد مزه شد.»[۲۵]   علاوه بر قبیله بنی حنیفه، افرادی از قبیله ربیعه[۲۶] نیز از مسیلمه حمایت كردند.

سجاح

  «سجاح» دختر حارث بن سُوید بن عقفان[۲۷] یا دختر اوس بن حق[۲۸] یا اوس بن حریز[۲۹] نیز از جمله پیامبران دروغین بود كه تقریبا هم زمان با مسیلمه در میان بنی تمیم ادعای نبوت كرد.[۳۰] او موفق شد «زَبَرقان بن بدر» و «عَطارد بن حاجب»[۳۱] و مردم بسیاری از بنی تمیم را پیرو خویش سازد.[۳۲] طایفه هُذیل، مالك بن نُویره،[۳۳]بنو تَغلب[۳۴] وكیع (پسر مالك بن نویره)[۳۵] نیز دعوت او را پذیرفتند و با او متحد شدند.[۳۶]

   سجّاح علاوه بر جادوگری[۳۷] و كهانت[۳۸] برای جذب دیگران، همانند مسیلمه سخنانی سجع گونه می­گفت. در یكی از سخنان سجع گونه او آمده است: «اعدوا الركاب و استعدوا للنهاب، ثم اغیروا علی الرباب، فلیس دونهم حجاب.[۳۹] سواران را آماده كنید و برای غارت آماده شوید و به سوی قبیله «رباب» حمله برید كه مانعی در مقابل آنها نیست.

 از عقاید انحرافی او این بود كه زن را در گرفتن دو شوهر آزاد می­دانست.[۴۰]

اتحاد سجاح و مسیلمه

به نظر می­رسد مسیلمه پس از آگاهی از قدرت نیروهای سجاح تصمیم گرفت او را فریب دهد. پس از این كه سجاح با سپاهیان خویش به قصد مدینه حركت كرد، به علت عدم همیاری برخی از نیروهایش، تصمیم گرفت به یمامه برود. او در این رابطه گفت: «علیكم با الیمامه و دفوا دفیف الحمامه…»[۴۱] به سوی یمامه حركت كنید و چون كبوتر بال بگشائید.  طبق نقلی دیگر سجاح وقتی شنید كه در سرزمین یمامه مسیلمه ادعای نبوت دارد و مردم را به سوی خویش دعوت می­كند، با جماعتی انبوه از پیروان خویش به سوی یمامه روی آورد.[۴۲]

 صاحب الفخری می­نویسد: «سجاح كه افرادش از افراد مسیلمه بیشتر بودند، به جنگ مسیلمه رهسپار شد. وقتی مسیلمه از حركت سجاح آگاه شد، صلاح را در این دید كه با او مشورت كند. و به قول خودش درباره وحیی كه از آسمان بر آنها نازل می­شود، گفت­وگو كنند تا هر كس بر حق بود، دیگری از او پیروی كند. مسیلمه خیمه­ای بر پا كرد و موفق شد سجاح را فریب دهد.»[۴۳] با توافقی كه بین آنها صورت گرفت، مسیلمه با سجاح ازدواج كرد.[۴۴] و مهریه این ازدواج را بخشوده شدن نماز صبح و نماز عشاء اعلام كرد.[۴۵]

جنگ یمامه

   اتحاد این دو نیروی عظیمی را برعلیه مسلمانان شكل داد.  ابوبكر خالد بن ولید را مامور سركوبی آنها كرد.[۴۶] ثَمامة بن اَثال، با یاران خویش به ملازمت خالد پیوست.[۴۷] قبل از جنگ، لشكریان اسلام به دسته­ای از یاران مسیلمه برخوردند از آنها پرسیدند: عقیده شما چیست؟ آنها گفتند: منا نبی ومنكم نبی. پیامبری از ما و پیامبری از شما! پس از آن بود كه درگیری آغاز شد.[۴۸] خالد بن ولید با نیروهای خویش با مسیلمه درگیر شد. در این جنگ كه در ماه «ربیع الاول» سال «دوازدهم هجری» صورت گرفت،[۴۹] مسیلمه به قتل رسید. بدین ترتیب كه ابودجانه انصاری نیزه­ای به او زد، مسیلمه، ابودجانه را شهید كرد، آنگاه «وحشی»  زوبین خود را به سوی او پرتاب كرد و او را كشت.[۵۰] وحشی خود در این رابطه می­گوید: قَتلتُ خیرالناس و شر الناس.[۵۱] من بهترین مردم (حمزه سیدالشهداء) و بدترین مردم را كشتم. سجاح موفق به فرار شد و به بصره برفت و در همان جا از دنیا رفت.[۵۲] بنا به نقلی كشته شده است.[۵۳] ابن حجر می­نویسد: «او پس از قتل مسیلمه به اسلام برگشت[۵۴] و تا زمان خلافت معاویه زنده بود.[۵۵]

 در این جنگ كه یكی از سخت­ترین جنگ­ها با مدعیان نبوت و مرتدین بود، مسلمانان بسیاری به شهادت رسیدند. منابع از كشته شدن ۱۲۰۰ تن از مسلمانان كه ۷۰۰ نفر از آنان حافظ قرآن بوده­اند، خبر داده­اند.[۵۶] رفتار خالد كه پس از این نبرد و این همه كشته­ای كه مسلمانان داد با دختر مُجّاعة بن مراره[۵۷] ازدواج كرد. موجبات اعتراض مسلمانان را فراهم كرد.[۵۸] مسلمانان در اعتراض به این كار نامه­ای به ابوبكر نوشتند. عمر گفت: خالد همیشه كاری می­كند كه دل ما را به درد می­آورد. ابوبكر نامه تندی به خالد نوشت. وقتی نامه به دست خالد رسید خندید و گفت: من مطمئن هستم این كار عمر است و الا ابوبكر از من راضی است.!![۵۹]


[۱] طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الطبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، تهران، اساطیر، ۱۳۷۵، پنجم، ج۴، ص۱۲۶۶ و یعقوبى، ابن واضح؛ تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۷۱، ششم، ج۲، ص۷٫

[۲] ابن اثیر، عزالدین؛ اسد الغابه،  بیروت، دارالفكر، ۱۴۰۹، ج۱، ص۴۵۰ و طبری، پیشین، ج۴ص۱۲۷۴٫

[۳] طبری، پیشین، ج۴ص ۱۳۵۵-۱۳۵۴٫

[۴] ابن اثیر، پیشین، ج۴ص۲۷۷ و عسقلانی، ابن حجر؛ الاصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دار الكتب العلمیه، اول، ۱۴۱۵، ج۲ص۱۸۱ و طبری، پیشین، ج۴، ص۱۳۹۶٫

[۵] ابن هشام، السیرة النبویه، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، كتابچی، ۱۳۷۵، پنجم، ج۲، ص۳۴۹٫

[۶] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۶۵و ابن سعد، الطبقات الكبری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، فرهنگ و اندیشه، ۱۳۷۴، ج۱، ص۳۰۳-۳۰۴٫

[۷] یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۷٫

[۸] ابن سعد، پیشین، ج۱، ص۳۰۳-۳۰۴ و طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۶۵ -۱۲۶۶٫

[۹] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۶۶ و یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۷٫

[۱۰] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۶۶٫

[۱۱] ابن سعد، پیشین، ج۱، ص۳۰۴٫

[۱۲] ابن سعد، پیشین، ج۱، ص۳۰۴٫

[۱۳] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۴۲۱-۱۴۲۲ و ابن سعد، پیشین، ج۱، ص۳۰۴٫

[۱۴] ابن سعد، پیشین، ج۱، ص۳۰۴٫

[۱۵] ابن اعثم كوفى، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ۱۳۷۲، ص ۲۰٫

[۱۶] ابن هشام، پیشین، ج۲، ص۳۲۷ و یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۷ و طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۷۳٫

[۱۷] ابن هشام، پیشین، ج۲، ص۳۲۷ و طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۷۳٫

[۱۸] یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۷ و طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۷۳٫

[۱۹] بلاذری، احمد بن یحیی؛ انساب الاشراف، بیروت، دار الفكر، ۱۴۱۷، اول، ج۴، ص۲۹۳٫

[۲۰] از اصحاب پیامبر كه در یمامه ساكن بود. ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب، بیروت، دار الجیل، ۱۴۱۲، اول، ج۱، ۲۱۵٫

[۲۱] اشاره به یكی از سخنان سجع گونه مسیلمه كذاب.

[۲۲] ابن سعد، پیشین، ج‏۶، ص:۴۳۴٫

[۲۳] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۶۵ -۱۲۶۶٫

[۲۴] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۲۶۵ -۱۲۶۶٫

[۲۵] طبرسی، فضل بن حسن؛ اعلام الوری باعلام الهدی، قم، آل البیت، ۱۴۱۷، اول، ج۱، ص۸۲٫

[۲۶] یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۷

[۲۷] مسعودی، علی بن حسین؛ التبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، دوم ص۱۲۶۲ و طبرسی، پیشین، ج۳، ص۷۸ ‘ طبری، پیشین، ج۳، ص ۲۶۷، ابن اعثم كوفی، پیشین، ص۹۲۹٫

[۲۸] مسعودی، پیشین، ج۱۲، ص۱۹۹ و بلاذری، احمد بن یحیی؛ فتوح البلدان، ترجمه محمد توكل، تهران، نقره، ۱۳۳۷، اول، ‌ص۱۴۴٫

[۲۹] ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، بیروت، دار الكتب العلمیه، ۱۴۰۳، اول، ص۲۲۶٫

[۳۰] ابن اثیر، پیشین، ج۴، ص۲۷۷ و عسقلانی، پیشین، ج۲ص۱۸۱ و طبری، پیشین، ج۴، ص۱۳۹۶ ابو حاتم رازی، اعلام النبوه، تهران، موسسه پژوهش حكمت و فلسفه ایران، ۱۳۸۱، دوم، ص ۲۶۳ وبلاذری، پیشین، انساب الاشراف، پیشین، ج۱۲، ص۱۹۹ – مؤذن او شبث بن ربعی یا جنیة بن طارق بود. بلاذری،  فتوح البلدان، پیشین، ص ۱۴۴٫

[۳۱] این دونفر از نمایندگان بنی تمیم بودند كه خدمت پیامبر رسیده بودند و اسلام آورده بودند.

[۳۲] مقدسی، البدء و التاریخ، ج۲، ص۸۴۶٫

[۳۳] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۳۹۸٫

[۳۴] از اقوام مادری اش.

[۳۵] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۳۹۸ فتوح البلدان، پیشین، ‌ص۱۴۴٫

[۳۶] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۳۹۸٫

[۳۷] مقدسى، مطهر بن طاهر؛ البدء و التاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعى كدكنى، تهران، آگه، ۱۳۷۴، اول، ج۲، ص۸۴۶ .

[۳۸] ابو حاتم رازی، پیشین، ص۲۶۴٫

[۳۹] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۳۹۹٫

[۴۰] مقدسی، پیشین، ج۲، ص۸۴۶٫

[۴۱] طبری، پیشین، ج۴، ص۱۴۰۰٫

[۴۲] ابن اعثم كوفی، ص۲۰٫

[۴۳] محمد بن علی بن طباطبایی، الفخری، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۶۰، دوم، ص۱۰۱ سجاح از خیمه مسیلمه  خارج شد و به یاران خویش گفت: مسیلمه قدری از وحیی كه برایش نازل شده بود برای من خواند و من هم دیدم حق با اوست. از این رو امر نبوت را به او تسلیم كردم. همان، ص ۱۰۱٫

[۴۴] بلاذری، انساب الاشراف، پیشین، ج۱۲، ص۱۹۹ و ابن حجر، پیشین، ج۸، ص۱۹۹٫

[۴۵] مقدسی، پیشین، ج۲، ص۸۴۶٫

[۴۶] ابن اعثم كوفی، پیشین، ص ۲۱٫

[۴۷] ابن اعثم كوفی، پیشین، ص۲۳٫

[۴۸] ابن سعد، پیشین، ج۱، ص۳۰۴٫

[۴۹] یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۸٫

[۵۰] یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۸-۷٫

[۵۱] بلاذری، انساب الاشراف، پیشین، ج۴، ص۲۹۳ .

[۵۲] یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۸ و مقدسی، پیشین، ج۲، ص۸۴۶٫

[۵۳] مقدسی، پیشین، ج۲، ص۸۴۶

[۵۴] الاصابه، پیشین، ج۸، ص۱۹۹وبلاذری، فتوح البلدان، پیشین، ‌ص۱۴۴٫

[۵۵] ابن حجر، پیشین، ج۸، ص۱۹۹٫

[۵۶] ابن اعثم كوفی، پیشین، ج۱، ص۴۳-۴۴٫

[۵۷] یكی از سران توطئه گر بنی حنیفه.

[۵۸] ابن اعثم كوفی، پیشین، ج۱، ص۴۳-۴۴٫

[۵۹] ابن اعثم كوفی، پیشین، ج۱، ص۴۳-۴۴٫

دیدگاهتان را بنویسید